نمایش جزئیات

آخرین باره ... زمزمه و توسل به حضرت علی اصغر علیه السلام اجرا شده شب هفتم محرم۱۴۰۴به نفسِ حاج‌محمد رضا طاهری

آخرین باره ... زمزمه و توسل به حضرت علی اصغر علیه السلام اجرا شده شب هفتم محرم۱۴۰۴به نفسِ حاج‌محمد رضا طاهری

آخرین باره 
نگاش میکنم بین گهواره
یه ساعت دیگه کارمون زاره 
ای وای

خیلی لا جونه
زبون دور لب هاش میگردونه 
معلوم نیست چقدر زنده می مونه
ای وای

چشماشو رو همدیگه میذاره
حتی واسه گریه حال نداره
با لب خشک و گرمای تنش
خیلی بعیده طاقت بیاره

* مادره دیگه. هرکاری تو خواستی، یه مقدار حداقل دلش آروم میگیره انجام میده...*

باد زدم صورتش رو
تبش، اما پایین نمیاد
شیش ماهم رو به موته 
دیگه، حتی آب هم نمیخواد

《 لایی لایی لالایی علی، لایی لایی لالایی 》

* اصن شما حجم صورت این بچه رو نگاه کنید. تیر سه شعبه باید کجای حلقوم این بچه جا بشه. بچه ای که گریه می‌کنه هنوز جون داره. علی اصغر دیگه گریه ام نمی‌تونست بکنه. حسین بچه رو زیر عبا گرفته بود، یه قدم میومد سمت خیمه ها، یه قدم برمی‌گشت. میگفت به مادرش وعده داده بچه رو بیارم. خدا کنه که، بعضی روضه ها دروغ باشه. چون ابی عبدالله رباب رو خاطر جمع کرد. ابی عبدالله برا اینکه آروم کنه رباب رو، بچه رو آورد پشت خیمه ها، نشست رو خاک‌ها. هی با غلاف شمشیر خاکها رو کند. همچین که اومد بچه رو دفن کنه، یه وقت دید صدای مخدرات داره میاد، حسین! بذار یه بار دیگه بچمو ببینم. گلایه نمیکنم حسین. میخوام یه بار دیگه روشو ببینم. رقیه داره میدوه. سکینه داره میدوه. میخواد آرومش کنه. گفت رباب! من میدونم این نانجیبا، به کشته ها هم رحم نمیکنن. تا حالا باورت نمیشد. همیشه میگفتی شیرخواره رو موقع خواب زدن. این بچه موقعی از خواب پرید که تیر سه شعبه، ابی عبدالله دید، داره رو دستش بال بال میزنه. اولین کاری که کرد بند قماط رو پاره کرد. گفت بچم آروم، بتونه راحت جون بده. ابی عبدالله گفت آرومت کنم رباب! اینا رحم ندارن. سر از بدن شهدا هم جدا میکنن. حداقل علی اصغرمو اینجا دفن کنم. رباب میگفت خیالم راحته بچم زیر خاکه. یه وقت دید نانجیبا دارن میرن پشت خیمه. این نیزه ها رو دارن تو خاک می‌زنن. دل تو دل این مادر نیست. یه وقت دید علی رو، رو نیزه زدن. حالا این مادر میگه...*

اولین باره
روی نیزه رفته یه شیرخواره 
چه لبخندی هم رو لبش داره 
ای جان

بوی خون میده
خودش رو به مادر نشون میده

* چه صحنه ایه...*

رقیه براش دست تکون میده
ای جان

وقتی سرِ بچم تاب میخوره
حرمله با عقده آب میخوره
هیچی نمونده از سر صورتش 
بسکه رو نیزه آفتاب میخوره

این جماعت که اینقدر
سرِ، غارت ما میخندن 
با همون معجر من
تو رو، کاشکی محکم ببندن

《 لایی لایی علی جان علی، لایی لایی علی جان》

حالا که پر کشیده رفته دیگه

* هی حضرت رباب خجالت زده ابی عبدالله ست. چون امام حسین، سرشو جلو رباب پایین انداخت. گفت رباب همه تلاشمو کردم. ازین بی مقدارها منت هم کشیدم. گفتم " مُنّوا علینا" بابا همه عالم، زیر این آسمون، از ابی عبدالله منت میکشن. تو عرش، آسمونیا هم منت حسینو میکشن. همین روضه ما رو بکشه بسه. ارباب تون بچه رو، رو دست گرفت گفت "ان لم ترحمونی فارحموا هذا الطفل الصغیر" به من رحم نمی کنید به این بچه رحم کنید...*

نظرات

در حال بارگذاری...