نمایش جزئیات

مناجات و توسل به حضرت خدیجه سلام االه علیها اجرا شده شب دهم ماه مبارک رمضان۱۴۰۳ به نفسِ حاج‌ مهدی سلحشور

مناجات و توسل به حضرت خدیجه سلام االه علیها  اجرا شده شب دهم ماه مبارک رمضان۱۴۰۳ به نفسِ حاج‌ مهدی سلحشور

*اللهم رب شهر رمضان.."شب دهم ماه مبارک رمضان...خدای ضیافتخانه، امیدم به رحمت بی کران توئه...فرمودی:شقی و بدبخت کسیه که رمضان تمام بشه،خدا اون رو نبخشه...یه دهه رفت...امشب بیا به خاطر حضرت خدیجه سلام الله علیها ما رو ببخش..." الَّذى اَنْزَلْتَ فيهِ الْقُرْآنَ وَافْتَرَضْتَ على عِبادِكَ فيهِ الصِّيامَ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ ارْزُقْنى حَجَّ بَيْتِكَ الْحَرامِ فى عامى هذا وَ فى كُلِّ عامٍ وَ اغْفِرْ لى تِلْكَ الذُّنُوبَ الْعِظامَ فَاِنَّهُ لا يَغْفِرُها غَيْرُكَ يا رَحْمنُ يا عَلاّمُ "الهی العفو....*

 یارب به حق جود و احسان خدیجه
لطفی بکن در حق من جان خدیجه

صرف نظر کن از گناهان زبانم
امشب که هستم منقبت خوان خدیجه

چشمی بده از خوف تو هرشب ببارم
چشمی شبیه چشم گریان خدیجه

بین تمام دوستان، تقسیم فرما
یک قطره از دریای ایمان خدیجه

مانوس آیات کتاب الله مان کرد
فیض تلاوت های قرآن خدیجه

ما مومنین او نیز ام المومنین است
هستیم فرزندان سلمانِ خدیجه

از والدین خود کسی بهتر نداریم
مادر پدرهامان به قربان خدیجه

از سفره ناپاک ما را دورمان کرد
کافیست ما را لقمه ی نان خدیجه

شکر خدا که ام زهرا مادرمان
شکر خدا هستیم مهمان خدیجه

در "تنفقوا مما تحبون" ریشه دارد
انفاق و ایثار فراوان خدیجه

*از این مادر یاد گرفته که شب عروسی وقتی فقیر  آمد گرد فاطمه گشت؛ خانم جان پیراهن ندارم؛ همان جا زن ها دور فاطمه حلقه زدند...همان جا پیراهن نوش رو درآورد داد به فقیره پیراهن کهنه به تن کرد. پیغمبر سوال کرد:فاطمه جان! چرا پیراهن کهنه ات رو ندادی؟گفت: باباجان یاد گرفتم: "اَنفِقوا مِمّا تُحِبّون..."از شما یاد گرفتم. یه گریز بزنم،برگردم...حسین،پسرِ این مادره...نانجیب اگه می گفتی، خودش پیراهنش رو میداد...*

زهرای مرضبه مشکی پوش خدیجه است
زهرای مرضیه ست گریان خدیجه

وقت گریز است و دلم را کربلا برد
حرف از عبا و جسم بی جان خدیجه

*گفت:فاطمه جان! من حیا میکنم یه خواهشی از پیغمبر دارم؛شما این خواهش من رو بهشون بگو...قربون ادبتون برم...
میشه پیغمبر با اون عبای خاص خودش من رو  تو قبر بذاره؟ برای اون خانمی گریه کنید که هم عبا داشت هم کفن...*

وقت گریز است و دلم را کربلا برد
حرف از عبا و جسم بی جانِ خدیجه

در بین گودالی تنی بی سر رها بود
تنها کفن،نه! بلکه قحطی عبا بود...

نظرات

در حال بارگذاری...