نمایش جزئیات
توسل و مناجات با خدا ویژهٔ ماه مبارک رمضان اجرا شده شب بیستم۱۴۰۳ به نفسِ حاج مهدی سلحشور
"اَللّهُمَّ رَبَّ شَهْرِ رَمَضانَ"بین دو شب قدر شب بیستم ماه مبارک رمضان دههی رحمت هم تمام میشه .از فردا شب دههی مغفرت شروع میشه "اَللّهُمَّ رَبَّ شَهْرِ رَمَضانَ الَّذى اَنْزَلْتَ فیهِ الْقُرْآنَ"ماه رمضان دو دهه رفت من هنوز با قرآن رفیق نشدم میترسم یکی از شاکیای من در قیامت همین قرآن باشه "وَافْتَرَضْتَ على عِبادِكَ فيهِ الصِّيامَ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و ارْزُقْنِى حَجَّ بَيْتِكَ الْحَرامِ فِى عامِى هٰذَا وَفِى كُلِّ عامٍ واغْفِرْ لى تِلْکَ الذُّنُوبَ الْعِظامَ فَاِنَّهُ لا یَغْفِرُها غَیْرُکَ یا رَحْمنُ یا عَلاّمُ الهی العفو ...."
بندهی رو سیاه اومد
بی کس و بی پناه اومد
برای یه نیم نگاه اومد
* الهی العفو..اونایی که تنهایی روشون نمیشه الان وقتشه الهی العفو بگن ای غافر الذنوب من ای ساتر العیوب من ای کاشف الکروب من الهی العفو به حق اونی که امشب در بستر خوابیده الهی العفو ..... الهی العفو *
توی بی سر پناهی به تو پناه نبرم چه کنم توی دلواپسی ها تو رو صدا نکنم چه کنم
میون بیکسی هاتورو صدا نکنم چه کنم
* اومدم دست خالی میخوام مهربون دستمو کنی پر اومدم روسیاه مثل جون تا نگاهم کنی مثل اون یا اله العاصین لبیک لبیک لبیک..شنیدی روایت شو حتما با هر زبانی با هر اسمی با هر لقبی با هر صفتی خدا رو صدا زد یه بار اومد جواب لبیک تا گفت یا اله العاصین سه بار جواب اومد لبیک لبیک لبیک.گفت :خدایا چرا با این اسم تو رو صدا کردم سه بار جواب دادی لبیک، گفت: اینایی که با این اسم منو صدا میزنن امیدشان از همه جا نا امید شده هیچ کس رو غیر از من ندارن میگن یا اله العاصین،ای خدای گنه کارا...*
قربون اون لطف و عطات
فدای اون مهر و وفات
نزار بیفتم از نگات الهی العفو
گناهمو به روم نیاربزار بگم همین یه بار
یه بار مارم نجف بیار به حق حیدر
من به امید رحمت اگه دعا نکنم چه کنم
مهربون کنج هیات اگه دعا نکنم چه کنم
توی پرونده ی من آخ نباشه گریه هام چی کنم
توی تاریکی قبر اگه نیادش آقام چی کنم
دم افطار با لبهای خشک میخونم روضه های حسین
بهترین اجر ماه خداست سحری کربلای حسین
من و دوری ز شهر تو عجب هجران سنگینی
دل آهنگ نجف دارد عجب آهنگ غمگینی
دل ما خود به خود میل نجف میل علی دارد
خدا را بینهایت شکر با این عشق تکوینی
ورودی در ایوان طلای خویش را بنگر نشسته سائلی، بیچاره ای درمانده مسکینی
به جای صورت ماهت به ایوان نظر کردم
نمیبینم تو را اما خوشم ما را تو میبینی
برای دردهای ما کسی درمان نمی آورد
*مریض لا علاج شدم همه دکترها روح من رو جواب کردن یه دستی به سینه ام بزار از اون دستا که حسین رو سینه زینب گذاشت*
برای دردهای ما کسی درمان نمی آورد به درد بی دوای ما تو درمانی تو تسکینی
میایی لحظه آخر به بالین محب خود
چه زیبا میشود دمی علی آید به بالینم
ای که گفتی فمَنْ یمُتْ یرَنِی
جان فدای کلام دلجویت
ندارم هیچ کس را لحظه ی مرگم به غیر از تو!!
شود آیا در آن ساعت تو بنشینی
به حق قنبرت آقا به ما آغوش خود وا کن
چه لبخند پر از مهری عجب آغوش شیرینی
مضیف تو نجف نه کل این عالم مضیف توست
چه صاحب خانه ای چه سفره و چه اطعام رنگینی
خدا عرش خودش را داده با نام علی زینت
چه حسن انتخاب و چه شان و چه تزئینی
الهی تا دم مرگم به لب ذکر علی باشد
تو از بالا دعایم را اجابت کن به آمینی
دلا گر چشم خود را بر جهان غیر از علی بستی
به هر سو رو کنی غیر از رخ مولا نمیبینی
برای کسب روزی این در آن در مزن هرگز به مولا گر زنی رو در تمام عمر تأمینی
نمیگویم سلمان نگویم شیعه ام اما
ندارم جز علی عشق و مرام و مسلک و دینی
الهی در لحظه ای که در دل محراب
افتادی به خاک افتاد قرآنی
آروم آروم جاری میشه از چشاش اشکای سردش
غرق خونِ دل چاه از صحبتهای پر دردش
*یه روز میومد میگفت ای چاه امروز سلام دادم جواب سلامم رو ندادن.ای چاه منو که میشناسی من فاتح بدر و خیبرم امروز جلوی چشمام به فاطمه ام جسارت کردن. دستام بسته بود چیزی نتونستم بگم.
سی سال دل شکستم پر درد و اضطرابه
آخه روی دست خسته اش هنوزم جای طنابه
هنوزم یه چشم پر خون از غم فاطمه دارم
با صدای غم گرفته روی لب زمزمه داره
به خدا یادم نمیره تو کوچه دستامو بستن
جلوی چشای خسته ام شاخه ی یاس و شکستن
یه شب سیاه غمهاش سر زده سپیده
اومده دنبال مولا بانوی قد خمیده
نگرون حال بابا دل غنچه های یاسه
چشاشون هم پر اشکه هم به رنگ التماسه
ابرای گریه گرفته آسمون دیده هاشون
آخه داره آروم آروم میکنه وصیتاشو
درد و دل کرد باغبون با گلای بنفشه و یاس
یکی یکی حرفاشو زد تا که شد نوبت عباس
روزی که داداش حسینت میشه بی یار و تنها
برای لبای اصغر میشی آب آور و سقا
روی نیزه ها میبینی با پیشونی شکسته
زینب و کوفه میارن ولی با دستای بسته
*شیخ مفید شیخ طوسی رحمت الله علیها نقل میکنه: چند بار امیر المومنین امام حسن رو فرستاد پشت جان حسن جان به همه بگو برن کسی پشت در خونه نایسته. اونقدر گریه میکردن امام حسن چند بار اومد و رفت همه رفتن حضرت اومد دید هنوز صدای گریه میاد اومد دیداصبغ ابن نباته سر به دیوار گذاشته. اصبغ مگه بهت نگفتم برو میخوام برم زانوهام یاری نمیکنه من بابامو میخوام. میشه از علی اجازه بگیری من بیام بابامو ببینم؟ رفت حال و روز اصبغ رو گفت امیر المومنین با اون حال گفت: بگو بیاد داخل. پشت این در سماجت میخواد. میگه وارد خونه شدم دیدم آقا عمامه زردی به سر بسته،رنگ رخسار آقا رفته معلوم نیست صورت زردتر یا این عمامه زردتره.اصلا حال خوشی نداره آقام این صحنه رو دیدم خیلی بی تاب شدم. وقتی حال و روز منو دید امیر المومنین گفت: اصبغ نگران نباش دارم به سمت بهشت میرم پیغمبر اونجا منتظر منه فاطمه ام ایستاده..حسین دید پشت خیمه صدای گریه میاد اومد دید جُون ایستاده آقا جان همه رو فرستادی میدان چیه من رنگم سیاهه نمیذاری برم، بوی شما را نمیدم نمیذاری برم،بی اصل و نسب نمیذاری برم حضرت فرمود:تو اذن داری بری سختی ها کنار ما بودی،تو مشکلات بودی الان دیگه قرار نیست کنار ما باشی یه نگاه کرد گفت: آقا جان! قربونت برم امروزی که به کارت میام میخوای منو ردم کنی. آقا فرمود: برو اینا با من کار دارن خودشو انداخت رو قدمهای ابی عبدالله انقدر التماس کرد ابی عبدالله اجازه داد بره میدان.
گفت:
با ناله و آه آمدم برگردم
با بار گناه آورده ام برگردم
از جون همین خصوصیت با من بود با روی سیاه آمدم برگردم ..... کجا برم آقا جان ..این یه صحنه..یه صحنه دیگه..
صدا زد زینب جان بیا کنار بسترم چشمای بی رمق رو باز کرد گفت: عباسم کجاست؟ گفتن آقا جان عباس پشت در ایستاده هر چی میگه وارد نمیشه میگه،اینا که دور علی حلقه زدن مادرشون فاطمه اس گفتن علی گفته بیا. تا گفتن علی گفته گفت رو چشمم اگر امیر المومنین خواسته رو چشم اومد کنار بستر گفت: عباس جان بیا جلو عباس جلو آمد زینب جان تو هم بیا جلو دست زینب رو گذاشت توی دست اباالفضل
گفت عباس جان! "هذه ودیعة منی علیه"
این امانت من پیش توئه....همه رو سوار ناقه کرد رباب رو سوار کرد ،سکینه رو سوار کرد رقیه رو داد بغل رباب یه نگاه کرد. سمت علقمه گفت یا کفیل الزینب....یه نگاه کرد سمت علقمه گفت تو کس و کار منی شمر جلو دار شده ...... تا سفارشا رو کرد زینب گریه هاشو کرد گفت: بابا جون میدونم حالتون بده حرف زدن واسه شما خوب نیست. اما یه سوالی دارم پدر جان ام ایمن یه حرفایی میزنه بابا درست میگه یا نه؟ امیر المومنین سری تکان داد فرمود: آری.. آروم آروم شروع کرد حرف زدن، دخترم همونطور که ام ایمن گفته :
میبینم شما رو اسیر کردن علی شروع کرد روضه خوندن برای زینب.شما میترسید از چی میترسید!!! مردم شما رو بدزدن صبرأ صبرا...لذا وقتی دو سه بار با حسین وداع کرد حسین از مرکب پیاده شد یه بار سکینه جلو مرکب رو گرفت. ابی عبدالله یه نگاه کرد و گفت:..*
ای روی تو روزو موی تو چون شب من
از سوز دلت سوخت دل مرکب من
*اینجوری گریه نکن گفت :..*
از جگر سوخته ام بوسه مخواه
ترسم که بسوزد رخ تو از لب من
*یه بار زینب جلوشو گرفت داداش پیاده شو پیراهن کهنه رو تنت کنم داداش پیاده شو زیر گلوتو بوسه بزنم یه بار دیگه اراده میدان داره داداش ! من این بچه ها رو امشب چطور جمع کنم؟ یه بار دیگه اراده میدان داره دید صدای گریه زینب میاد زینب جان من که تو رو آرامت کردم گفت داداش میشه زن و بچه رو جلوت به صف کنن از رو جنازه من رد بشن همه اینا گذشت گذشت گذشت...دوباره صدای گریه زینب بلند شد ابی عبدالله پیاده شد الهی خواهر دورت بگردم چرا اینطور گریه میکنی؟ گفت: داداش من میترسم حرام زاده ها دورمون رو گرفتن، چشم هیزا دورمون رو گرفتن، بدون محرم بدوم برادر چیکار کنم بین این لشکر نانجیب ...*
حال که ای همسفر بی تو سفر میکنم
زاده ره خویش را خونِ جگر میکنم
منکه ز آغاز آن بی تو نکردم سفر
خیز و ببین یا اخا با که سفر میکنم...
