نمایش جزئیات

روضه و توسل به حضرت علی اصغر علیه السلام اجرا شده شب بیست و سوم ماه مبارک رمضان۱۴۰۳ به نفسِ حاج‌ مهدی سلحشور

روضه و توسل به حضرت علی اصغر علیه السلام اجرا شده شب بیست و سوم ماه مبارک رمضان۱۴۰۳ به نفسِ حاج‌ مهدی سلحشور

لالایی...
ای طفلِ رباب لالایی
تشنهٔ بی آب ،لالایی
مادر، برات بی تابه
رو نیزه بخواب ،لالایی
 
جان گدازه 
هنوز رو نِی چشمات بازه
یکی میخواد از رو نیزه
سرت رو پایین بندازه
 
مواظبت هستم نترس مــــــــادر 
میافتی تو دستم نترس مادر
 
آرزو به دل می‌مونم 
پایین نیزه ات حیرونم
رو نیزه هم باشی مادر
برات لالایی میخونم
 
لالا اصغر...
شدی مثل محسن، پرپر
میری تو آغوشِ زهرا
خدانگهدارت ،مادر
 
با یه دل پاره پاره تو بیابونم آواره
خاطره هامو دزدیدن رفته به غارت گهواره
 
*یه جایی یزید لعنه الله علیه فهمید چه غلط اضافی کرده گفت: بگید هر کسی هر چی بُرده بیاره اومد رو دست و پای امام سجاد افتاد گفت: آقا غلط کردم کاری هست انجام بدیم. یکی از خواسته های امام این بود فرمود:  بگید هرچی که غارت کردن بیارن یکی خُود می‌آورد،یکی زره علی اکبر رو آورد،یه وقت دیدن خانم بلند شد 
گفت :بگو پیراهن برادرمو بیارن هر کسی یه چیزی رو طلب می‌کرد دیدن یکی اومد جلو گفت: اگه میشه بگو لباس قاسم و بیارن.یکی علم آورد  یهو دید یه دستی آروم اومد رو شونه ی زینب برگشت دید عروس مادرش رباب خانم جان میشه یه خواهشی کنم چیه ربابم؟ خانم اگه میشه گهواره ی بچه منم بیارن..*
لالا اصغر
 
* یه روز رسول ترک رو تو عالم خواب دیدن 
گفتن :رسول چه خبر؟گفت :سالی ماهی یه بار میان منو میبرن دم خیمه ابی عبدالله 
خب تو رو میبرن؟ آره..چکار میکنی ؟ منو اونجا میبرن میگن گهواره ی این بچه رو تکون بده گفتن: آقا رسول برای چی ؟
گفت: آخه هر موقع تو روضه لالایی میگفتن من این دستامو تکون میدادم*
 
لالا اصغر لالا اصغر 
بخواب گل من ای مادر
لالا اصغر شدی مثل محسن پرپر 
 
جان گدازه هنوز رو نِی چشمات بازه 
یکی میخواد از رو نیزه سرت رو پایین بندازه
 
مواظبت هستم نترس مادر 
میافتی تو دستم نترس مادر
 
*یه جا تو کربلا خدا خودش اومد وسط اونم همینجا بود وقتی مختار قتله رو دستگیر کرد یکی یکی به درک واصل میکرد نوبت رسید به یه نفر به نام ابوخلیل این ابو خلیل کارش این بود هر شهیدی رو زمین میفتاد از سپاه ابی عبدالله اولین کسی که شروع می‌کرد به هلهله کردن و دست زدن، این نامرد بود ،خیلی سنگدل بودلذا برا مختار گفته بودن مختار نشست گفت ابو خلیل شنیدم خیلی سنگدل بودی جایی شد کربلا دلت بسوزه؟ یه خرده فکر کرد گفت: بگی یا نگی می کشمت.گفت: آره مختار یه جا خیــلی دلم سوخت.گفت :کجا بود؟ گفت اونجا ،اونموقع که بچه رو حرمله زد دیدم حسین این بچه رو گرفت زیر عباش هِی یکی دو قدم می رفت یه نگاه می‌کرد الله اکبر برمی گشت این حرمله داره میخنده دوباره برمی گشت گفتم :چرا نمیره؟ میگه: رفتم رو بلندی دیدم یه خانم مجلّله جلو خیمه ها ایستاده فهمیدم مادر این بچه ست دیدم رفت پشت خیمه ها نشست رو زمین داره یه قبر کوچیک و میکنه بچه رو آروم گذاشت یه وقت یه صدایی بلند شد :حسیــــــــن صبر کن* 
 
مچین خشت لَحَد تا من بیایم

 

نظرات

در حال بارگذاری...