نمایش جزئیات
روضه ویژهٔ شهدای میناب اجرا شده به نفس حاج حسن شالبافان
صبح بود و کلاس آماده
دستتان حرفِ روی خط میچید
شهر میناب شاد می خندید
خنده را تا ب چهره تان می دید
درس امروز ایستادن بود
درس زن بودن و بزرگ شدن
درس میهن ،غرور،سربازی
درس با خون حریف گرگ شدن
زنگ تفریح مدرسه پر بود
دورتان هی فرشته می چرخید
نامتان را به شکل تازه نوشت
شده ترکیب واژه ها و شهید
همه شاگرد اولید امروز
جاودانه شدید بی تردید
کارنامه چ زود صادر شد
دخترانمپسرانم،قبول اسفندید
*چقد پدرمادرای اینا ارزو داشتن مردم، خیلی سخته، یه چیزی میشنویم، اونایی که بچه ی کوچیک دارن میفهمن دوتا بچه هاش تو مدرسه شهید شدن روز اول، پیکر دختره پیدا شد.چند روز که پدر رفت مادره گفت من برم پیداش می کنم اومد تو اون محوطه که پیکرا گذاشته بودن کاور اولو باز کرد دیدن ی مشت خاکه دیدن داره بو می کنه..پیکر دوم، سوم، چهارم...یکی رو باز کرد چن تا دست بچه ها داخلش بود یه دست آورد بیرون دست بچه اشو گرفت هی می گفت الله اکبر
گفتن از کجا فهمیدی گفت: دیروز خودش گفت مامان نگاه کن دستش لای پر گیر کرده بود یه مقدار کنار انگشتشخون مردگی داشت این پسر منه...مادرای شهدا زود میفهمن میگه این بچه ی منه...اما من بمیرم یهو دیدن یه صدا گریه میاد خانم زینب آمد بیرون، دید یکی نشسته رو خاک، هی دست خالیشو تکون می داد علی بالام..نشست گفت رباب جان چرا بلند بلند گریه میکنی؟ خانوم جان، من که گفتم آب نخورم از اون موقع که آب خوردم دارم دنبال علیم میگردم نمیدونم بچم کجاست..*
رباب است و خروش و خسته حالی
به دامن اشک و جای طفل خالی
اگر گهواره را پس داده بودن
دلش خوش بود با طفل خیالی
گهواره خالی قنداقه خونی
لای لایی سوی دریا رفته رودم
نم نم داره بارون میاد
داره برام مهمون میاد
خرابه بوی خون میاد
داره از راه دور میاد
تو طبقی از نور میاد
از سفر تنور میاد.....
اون روز اول، ابتدا خبر این شهدا ی مدرسه اومد اولین تصاویر و گفتگوهایی که پخش شدیه جمله میگم..دیدن یه مادری خیلی بیتابه گفت: بچم روزه اولی بود.اون روز یجوری سر سفره ی سحری نشسته بود هی نگاه تو صورت باباش می کرد...صبح که لباساشو پوشید چند قدم که دور شد دستی تکون داد گفت: مادر خداحافظ..
یوقت خانم زینب دید خواهرش ام کلثوم خیلی گریه می کنه..اومد صدا زد خواهرم چرا انقد بی تابی می کنی؟ زینبم رقیه سرش رو پای من خوابش برده بود یه لحظه بیدار شد گفت عمه، خیلی گرسنم شده...*
ز خانه ها همه بوی طعام می آمد.....
ولی به جان تو بابا گرسنه خوابیدم......
*خانم رقیه هم مثل باباش گرسنه و تشنه شهید شد.بچه یتیم حرمت داره..گفت:
بابا!تو خوابم زد..بابا! تو راهم زد..*
زدن با زدن، فرق داره
سه ساله با زن، فرق داره......
*یه روزی کربلا یوقت دید همه دارن میان چکنیم؟صدا زد عمه جان علیکنّ بالفرار.....*
سرم رفته از بس سرم داد زدن
نگو که چرا موم سفیده آخه
خودت رو یه لحظه بزار جای من
خواب دیدم که تنت رو زمین
نفس می زدی، گلوتو برید
گریه کردم
همون که زدت، اومد منو زد
موهامو کشید
چند روزی هست میلرزه پاهام
دیگ نمازام نشسته شده
افتادم من، گمون کنم که
هر دو تا پام شکسته شده
بعد غارت
ندیدی ما رو، چجور میبرن، ب زور طناب
بعد غارت
ندیدی ما رو، نگم که چی شد، تو بزم شراب
*هر جا صدامو میشنوین
بقصد فرج آقاجانمون حسین.....*
