نمایش جزئیات

ما را به سمت خویش ... مناجات و توسل به آقا صاحب الزمان روحی له الفدا اجرا شده شب ششم محرم۱۴۰۴به نفسِ حاج‌ محمد رضا طاهری

ما را به سمت خویش ... مناجات و توسل به آقا صاحب الزمان روحی له الفدا اجرا شده شب ششم محرم۱۴۰۴به نفسِ حاج‌ محمد رضا طاهری

آنکه نرفت جانب شب رو سپید شد
هرکس شهید بود هم، آخر شهيد شد

ما را به سمت خویش بخوان مهربان ما
هرکس شبیه آنچه به سویش دوید شد

هرکس که دور ماند ز یادت حقیر ماند
هرکس که رشد کرد، کنارت رشید شد

باید که تکیه بر تو کنم نه به حول خویش
باید ز هرچه غیر شما نا امید شد

* بالاترین عصری ست که خدا به من و تو عمر داده تو این عصر قرار بگیریم. باید کاری بکنیم برا آقامون. خیلیا حسرت میخوردن تو این عصر باشن برا یاری امام زمان...*

باید که ایستاد کمک کرد جان گذاشت
باید برای عصر ظهورت مفید شد

باور کنیم دست تو است آنچه می‌رسد
هرچه اراده تو به آن پر کشید شد

باور کنیم قدرت پوشالی است غیر
باور کنیم آنچه ز لطفت رسید شد

" اِنّ معیّ ربی" تو، تا به ما رسید
فرعون شکست و هیمنه ها ناپدید شد

ما را نمی خرند در اين راه بی دلیل 
هرکس شهید بود همان کس شهید شد

قاسم که رفت جانب میدان قدی نداشت
وقتی رسید خیمه نجمه، رشید شد 

شاعر: دکتر حسن‌ لطفی


* اصن ازین حیث روضه قاسم بن الحسن عجیبه، که از ابتداش تا انتهاش، ابی عبدالله پای این بچه گریه کرده. این تواتر البکایی که نوشتن، اصن از امشب همه روضه ها اینطوریه، اما برای این بچه یه طور دیگه ای گریه کرد. چرا ما نداریم تو کل این مقتلی که رسیده از شهدای کربلا، یه نفرو میگن موقع وداع، ابی عبدالله دست انداخت گردنش، آنقدر گریه کرد "حتی غُشیَّ علیهما" یعنی هر دو غش کردن رو خاک افتادن. اصن برا همین اگه تا آخر محرم گریه کنیم جا داره. اصن نه روضه های دیگه. روضه های سخت قاسم بماند. همین که ارباب شما موقع اذن دادن به این نوجوون، پشت خیمه ها، چون میدونه چه گلی رو داره میفرسته تو میدون. لذا ابی عبدالله به بهانه های مختلف گفت نمیشه قاسمم. تو امانت داداشمی، اصلا! حرفشم نزن. گفت عموجان! من همیشه فکر میکردم بین من و اکبر فرق نمیذاری! گفته بودی تو مدینه به همه، قاسمم مثل علی اکبرمه. چی شده اکبر باید جهاد کنه! اما قاسم؟! گفت عموجان! تو همیشه گفتی من مثه اکبرم! اکبر تا گفت برم میدان گفتی برو عزیز دلم! چرا به من اجازه نمیدی؟ گفت تو امانت حسنمی؛ من نمیتونم بهت اجازه بدم. روایت میگه اومد تو خیمه نشسته بود این زانوهاشو بغل گرفته بود. این مادر که اینو بزرگ کرده بود بعد از امام حسن، نمیذاشت خم به ابروی قاسم بیفته. همینطور داره گریه می‌کنه. چی شده عزیز دلم؟! هرکاری کردم عمو اجازه نداد. گفت الان بهت یه چیزی میدم می بری به عمو نشون بدی کار تمومه. مادر میخواد معجزه کنه. دیدن آروم اومد یه ساروق بسته رو باز کرد. یه چند تا چیز گذاشت کنار، یه نامه درآورد. بوسید به چشاش کشید. گفت اینو بده دست عمو. گفت چیه؟ گفت اذنی ست که بابات امام مجتبی نوشته برا عموت. دیدن قاسم نامه رو گرفته دستش. اومد گفت عموجان! نمیذاری برم؟! ببین بابام برات نوشته. حسین جان! من کربلا نیستم جونمو فدات کنم. بچه هامو دارم میفرستم قربونت بشن. میگن ابی عبدالله هی نامه رو نگاه کرد، گریه کرد، هی گریه کرد...*

نظرات

در حال بارگذاری...