نمایش جزئیات
توسل و مناجات با خدا ویژهٔ ماه مبارک رمضان اجرا شده شب هجدهم۱۴۰۳ به نفسِ حاج مهدی سلحشور
"اللَّهُمَّ رَبَّ شَهْرِ رَمَضَانَ الَّذِی أَنْزَلْتَ فِیهِ الْقُرآنَ وَ افْتَرَضْتَ عَلَی عِبَادِکَ فِیهِ الصیَامَ.صَلِّ عَلَی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد وَ ارْزُقْنِی حَجَّ بَیْتِکَ الْحَرَامِ"
*قبل از اینکه اون لباس سفید آخرت و تنم کنم تا نفس دارم لباس اعرابتو به تنم کن.*
"ارْزُقْنِی حَجَّ بَیْتِکَ الْحَرَامِ فِی عامی هذَا وَ فِی کُلِّ عَام وَ اغْفِرْ لِیَ تِلْکَ الذُّنُوبَ الْعِظَامَ، فَإِنَّهُ لا یَغْفِرُهَا غَیْرُکَ یا رَحْمنُ یا عَلامُ. الهی العفو*"
اگرچه بر سر خوان کرم مهمانم این شبها
نمیدانم چرا حیران و سرگردانم این شبها
کجا بودم در این یک سال سمت ناکجاآباد
چه کردم با خودم که این سان پی درمانم این شبها
پس از یک سال عصیان و فراموشی صدایم زد
ببین شرمنده ی این لطف و این احسانم این شبها
گدای دوره گردم با چه رویی خانه برگردم
اگر خالی بماند کاسه ی دستانم این شبها
خدا را شکر پایان داد رنج خشکسالی را
دوباره آشنا با اشک شد چشمانم این شبها
کمک کن بارالها تا در این عصر گناه آلود
نیافتد سایه ی ابلیس بر ایمانم این شبها
برون آر از پس ابر حوادث ماه تابان را
که من چشم انتظار یوسف کنعانم این شبها
برای آنکه همدرد امام عصر خود باشم
زیارت نامه ی ناحیه را میخوانم این شبها
"اَلسَّلامُ عَلَى الشَّيْبِ الخَضيبِ، اَلسَّلامُ عَلَى الخَدِّ التَّريبِ"
به سرهای بریده میفرستم من سلام از دور
شریک دردهای زینب و طفلانم این شبها
صدای ناله ی شیب الخضیبش میکُشد ما را
مریـــــض خیزران و آن لب و دندانم این شبــــها
یا مـــــــزن چوب جفا را بر لب و دندان من
یا بگو بیرون روند از مجلست طفلان من
یا نزن شرمی نما از روی زهرا مادرم
یا بزن مخفی ز چشم خواهرِ گریان من
بارها و بارها پیوسته دید آزارها
هم سر خونین من، هم پیکر عریان من
سختتر از چوب تو بر من نگاهِ زینب است
*آیت الله رضا مرعشی نجفی فرمودند:ميگفت این سرُ که وارد مجلس کردم این سرُ که میچرخوندن تو مجلس هر وقت مقابل زینب قرا میگرفت چشماشو میبست ،خواهرم خجالت زده اتم*
خواندن آیات قرآن زیر چوب خیزران
با خدا این بوده از روز ازل پیمان من
من شدم در زیر چوب خیزران مهمان تو
مادرم در پای طشت زر بُود مهمان من
* صحنه ها رو دیده لذا ستاره درخشان شام مینویسه وقتی حضرت زینب سلام الله علیه دقایقی خوابش برد مادرش را دید شروع کرد با مادر گلگی کردن. مادرجان دار و ندارم را گرفتن. مادر جان جلو چشمم حسیــنــــم را کشتن.مـــادر جــــــان منو بی برادر کردن.وقتی گلگی ها را کرد گفت: زینب جان خودم بودم همه را دیدم. گفت زینب جان خودم بودم وقتی خواست سرُ جدا کنه سر رو دامنم بود هرچه صدا زدم "بنیَّ" این جمله را حضرت آقای عالی به حضرت آقا گفتن آقا خیلی گریه کردن. فرمودند: رباب خیـلی باحیا بود.زینب سلام الله علیه از خیمه ها بیرون آمد زیر گلوی برادر بوسه داد دور برادر گشت. اما رباب از تو خیمه نگاه میکرد فقط آه میکشید.نبود جایی که رباب بتونه عقده دل خالی کنه برای حسین.. هی بین راهی منازل اتفاق هایی که میفتاد عقده کرده بود تو دل رباب تا توجلسه این نانجیب..ده سالهٔ ابی عبدالله که تا اینجای کار خودش را پشت عمه ها پنهان میکرد. وقتی با پنجه پا خودش را هی بلند میکنه هی به سر میزنه هی گریه میکنه.. میگه عمه جان نگاه کن سر بابای من حسینه ببین هی دارن با چوب خیزران به لب و دندان بابا میزنندتا این حرف و زد طاقت رباب تمام شد بلند شد خودش را انداخت سر ابی عبدالله..*
مزن ظالم تو چوب خیزران را
که بوسیده پیامبر این لبان را
