نمایش جزئیات

روضه و توسل به حضرت عباس علیه السلام اجرا شده به نفسِ حاج‌ علی کرمی

روضه و توسل به حضرت عباس علیه السلام اجرا شده به نفسِ حاج‌ علی کرمی

بسم الله الرحمن الرحیم 
آنجا که صحبت از ادب اولیا کنند
اول حکایت از پسر مرتضی کنند

محفل فروز زهره جبینان هاشمی
که از مه مثل برا قمر دلربا کنند

جایی که او نشسته به باب الحوائجی
حاجات عالمی به نگاهی روا کنند

هی خوبان روزگار بر او غبطه میخورند 
روزی که پرده از رخ آن ماه وا کنند 

امروز برده اندبه نامش زدل قرار
تا روز حشر با دل مردم چه ها کنند 

دستی که او بر آورد از آستین لطف
شاهان روا ست گر همه خود را گدا کنند 

رویش ندیده وقت کرم سائلی هنوز  
تا مردم فقیر مبادا حیا کنند 

*این هم از داداشش یاد گرفته کسی رو معطل نمیکنه*

ای که حاجت ز حسین میطلبی دقت کن 
پرچم شاه به سوی حرم عباس است

نام بنی کلاب عرب تا عجم گرفت
 زان مادری که ام بنینش صدا کنند
 
مرد آفرین زنی که به انوار فاطمی
 تشریف نور بر سرش ازکبریا کنند
  
این افتخار لایق هر زن نمیشود
که او را کنیز حضرت خیر النساء کنند 

گر چه عروس بود کنیزانه زد قدم 
تا زینبین از او دل خود را رضا کنند

*گفت علی جان یه خواهش ازت دارم میخوام وارد خانه ات بشم گفت چیه هام البنین ؟میخوام زینب بیاد به استقبالم تا گفت دخترم بیاد چادر مادرش رو سر کرد. در خونه که رسید خوش اومدی به خانه ی ما از امروز مادر زینب شما هستید.ام البنین خودش رو انداخت رو پای بی بی خانم نیومدم جای مادرت رو بگیرم، خانم نیومدم خودم رو نشون بدم. اگه اجازه بدی اومدم کنیزی کنم..*

مرا از شرم آبم کرد زینب 
مرا مادر خطابم کرد زینب 

*گفت: آقا اگه میشه دیگه به من فاطمه نگو هر موقع میگی فاطمه بچه هاش یه گوشه مینشینن هی میگن مادر...دیدم حسنم به یاد مادر افتاد. این در سوخته بسه برا این بچه ها دیگه اسم فاطمه تو این خونه نیاد. اما یه روز تو مدینه صدا زد دیگه به من ام البنین هم نگید..*

انیس گریه هایم را گرفتند 
توان دست و پایم را گرفتن

کمانی تر شدم از زینب افسوس
 سر پیری عصایم را گرفتن

هدر نرفت ز پرتاب چله ها تیر 
امیر علقمه از بس که قد و بالا دارد

درست وقت نزولش همه نگاه شدند
آخه رشید بود و زمین خوردنش تماشا دارد

تو آسمونها قمر گرفته
یه آقایی دستشو به کمر گرفته

رو خاک صحرا داره میگرده
یکی میگه انگار که قرآن پیدا کرده 
داره میگرده

هی میبوسه
 با اشک دیده دستای قلم رو
با التماس میگه پاشو علمدار
 بلند کن از روی زمین علم رو

قلبش مثل مشک برادر شده پاره پاره
با دست لرزون از دو چشم عباس
 تیر سه شعبه داره در میاره 

مژهای تو خودش لشگری از طوفان است تیر بیرون بکشم لشگر تو‌ می ریزد

دیدم از دور که با نیزه بلندت کردند
بی سبب نیست که بال و پر تو می‌ریزد
 
بهترین کار همین است که دستت نزنم 
دست بر تو بزنم پیکر تو می ریزد

نظرات

در حال بارگذاری...