نمایش جزئیات
نماهنگ و توسل به حضرت رقیه سلام االه علیها اجرا شده شب سوم محرم۱۴۰۴به نفسِ حاجمحمود کریمی
کاش نایی به پام بود
به نیزه میرسیدم
کاش گوشوارههام بود
سرت رو میخریدم
این لکهٔ سرخِ تو چشات
لختهٔ خون تو موهات
خوب شدنی نیست مهم نیست
این لرزش دستام و لبام
لکنت و هق هق ،تو صدام
خوب شدنی نیست مهم نیست
میترسم حرفهای منو با عمه شُنفته باشی
میترسم فردا برسه حرفاتو نگفته باشی
میترسم خوابم ببره بیدار شم تو رفته باشی
کاش نایی به پام بود به نیزه میرسیدم
کاش گوشوارههام بود سرت رو میخریدم
این صورتِ پژمردهٔ من
زخمِ نمک خوردهٔ من
خوب شدنی نیست مهم نیست
خیمه ، وسطِ معرکه سوخت
مویِ پریشونی که سوخت
خوب شدنی نیست مهم نیست
میترسم زنده بمونم
خسته از غمت به راهم
میترسم از قاتل تو
هر شب تازه میشه داغم
میترسم تا گریه کنم
زجر بازم بیاد سراغم
کاش اون شب تو صحرا منو اونقدر نمیزد
حالا زد ولی کاش که حرف بد نمیزد
میبارم همیشه مثل بارون نم نم
دیگه روم نمیشه بگم عمه گرسنه م
کاش نایی به پام بود به نیزه میرسیدم
کاش گوشوارههام بود سرت رو میخریدم
اون ضربه سیلی به کنار
اما دیگه چشمای تار
خوب شدنی نیست مهم نیست
مثل من دلخون مگه هست؟
پهلویی که دیگه شکست
خوب شدنی نیست مهم نیست
میترسم این دردسرا
تقصیر رقیه باشه
میترسم روضه بخونم
ویرونه کرب و بلاشه
میترسم دستم بخوره
زخم های لب تو واشه
کاش زودتر میمُردم
همه راحت شن اصلاً
اونقدر سیلی خوردم عوض شد صورت من
کاش قدم بلند بود چقدر این روضه سخته
دیدم که سرِ تو به یک شاخه درخته
