نمایش جزئیات

روضه و توسل به حضرت عباس علیه السلام اجرا شده شب نهم محرم۱۴۰۴به نفسِ سید مجید بنی فاطمه

روضه و توسل به حضرت عباس علیه السلام اجرا شده شب نهم محرم۱۴۰۴به نفسِ سید مجید بنی فاطمه

*گفت میرم حرم ابی‌عبدالله، تا سحر حرم ابی‌عبدالله رو زیارت میکرد، عاقبت میخواست بره برا استراحت میرفت یه دستی تکون میداد حرم اباالفضل، از علما و سادات بود، اهل معرفت بود، تا سحر بیتوته میکرد حرم ابی‌عبدالله، عاقبت خواب مادرش فاطمه رو دید، سلام داد، بی بی جواب سلام رو سنگین دادن، مادرجان از من ناراحتین؟ فرمود: چرا اومدی کربلا پسرمو زیارت نمیکنی؟ بی بی جان تا صبح حرم ابی‌عبدالله م، فرمود: اباالفضل هم پسر منه، امشب شب اباالفضله، خیلی آبرو داره، خودت و کشورت و عزیزانتو بسپر به ابالفضل، خدا هیچ مردی رو خجالت زده ی زن و بچه ش نکنه*

ای کاش میشد آب را تا خیمه میبردی
این بود تنها آرزوی هر دو تا دستش

من از مقام دستهایش خوب فهمیدم
از پشتِ سر شمشیر خورده بی هوا دستش

بسته نمیشد دستهای خواهرش زینب 
از تن نمی افتاد اگر آقای ما دستش

پیچیده در ارض و سما وِیلی علی شِبلی
در لابلای نخل ها افتاد تا دستش

تا لحظه ی آخر نگاه او به مشکش بود
اصلاً نفهمیده که افتاده کجا دستش

*خدا فقط من آبو ببرم خیمه، با تمام امیدش گفت برم برا بچه‌ها آب بیارم، اومد کنار شریعه، این مشک خشک رو اول به آب زد، هی به خودش میگفت هر جوریه آبو برسونم خیمه، مشک رو پرِ آب کرد، همچین که از شریعه بیرون زد، آخ دستشو بریدن، با دست دیگه مشکو گرفت هی به خودش میگفت: نه عباس باید آبو هر جور شده برسونی، دست دیگه شو بریدن دیدن خم شد با دندوناش مشکو گرفت، هنوز امید داشت، میدونی کجا امیدش ناامید شد؟ تیر به مشکش زدن، روضه خون روضه خوند، مرحوم آیت‌الله قزوینی ایراد گرفت، شب خوابید خواب آقا اباالفضل رو دید، فرمود چرا به روضه خون ما اینطور گفتی؟ میخوای بدونی منو چطور کشتن؟ تیر به چشمم زدن، وقتی از اسب افتادم، دیدی یه خار تو چشم میره تعادلت به هم میخوره؟ پاهامو بالا آوردم، دست نداشتم، ته پیکانو با پاهام گرفتم، خواستم تیرو از چشمام بیرون بیارم، یوقت یه نانجیبی با عمود، به فرق سرم زد....حسین*

نظرات

در حال بارگذاری...