نمایش جزئیات

روضه و توسل به حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام اجرا شده شب ششم ماه مبارک رمضان۱۴۰۳ به نفسِ حاج‌ مهدی سلحشور

روضه و توسل به حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام اجرا شده شب ششم ماه مبارک رمضان۱۴۰۳ به نفسِ حاج‌ مهدی سلحشور

در شعله ی شرارَت خود را کباب کردم
خاکستر دلم را سَهم عذاب کردم

این نَفْس، نفسِ نامرد، با روح من چه‌ها کرد
در آینه همیشه ، خود را عتاب کردم

از خَلق نا اُمیدم ، ناز تو را کشیدم
آداب عاشقی را اینگونه باب کردم

توبه‌پذیر بودی ، هی توبه می شکستم...

*همه پریشان انگار لشکری رو بهم بزنی 
سمت نور دویدن نور محو شد اینا دوباره سر جاشون نشستن مضطرب وحشت زده 
دوباره دیدم این قلم نور رو دیوار دیر نوشت"فلا و اللَّه لیس لهم شفیع - و هم یوم القیامة فی العذاب" (نه به خدا! براى آن‌ها شفیعى نیست و روز قیامت در عذاب هستند) گفتم باید قولی که به عیسی مسیح دادم انجام بدم.جلو رفت گفت بزرگ شما کیه گفتن خولی . بزرگ این قافله تا چند روز پیش عباس بود.گفتم این سر کیه گفتن سر یه خارجی.خروج کرده و ابن زیاد اونو کشته .گفت نامش چیه؟ گفت: حسین بن علی بن ابی طالب گفت نامِ مادرش چیه ؟ فاطمه بنت محمد المصطفی.گفتم این همین پیغمبر شماست گفتن آره..گفتم چه کردین با بچه پیغمبر خودتون.گفتم این سرو امشب به من بدین مهمان من باشه .گفتن نه باید ببریم پیش یزیدجایزه بگیریم گفت چقدر میخواد به شما جایزه بده گفت هزار درهم. گفتم من این پول رو بهتون میدم بزارین این سر امشب کنار من باشه.میگه تا سر و آوردم تو دِیر یه جای خوبی برای سر آماده کردم دیدم یه ندایی به گوشم رسید .گفت خوش بحال اون که قدر این سر و بدونه.. شروع کردم با سر حرف زدن ..ای سر اسمت چیه؟ دیدم لبا خشکش تکان خورد گفت:" انا بن محمد المصطفی و انا بن علی مرتضی و انا بن فاطمه الزهرا .اناالمقتول بکربلا .انا المظلوم  انا العطشان"شروع کرد با سر حرف زدن..آی سر این چه حال و روزی تو رو درآوردن؟چه اوضاعی ..
چیکار کردی پیشونی تو شکستن؟ چرا صورتت خاکستریه؟ گفت صورت ازت بر نمیدارم تا قول بدی شفیع من در روز قیامت باشی لبها حرکت کرد.اگر به دین جدم پیغمبر در بیای شفاعتت میکنم.*

گر عشق تویی، رَواست حیران گردم
از دیر نشینان بیابان گردم

یک عمر مسیح شده بودم تا که 
امروز به دست تو مسلمان گردم

*من میگم از وقتی که راهب سر و برد تو‌ دیر زینب پریشون شد گفت اینا که مسلمون بودن با سر برادرم اینطور کردن..نکنه راهب به سر برادرم بی احترامی کنه.. اما سر که بیرون اومد گفت بچه ها جمع شید سر بابا رو  نگاه کنید. با گلاب سر باباتو شستن. احترام کردن به سر. خاکستراشو‌ پاک‌کردن..خدا خیرت بده راهب....اما نمیدونم بین راه چه کردن با سر تا سرو  آوردن تو خرابه بچه با تعجب نگاه کرد گفت عمه جان ..این سر کیه؟*

"يا أبَتاهُ، مَنْ ذَا الَّذي خَضَبكَ بِدِمائكَ! يا أبَتاهُ، مَنْ ذَا الَّذي قَطع وَ رِيدَيْكَ! يا أبتاهُ مَنْ ذَا الَّذي أَيتمني علي صِغَر سِنّي! يا أبَتاهُ، مَنْ بَقي بَعْدَك نَرْجوه.يا أبَتاهُ، مَنْ لِلْيتيمة حَتّي تَكْبُر"

 


هر نقشه ای کشیدی ، نقشِ بر آب کردم

یاغی‌گری من را ، نادیده می گرفتی
پرونده ی خودم را ، پیشَ‌ت خراب کردم

دنیا وبال من شد ، زندانِ بال من شد
پیکِ رهایی ام را ، دیدی جواب کردم!

يا غافِرَ الْخَطايا ! يا رازِقَ الْبَرايا !
دیدم گدا نوازی ، سویت شتاب کردم

این بنده‌ی گرفتار ، با ضَجّه می زند جار:
شرمنده ام از اینکه ، ترک ثواب کردم

گفتم گناه‌کارم ، گفتی غمت نباشد
ای دوست! روی قولت ، خیلی حساب کردم

وقتی شکست خوردم ، زهرا حمایتم کرد
خوشحالم اینکه او را ، مادر خطاب کردم

از کودکی خودم را ، دست علی سپردم
پس بهترین پدر را ، من انتخاب کردم

باران صحن حیدر ، جان مرا جلا داد
پای ضریح ساقی ، غُسلِ گلاب کردم

گریه‌کُن حسینم، داراییِ من اشک است
سرمایه را تماماً، خرج رُباب کردم

تیری سه شعبه آمد ، حلقوم طفل را بُرد...
از شرحِ شرمِ ارباب ، من اجتناب کردم

آزار یادم آمد ، بازار یادم آمد
تا بین روضه‌ی شام ، فکر طناب کردم

گفت داداش....!
نسبت به قبل بس که تو تغییر کرده ای 
بالای نیزه، دیده به تو دوختم حسین

یک روح در دو تن، همه اش نقل ما دوتاست
تو در تنور رفتی و من سوختم حسین

من زینبم که طاقت کوچکترین خراش
 بر روی مصحف بدنت را نداشتم

با دیدنت به نیزه کنار آمدم ولی ..
دیگر توقع زدنت را نداشتم

به روی نیزه ی اَعدا نگاه کن
مانند تو عزیزِ دلم ،دل شکسته ام

گر تو سرت به سنگ حرامی شکسته است
من هم سرم به چوبه ی محمل شکسته است

بر رویِ نیزه آمده ای پا به پای من
گاهی عقب می‌افتی و گاهی جلوتری

دشمن خیال کرده که من بی کَسم حسین
در روی نیزه ام تو مرا سایه ی سری

گرچه جریحه دار شد اینجا غرور من
اما به خاطر تو خودم را نباختم

در کوفه بیشتر دل من سوخت چون که
 من یک در میان اهالی آن را شناختم

*مدعیای مسلمانی احترام حسین رو نگه نداشتن لذا امام باقر فرمودند: اگر پیغمبر در حق ما سفارش نمیکرد بیشتر از این در حق ما نمیتونستن ظلم کنن. مدعیان مسلمونی خراب کردن اما چند تا غیر مسلمون کاری کردن کارستون. یکیش راهب نصرانیه.میگه یه شبی خواب عیسی مسیح رو دیدم گفت: راهب فردا مهمان داریم. عزیز دل منِ آقای منِ آقای عیسی مسیح؟ این مهمون فردا میاد هواشو داشته باش نهایت احترام نهایت پذیرایی رو داشته باش. میگه از خواب بلند شدم همینطور حیران و سرگردان.خدایا این مهمانی که حضرت مسیح فرمود کیه ؟از صبح منتظر بودن ظهر شد کسی نیومد دم غروب دیدم یه قافله ای اومدن.جلوتر اومدم دیدم یه عده نیزه دار جلوی قافله هستن یه عده زن و بچه با دستهای بسته پیراهن های پاره سوار بر شترهای بی جهاز..یه تعداد سر هم بین این محمل هاست.وقتی جلو اومدن مات و مبهوت به این سرها نگاه میکنم قصه چیه؟ وقتی آمدن نزدیکِ دِیر گفتن جا داری امشب اینجا بمونیم؟ گفتم آره..اینا اومدن نزدیک دیدم یه طرف این نیزه داران اتراق کردن مشغول  مِی گُساری خوش گذرانی این زن و بچه ها رفتن پشت دیوارها دیدم این نانجیبها دارن طبخ غذا میکنن بوی غذا همه جارو گرفته. راهب میگه بین این سرها یک سری مثل ماه شب چهارده داره میدرخشه یک نوری از این سر رو به آسمان ساطع میشه. حتما اون آدمی که عیسی مسیح گفت این آدم باید باشه.میگه یوقت دیدم یک قلمی از نور روی دیوار دیر شروع کرد نوشتن:" أَتَرجو أُمَّةٌ قَتَلَت حُسَيناً شَفاعَةَ جَدِّهِ يَومَ الْحِساب"آيا امتى كه حسين را مى كشند اميد شفاعت جدش را در روز حساب و قيامت دارند.

نظرات

در حال بارگذاری...