نمایش جزئیات

برای اذن میدان ... روضه و توسل به طفلان حضرت زینب سلام الله علیها اجرا شده شب چهارم محرم۱۴۰۴به نفسِ حاج‌محمد رضا طاهری

برای اذن میدان ... روضه و توسل به طفلان حضرت زینب سلام الله علیها اجرا شده شب چهارم محرم۱۴۰۴به نفسِ حاج‌محمد رضا طاهری

* " السلام علیکِ یا شریکةَ الحسین " همه جا شریک حسین بوده. اگه زینب نبود، نانجیب ها قیامو ناتموم می‌گذاشتن. عمه سادات قیام ابی عبدالله رو به سرانجام رسوند. فقط زینب شریکة الحسینه. اما نه! امام صادق علیه السلام فرمود: هرکسی که در مصائب جد ما محزونه، شرکای ما هستن در قیامت. یعنی واقعا لیاقتو داریم؟ اصن به ما منت گذاشتن ما رو دور هم جمع کردن؛ ما کجا و مجلس حسین کجا؟! اومد تو خیمه بچه ها رو صدا زد. فرمود می شنوید صدای "هل من ناصر" دایی تونو؟ دایی تون غریبه، تنهاست. شب مدافعان حرمه امشب...*

با هم سپر آن همه غم گردیدیم 
کوهیم که تکیه گاه هم گردیدیم 
جمهوری اسلامی ایران حرم است
صد شکر مدافع حرم گردیدیم

* اسم همتونو نوشتن جزو مدافعان حرم. بچه ها رو آماده کرد. خود بی بی موهاشونو شونه زد. کفن تنِ آقازاده هاش کرد. دستاشونو گرفته داره میاره به سمت ابی عبدالله. هرکاری کرد زینب، ابی عبدالله اجازه نداد. صدا زد خواهرم! من هنوز شرمنده داداشم حسن هستم. قاسمم جلو چشم من دست و پا زد. اینا امانتی عبدالله ان. من نمیتونم. هرکاری کرد دید داداش اجازه نمیده. اسم رمزو همشون میدونن. کجا، باید ابی عبدالله رو به چی قسم بدن! کاری که نجمه خاتون کرد. یه وقت دیدن رو خاکا نشست؛ صدا زد داداش! بحق مادرم زهرا! انگار دستای ابی عبدالله رو بست. گفت زینب جان به چه اسمی منو قسم دادی! بذار برا بار آخر بچه هامو در آغوش بگیرم. عون و محمد رو ابی عبدالله در آغوش گرفت. تا الان کنار پسرا بود. همین که رضایت ولی رو گرفت؛ مطمئن شد دیگه داره بهشون اجازه میده، دیدن زینب سرشو پایین انداخت رفت تو خیمه نشست. دیگه نمیخوام حسین، نگاهش به من بیفته خجالت بکشه...*

چنان تیری شدند از چله ی زینب رها با هم
چنین رفتند راه عشق را تا انتها با هم

برای اذن میدان التماس شاه می‌کردند
به امر زینب، افتادند روی دست و پا با هم

به یاری نوه، در کربلا مادربزرگ آمد
قسم دادند دایی را به زهرا یک‌صدا با هم

چنان جنگاوری هاشان به دایی هایشان رفته
به میدان می روند عین حسین و مجتبی با هم

سرود عشق سر دادند و سر، دادند پای عشق
به خون افتاده اند، از یاری خون خدا با هم

به پاشان گرد و خاکی پا شد، اما کوفیان دیدند
دو تا خورشید را در آسمان کربلا با هم

از آن جائیکه جنگ کربلا جنگ ولایت بود
زدند این طفل ها را دشمنان مرتضی با هم

* از کجا شروع شد...؟*

پس از اکبر، دگر روی تمام دشمنان وا شد
به این علت به آنها حمله میشد بارها، با هم

* ابی عبدالله منتظره؛ خواهر، مثل آن جائیکه که کنار بدن علی اکبر به داد رسید، از خیمه بیرون بیاد. هرچی نگاه کرد حسین، دید زینب از خیمه بیرون نیامد..*

عقیله ای لحظه ای از خیمه اش بیرون نمی آید
اگر سرهای طفلاش، ز تن گردد جدا باهم 

* یکی از خیمه بیرون نیومد، اما مادره. تو خیمه آروم آروم داره گریه می‌کنه. امشب گریه هاتو هدیه کن. بگو بی بی جان! تو از خیمه بیرون نیومدی! اما ما امشب بجای شما برا آقازاده هات داد میزنیم...*

یکی فرق سرش زخمی، یکی پهلوش خون آلود
عجب ارثیه ای بردند آقازاده ها باهم

دلش آتش گرفت و سوخت زینب آن زمانی که
کنار خیمه آوردند جسم هر دو را باهم

سرِ جسم پسرها، مادر از اندوه اکبر خواند 
و بعدا در مدینه یاد اکبر کرد، بابا هم

اگر که سنگ ها از هم جدا کرده است آنها را
ولی بر روی نی رفتند تا شام بلا، با هم

* این یه بیت رو بعدا، برا ام البنین خانم میخوند...*

و زینب گفت به ام البنین بهتر، پسرهایم نبودند و ندیدند از غم بزم شراب آهم

* این خواهر و برادر، هیچ موقع زیر دِین همدیگه نبودند. اینجا نیومد. قافله که برگشت مدینه. عبدالله بن جعفر دنبال خانمش میگفت. اومد یک به یک داره محمل ها رو سر میزنه. رسید به محمل زینب، از خود زینب داره سراغ خانمشو میگیره. تو قافله، خانم منو ندیدی؟ بی بی یه آهی کشید، فرمود عبدالله حق داری منو نشناسی! چند ماهه گذشته؟ چند سال که نبوده. یه مرتبه عبدالله با شرمندگی گفت خاک بر سرم خانم جان! چرا اینقد شکسته شدی؟! چرا اینطوری شدی؟ فرمود عبدالله نبودی کنار گودال. از بالا تلّ زینبیه داشتم میدیدم؛ نانجیب جلو چشم من رو سینه برادرم... روضه ها رو خوند، گریه کردن باهم. آروم که شدن، عبدالله گفت خانم یه گله دارم. شکایت ندارم، گله ست. شنیدم کربلا، هر کدوم از جوونای بنی هاشم رو زمین افتادن زودتر از حسین رفتی بالاسرشون. آیا بچه های من لایق نبودن؟! اصن از خیمه بیرون نیومدی! فرمود عبدالله از تو توقع نداشتم همچین سوالی کنی. به خدا ترسیدم حسین نگاهش به من بیفته، از من خجالت بکشه. اینجا هم بی بی اومد، وقتی برگشتن کربلا، اربعین گفت حسین تو زیر دِین نمی مونی. اونجا من نیومدم تو خجالت نکشی. اگه میخوای تلافی کنی الان وقتشه. همه بچه هاتو آوردم. اما سه سالت گوشه خرابه جا موند. از من سوال نکن از دخترت. حسین...*

نظرات

در حال بارگذاری...