نمایش جزئیات
حرفشم سخته ... زمزمه و توسل به حضرت رقیه سلام الله علیها اجرا شده شب سوم محرم۱۴۰۴به نفسِ حاج محمد رضا طاهری
حرفشم سخته
اسیر اراذل بشم سخته
سرت باشه پیش چِشَم سخته بابا
*وقتی وارد این شهر شدم...*
خیلی جا خوردم
سلام کردم و پشت پا خوردم
مثه پیرهن کهنه تا خوردم بابا
*اصن بابا این شهر همه چیش فرق داره...*
بچه هاشون وقتی سنگ میزنن
رقاصه هاشون آهنگ میزنن
سوخته همش تو خیمه ولی باز
این یه ذره مو رو هم چنگ میزنن
دختر شاهم اما
ببین، جام دادن تو خرابه
زندگی بی تو بابا
دیگه، زندگی نیست عذابه
«بابای مهربونم حسین، بابای مهربونم»
سنّ کم دارم
نبین پیرم و قدّ خم دارم
اگر پاش بیفته علمدارم بابا
کم نیاوردم
ولی هرجا که اسمتو بردم
چه مُشتهایی از
این و اون خوردم بابا
بی تو سفر رفتن دردسره
نازمو با سیلی، زجر میخره
این لباسِ پاره توی تنم
آبرومونو داره می بره
*وقتی این بچه رو، رو خاک میکشیدن، جا داره اینو بگیم...*
پوستمو کندن از بس
منو، روی خاکا کشوندن
مثل تو قبل ازینا
منم، کاشکی سر می بریدن
«بابای مهربونم حسین، بابای مهربونم»
* اگر این گریه ها تأثیر گذار نبود يزيد بیچاره نمیشد. از خواب بیدار شده بود نمیدونست چیکار بکنه! وقتی سرو آوردن تو خرابه بیچاره شد یزید. از فرداش میگفتن آخه؛ دیگه هرچقدر هم دشمنی باشه چرا بچه رو دق مرگ کردیش؟! این بچه بهانه گرفته بود؛ یجوری آرومش میکردی؛ چرا سرِ بریده رو بردی؟ یه مرکزی شد تو دل شام، تو دل اموی ها! که از سراسر عالم بیان اینجا عرض ادب بکنن به این سه ساله. این یعنی نفهمی دشمن! اما اشک این قدر تأثیر داره. روایت میگه وقتی تو گریه میکنی اشکتو میارن، رو دست، رو بال هاشون می برن، با آب کوثر این اشکو قاطی میکنن که بهشت میخوان بهت بدن! ما نمی فهمیم چه خبره! این اشک بود که اون نانجیب ها رو وادار کرد، اومدن گفتن به امیرالمؤمنین بگو فاطمه یا روز گریه کنه یا شب! امیرالمؤمنین گفت فاطمه جان اینا هی به من شکایت آوردن، چیکار کنم؟ گفت میرم از خونه بیرون؛ میرم یه جا دیگه گریه میکنم. میرفت بیت الاحزان زیر سایه یه درخت می نشست گریه میکرد. هر روز میرفت، سر یه ساعتی هم میومد. این بی بی حتی با همه زخم هایی که خورده بود، حاضر نبود یه ذره غم امیرالمؤمنین بیشتر بشه. یه روز مولا دید نیومد؛ هی اومد تو کوچه نیگا کرد نیومد. چرا فاطمه نمیاد؟ نکنه یه وقت دوباره بلایی سرش... یه وقت دید یه دست گردن حسن، یه دست گردن حسین! داره میاد! تا اومد امیرالمؤمنین یه نگاه کرد این دوتا بچه؛ پوست صورتشون رفته، آفتاب زده. گفت چی شد دورت بگردم؟ امام حسن که هیچی نمیگه! ابی عبدالله یه نگاه کرد، گفت بابا اون درخت رو هم قطع کردن مادرم زیر سایه نره. وقتی دیدیم درخت قطع شده؛ من و داداشم مون، سایه بودن برا مادرمون درست کردیم. گفتیم آفتاب به ما بخوره؛ اینجا که داره امام حسین میگه زینب داره میشنوه. سایه بون درست کنیم آفتاب نخوره به بدن. اومد بالا گودال؛ نگاه کرد دید به بدن آفتاب خورده. گفت حسین! مثل تو میخوام بایستم آفتاب به بدنت نخوره...*
