نمایش جزئیات

سوخت از زهر زپا تا سر ِ من ای پسرم-حاج محمد رضا طاهری

سوخت از زهر زپا تا سر ِ من ای پسرم-حاج محمد رضا طاهری

*فقط امشب تو امام زمان رو صدا نمي زني،يه آقاي ديگه اي هم هست،چشم انتظار،تو بستر مرگ افتاده،چشم انتظار آقازاده اش ،هي صدا مي زنه: پسرم مهدي جان، صدا زد :*

سوخت از زهر زپا تا سر  من اي پسرم
مانده بر راه تو چشم تر  من اي پسرم
آخرين لحظه ي ديدار رسيده است بيا
مي دهد بوي سفر بستر  من اي پسرم
با لب  تشنه و با اين جگر  پاره شده
نام تو زمزمه ي آخر  من اي پسرم
همه ي هستي  من سوخته در غربت و غم
بنشين بر سر  خاكستر  من اي پسرم
حجره ي بسته ي من چون قفس تنگ شده

در قفس ريخته بال و پر من اي پسرم
جان به لب دارم و از درد كشم پا به زمين
اي قرار  دل من، دلبر  من، اي پسرم
همه ی غصه ی من غربت تنهایی توست
این چنین گریه نكن در بر من ای پسرم
با قد خم شده خویش مرا می خواند
از جنان مادر غم پرور من ای پسرم

نظرات

در حال بارگذاری...