نمایش جزئیات

غم به جونم بود... زمزمه و توسل به حضرت قاسم ابن الحسن علیه السلام اجرا شده شب ششم محرم۱۴۰۴به نفسِ حاج‌محمد رضا طاهری

 غم به جونم بود... زمزمه و توسل به حضرت قاسم ابن الحسن علیه السلام اجرا شده شب ششم محرم۱۴۰۴به نفسِ حاج‌محمد رضا طاهری

غم به جونم بود
عذاب خجالت فقط کم بود
کنار تنت کاش، باباتم بود
قاسم

جون هنوز داری
صدام میزنی خون میشه جاری 
ولی برنمیاد ازم کاری
قاسم

* از روضه هایی که ابی عبدالله پاش خیلی ناله میزد این بود. آقا فرمودن یه جا نوشتن، مثه باز شکاری، ابی عبدالله خودشو رسوند. امام حسین تا رسيد، دید نانجیب، موهای قاسمو در دست گرفته، میخواد سر از بدن قاسم جدا کنه، ارباب شمشیرشو حواله داد، دست این نانجیب قطع شد. صدای نحس این بلند شد. قومش اومدن اینو نجات بدن، همه اسبا از رو بدن قاسم. گرد و خاک شد. فقط ابی عبدالله یه صدا میشنید. عمو! همه استخون های بدنم. اومده بود بالاسرش میگفت، سخته برا عمو! صدام زدی، هیچ کاری نمیتونم برات بکنم...*

اسبا چیکار کردن با بدنت
روی زمین چسبیده پیرهنت 
اونقده غلطیدی زیر پاها
خون میریزه بیرون از دهنت

اینجوری درنمیاد
نفس، مشت نکوب روی سینه 

* هی مشت می کوبید! میخواد با عمو حرف بزنه...*

میشنوی ناله هامو
داره، میرسه تا مدینه

* حسین داره داد میزنه...*

«ای داداش غریبم حسن، ای داداش غریبم»

رد شدن از روت 
بیابون و برداشته عطر و بوت
توی پنجه قاتلِ گیسوت 
قاسم

مات و مبهوته 
عمویی که خیره به پهلوته 
هنوز حرز بابا به بازوته 
قاسم

اینجوری که دست و پا میزنی
قبر عموتو داری می کنی

* دست و پا زدن قاسم! فرمود میخوای بفهمید این لحظه رو، تا ابی عبدالله وقتی‌که اومد، دور تا دور قاسم هی جای پاهاش روی خاک بود. گفت بسمل رو دیدی؟ مرغی که سر میکنن، چجوری پاش؟ اینطوری دور تا دور قاسم...*

از حسودی شون با سنگ زدنه
کاش نمی گفتی ابن الحسنی 

سر گذاشتی رو شونم
ولی، پات به خاکا رسیده
کاش بابات کربلا بود
میدید، قاسمش قد کشیده

«ای داداش غریبم حسن ،ای داداش غریبم»

* سر تا سر روضه قاسم گریه ست. یه گریه قبل از رفتن، یه گریه وسط میدان کنار بدن، حالا بدنشو آورده تو خیمه دارالحرب. بدنو گذاشت کنار بدن علی اکبر. نوشتن ابی عبدالله مابین این بدن‌ها، نشسته بود. داره داد میزنه. رفقا! میون داد زدن هاش، گریه هاش، ناله هاش، ابی عبدالله از یه چیزی فقط دلش خوشه. زود به دادش رسیدم سر از بدنش جدا نکرد. اما بمیرم برا اون لحظه ای که ریختن تو خیمه دارالحرب، یک به یک سرها رو از بدن‌ها جدا میکردن. من می‌خوام بگم حسین! اگه این سرها رو جدا میکردن، دیگه جون در بدن نداشتن. من بمیرم برا خودت. هنوز داشتی حرف میزدی، نانجیب رو سینت نشست. ای حسین...*

نظرات

در حال بارگذاری...