نمایش جزئیات

با دعاهای حسن ... روضه و توسل به امام حسن مجتبی علیه السلام اجرا شده شب ششم محرم۱۴۰۴به نفسِ حاج‌ حسن شالبافان

با دعاهای حسن ... روضه و توسل به امام حسن مجتبی علیه السلام اجرا شده شب ششم محرم۱۴۰۴به نفسِ حاج‌ حسن شالبافان

*همچین زهر و داد به آقای ما یه نگاه بهش کرد گفت زود از در پشتی حجره برو بیرون.چقدر آقای ما مهربانه،چقدر مظلومه، چقدر غریبه بعضی ها گفتن آقا چرا فراریش میدی؟ یه نگاه کرد فرمود: آخه الان خواهرم زینب میرسه نمیخوام من و تو این حال ببینه. روایت اینه که زهر رو که به امام داد حضرت  فرستاد برو در خونه ی داداشم حسین،بگو حسین جان داداشت فرموده اگه دیر برسی دیدارمون به قیامت میرسه داداش.. لذا راوی میگه دیدم ابی عبدالله، میگه هیچوقت امام حسین را تو این حالت ندیده بودم ،میگه دیدم تو کوچه ها داره میدوه عمامه به سر میبنده هی زیر لب میگه حسن جان.. تا رسید در حجره رو باز کرد دیدم امان حسن با صورت تو حجره افتاده هی داره دست به زمین میکشه صدا زد داداش کی این بلا رو به سرت آورده؟ عباس رسید قاسمش بود ،یهو دیدن یکی سراسیمه در میزنه حضرت فرمود: در و باز کنید کنیز اومد به نفس نفس افتاده بود هی میگفت: آقا خواهرتون زینب داره میاد.
امام حسن فرمود: حسین جان این خونها رو از رو لبم پاک کن داداش عباسم این تشت رو از جلوم بردار داداش ،چقدر مراقب زینب بودن این خانواده. باباش امیرالمومنین نوزدهم ماه رمضان تا رسیدن پشت در فرمود: حسنم من و رها کن بابا عرض کرد پدر جان خون زیادی از شما رفته یه سری تکون داد گفت: بابا الان خواهرت زینب پشت دره مادرشونم سفارش کرد اما هر چی مدینه ندید،هر چی کوفه ندید،همه رو کربلا یکجا دید زینب کجا رو داری میگی؟

تو شیب گودال سرازیر شد حسین پیر شد
ریان ابن شبیب جدمون و غریب گیر آوردن
 
یه وقت ببینه نشست رو سینه اش
گودال سنان همه گریه میکنن خوشحاله سنان 

*حالا تو همین حالت دو تا دستت رو بیار بالا به مادرشون زهرای مرضیه الهی العفو..*

عشق فرمود که لیلای حسین است حسن
آی دنیا همه دنیای حسین است حسن

بی نیاز دو جهان کل نیازش حسن است
از خداوند تقاضای حسین است حسن
 
همه گفتیم حسین و خود او گفت حسن
خلق فهمید که آقای حسین است حسن

جان حسین است ولی جانِ همین جان حسن است
مثل یک روح در اجزای حسین است

بیرق خون خدا در پرچم سبز حسنی است 
در حقیقت خودِ معنای حسین است حسن

قاب شش گوشه نشسته است به دیوار بقیع
دائما محو تماشای حسین است حسن

با دعاهای حسن دور حسین است شلوغ 
عاشق دیدن غوغای حسین است حسن
 
حرم فاطمه را شخص حسن خواهد ساخت
خالق مرقد زهرای حسین است حسن

یا حسن حک شده بر مشک علمدار حسین
ذکر توحیدی سقای حسین است حسن
 
دو حسن داد به شاه شهدا شاه کرم
چقدر با دل و جان پای حسین است حسن

روضه خوانده است که لایوم کیومک عطشان
فکر پا خوردن لب های حسین است حسن

تو ندیدی که چه کردن..

*یه روز امام حسن نتونست بره مسجد برا نماز تو تب میسوخت ابی عبدالله مشرف شد راوی خبر آورد آقا زود خودتو برسون 
چی شده؟عرض کرد: آقا جان دیر برسید حسینتون مروان و به درک واصل میکنه امام حسن رسید دید این نامرد و از بالای این تخته چوب‌ها به زمین کشیده جائیکه مدح امیرالمومنین گفته نشه که منبر نیست از بالای این تخته چوب‌ها به زمینش زده ابی عبدالله نشسته رو سینه اش اومد یه دست گذاشت رو شونه اش داداش بلند شو.برگشت یه نگاه کرد گفت حسن جان من اینجا نشسته بودم رفت بالا به بابام بی احترامی کرد.گفت: داداش بلند شو.گفت امر امر اماممه بلند شد آروم دم گوشش گفت حسینم من هر روز اینجا می‌نشینم این نانجیب میره بالا به بابام بی احترامی میکنه من امر به صبرم غربت خیلی زیاده برا امام حسن.اینکه تو‌زیارت نامه اش هست« عشت مظلوما »یعنی در طول زندگیش با غربت زندگی کرد اوجش اینجاست.اینی که بعضی ها میگن تو خونه اش غریب بود نه امام کنار همسرش غریب بود نه.. یه خانم داره مثل نجمه میدونی اوج غربتش کجا بود از مسجد می‌اومد بیرون میدید مغیره یه گوشه ایستاده یه نگاه به قنفذ میکنه میگه خوب زدم مادرش و*

یارب نصیب هیچ غریب دگر نکن
داغی که گیسوان حسن را سفید کرد
 
«صدا بزن یا زهرا»
 
*شب عاشورا همه را جمع کرد،همه اصحاب دور هم جمع شدن اول فرمود: عباسم نور مشعل ها رو کم کنید هر کسی بناست بره، بره یارای ابی عبدالله موندن شروع کردن به رجز خواندن حبیب بلند شد زهیر بلند شد اگه صد بار مرده بشم و زنده بشم بریر بلند شد عابس بلند شد یکی یکی سردارهای اباعبدالله رجز می‌خوندند.یه وقت دید از لابلای این سردارها دستش رو میاره بالا یه نگاه کرد دیدن گل از گل ابی عبدالله شکفت همه برگشتن نگاه کردن دیدن قاسم ابن الحسن گفت عمو جان اجازه هست من یه سوال بپرسم؟امام از همه چی خبر داره فرمود آری بگو قاسم جان...سوال کرد عمو جان فردا آیا من هم شهید میشم؟کشته میشم در رکاب شما؟ ابی عبدالله یه تبسمی کرد صدا زد قاسمم مرگ در نگاه تو چگونه است؟ صحنه صحنه ی جنگه سی هزار اونطرف شیپور جنگ میزدن ابی عبدالله که این سوال و پرسید یه لحظه سکوت خیمه ی ابی عبدالله رو گرفت همه منتظرن چی میخواد بگه این آقا زاده،یه نگاه کرد سینه رو سپر صدا زد: عمو جانم! "احلی من العسل" مرگ در رکاب شما برام از عسل شیرین تره. پسر امام حسنه باباش سردار جنگ جمله..شاگرد رزم عباسه تا گفت" احلی من العسل "دیدن عباس هی صدا میزنه لا حول ولا قوة الا بالله یه نگاه به امام حسین کرد گفت: داداش کاش داداش حسنمون بود میدید
کاش باباش الان بود به بچه اش افتخار میکرد ابی عبدالله فرمود: آره قاسمم تو فردا شهید میشی فردا تنها کسی که به بلای عظیم گرفتار میشه تویی پسرم.. تو تاریخ دیدم ابی عبدالله فرمود: تو که به بلای عظیم گرفتار میشی حتی علی اصغر هم شهید میشه تا شنید علی اصغر شهید میشه هی با خودش می‌گفت: مگه جای ششم ماهه تو بغل مادرش نیست؟هی تا فردا ظهر با خودش کلنجار میرفت هی میگفت نه قاسم مگه میشه؟یعنی میخوان به خیمه ی زنهای ما حمله کنن ؟آخه یه عمر شنیده بود باباش از داغ ناموس پیر شده شنیده بود باباش هی از خواب میپره*
 
هی میگه محکم میزدن 
چهل نفر با هم میزدن

*هی میگفت مادرم و بی هوا زدن..هی از صبح می‌اومد کنار امام هی دست عمو جانش رو میبوسید، امام دست به سرش میکشید میفرمود برگرد خیمه عزیزم میرفت اومد صدا زد عمو جان یا اباالفضل میشه شما واسطه بشید یه صحنه ای از صبح من و بیچاره کرده یه وقت اباعبدالله دید قاسم رفت تو خیمه دارالحرب امام پشت سرش آمد دید اومده نشسته کنار بدن ارباً اربای علی اکبر یه نگاه کرد گفت عمو بزار منم برم مثل علی اکبر جونم و برات بدم بازم حضرت فرمود: برگرد خیمه پسرم ،یهو مادرش اومد دید قاسم تو خیمه زانوهاش و بغل گرفته ،صدا زد چی شده پسرم؟ گفت مادر یه کاری کن دیگه داره ظهر میشه گفت: عزیزم غصه نخور اومد صندوقچه رو باز کرد یه دست نوشته از امام حسن داد دستش گفت اینو برسون به عمو جانت. یهو دیدن قاسم از خیمه زد بیرون داره میدوه هی میگه عمو جان عمو جان ابی عبدالله برگشت نگاه کرد دید چه ذوق و شوقی در چهرهشه..رسید عمو جان این و مادرم داده ابی عبدالله گرفت برگه رو باز کرد ،میگه تا نگاش به دست خط داداشش افتاد قاسم و بغل گرفت. مادرش از خیمه پرده رو زده کنار داره نگاش میکنه امام بغلش کرد به سینه چسبانید دید پاهای پسرش از زمین اومد بالا این صحنه تو ذهن نجمه مادرش موند نوشتن اینقدر گریه کرد.این عبارت فقط برا قاسم و امام حسین آمده "فغشی علیهما "ابی عبدالله از حال رفت عباس اومد،زینب اومد بهوش آمدن صدا زد بگید مادرش آماده اش کنه رفت تو خیمه هی میگفت: مادر من باید برم میدان هر چی مادرش این بقچه ها رو باز میکرد صندوقچه ها رو باز میکرد یه وقت یه نگاه به بی‌بی زینب کرد خانم جان چکنم ؟نه خودی اندازه اشه نه زرهی 
دیدن داره میدوه رفت تو این خیمه تو اون خیمه هی صدا می‌زد میگفت شما زره اندازه قاسم ندارید؟ خود اندازه ی قاسم ندارید؟
ابی عبدالله فرمود: بیاین عمامه ی باباش امام حسن رو گرفت بست دور سر قاسم تحت الحنک عمامه رو باز کرد بست تو صورت قاسم یه وقت مادرش گفت زینب جان چرا صورتش و پوشوند؟صدا زد میترسه چشمش کنن مدینه زندگی مادرشون و چشم زدن..تحت الحنک و بست یه وقت دیدن  صدای نعل اسب داره میاد برگشتن دیدن عباس ابن علی است عنان ناقه رو گرفته داره میاد جلو ابی عبدالله فرمود: بسم الله دیدن عباس قاسم و بغل کرد.گذاشت رو اسب عنان ناقه رو گرفت بسم‌الله الرحمن الرحیم رفت تو دل دشمن همه رو داره تار و مار میکنه چند نفر رو به درک واصل کرد، گرد و غبار که نشست پیرمردها و لشگر ابن زیاد گفتن این کیه اینجوری جنگید ؟یه وقت صدا شو بلند کرد"ان تنکرونی فان ابن الحسن "تا گفت من پسر حسنم بعضی ها کینه هاشون رو شد یه نگاه کرد گفت مگه نمیبینید زره نداره گفت چه کنیم امیر؟ گفت مدینه باباش و تیر بارون کردیم بگید سنگ بارونش کنند اینقدر سنگ زدن قاسم از رو اسب زمین خورد امام و صدا زد ابی عبدالله که رسید دید یه حرامزاده این موهای قاسم و تو دست گرفت الانه سر از بدنش جدا کنه امام یه نهیب زد آمد جلو دستش و زد. اینجا بود اسبها اومدن یه وقت دید صدای قاسم میاد اما هر چی نگاه میکرد قاسم و پیدا نمی‌کرد اینقدر این اسبها رو بدنش رفتن هی میگفت «وا اماه» یه نفر همین جا یه نیزه زد به پهلوش صدا زد وا اماه آخ مادرم.. حسین رسید بالا سرش دید داره جون میده گفت عمو جان خیلی برام سخته تو من و صدا زدی نتونستم برات کاری کنم..

 «میون شعله ها یکی میزد صدا آه
علی سوختم علی سوختم»

*قاسم و بغل کرد دید پاهاش به زمین کشیده میشه علی اکبر که جوشن داشت آن شد تو که جوشن نداری*

نظرات

در حال بارگذاری...