نمایش جزئیات

همه در آرزوی دیدنِ ... روضه و توسل به حضرت علی اکبر علیه السلام اجرا شده شب هشتم محرم۱۴۰۴به نفسِ حاج‌ محمد رضا بذری

همه در آرزوی دیدنِ ... روضه و توسل به حضرت علی اکبر علیه السلام  اجرا شده شب هشتم محرم۱۴۰۴به نفسِ حاج‌ محمد رضا بذری


السلام علیکم یا اهل بیت النبوة وموضع الرساله ومختلف الملائکه،السلام علی المهدی وعلی آبائه 

سالها درطلب سیم و زرِ دنیاییم
که خجالت زده از ،گل پسرِ زهراییم 

به عمل کار برآید به سخنرانی نیست 
مانعِ آمدنِ حضرتِ حجت ماییم

او حسینی ایست ولی بی علی اکبر مانده
غافل از فلسفهٔ مکتب عاشوراییم

حال ما حال یتیمی ایست 
که از، بی مهری محتاجِ نوازشگری باباییم 

*پیغمبر فرمود: یتیم تر ازیتیمی که پدر از دست داده کسیه که از امامش دور افتاده*

حال ما ،حال یتیمی است که از بی مهری 
همه محتاجِ نوازشگریِ باباییم 

عصرِ غیبت به خدا ،کثرت ما ،وحدت ماست 
تا نیاید خبر از صاحبمان تنهاییم 

وعده ی آمدنِ منجی عالم حتمی است 
چشم بر راه، همه منتظر فرداییم

آبرویی هم اگه هست از آقایی اوست 
ماهمه نوکر این خانه ولی آقاییم

کاش همراه خود این قافله را هم ببرد
همه در آرزویِ دیدنِ پایین پاییم

*دلمون برای کربلای حسین یه ذره شده حسین جان یه وقت اربعین جانمونم آقا*

همه در آرزویِ دیدن پایین پاییم 
شب هشتم شد و در راه به خود میگفتیم :
مجلسِ ختمِ حسینِ ابن علی می آییم

*خدا رحمت کنه :شیخ جعفر شوشتری رو می فرمود :نگید مجلس علی اکبر،بگید مجلسِ وفات حسین بلکه مجلس وفاتهای حسین ، استادشامخی و اساتید رو خدا رحمت کنه میفرمود: نقل معتبرتره شیخ جعفرشوشتری سه تاوفات برای حسین نقل میکنه:سه لحظه احتضار برا همین میگه وفاتهای حسین*
 
قبلهٔ قلب حرم راه چرا گم کردی؟
سر پیری چه بلایی سرم آوردی!!

کوچه وا شد سرفرصت به تو پرداختند

*پدر شهید می بینید ادب میکنید دست به سینه میذارید.قربون اون آقایی برم صدا زد :*

ای اهل کوفه پای نکوبید برزمین
ساکت شوید من پدری داغ دیده ام

خلوت کنید معرکه جنگ را 
که من گریه ام بلند ،بر گل در خون تپیده ام

کوچه واشد سرِ فرصت به تو پرداخته اند
نفسم رفت تو را از نفس انداخته اند

رد تکبیر تو بر خاکِ کویر افتاده
اشهدی در وسط حلق تو گیر افتاده
 
قاب لبخند نبی شکل لبت درهم شد
آه تشخیص تو سخت است تنت مبهم شد 

اکبرم تابحال نشده پا نشوی پای پدر
اربا اربا شده ای خوش قد وبالای پدر

کاش می شد که خودت آبرویم رابخری
عمه را از وسطِ جمعِ ارازل ببری

چه کسی روی عبا نعش جوان خواهد برد
کار تطهیر تو یک روز زمان خواهد برد

*فرق علی اکبر با اسماعیل میدونیدچیه؟ اسماعیل رو به ابراهیم بهش گفت:پسرچی صلاح می بینی؟ صدازد: بابا هرچی بهت امرشده انجام بده پدر اومد پسر رو یه جور راضی کنه فرق علی اکبر اینه اکبر اومد بابا رو راضی کنه بذار من برم .اینجاست آرام آرام داره به ابی عبدالله حالت احتضار دست میده هرشهیدی اومد اذن بگیره  آقا تعلل کرد صبرکرد  قاسم به التماس وتقلا افتاد 
ابی عبدالله روراضی کرد اما علی اکبر تاگفت
 ابی عبدالله همون اول اجازه داد.از اینجا نگاهِ پدر گاهی حسرته گاهی خوفه،گاهی نگاه وجد و شوقه،اما نگاه ابی عبدالله اینجا مایوسانه بود دیگه امید به برگشت علی نداشت صدا زد :پسرم حالا میخوای بری یه سری به زن ها بزن بیقرارند اومدسمت خیمه, این بچه کوچیکا برای بازی خودشونو به بازوی علی اکبر آویزان می‌کردن علی اکبر سرش پایین بود خجالت می کشید یه وقت بی بی زینب اومد روبروی علی اکبریه نگاه کرد: بگیر بالا صورتتو، عمه به قربونت بره
صدا زد :میری پسرم ,یه جمله فرمود ارحم غربتنا به غریبی مارحم کن یه وقت دیدن ابی عبدالله اومد سمت علی اکبربه زنها فرمود: رهاکنید بذارید بره علی من رفتنیه،
نقل مقاتل اینه, ابی عبدالله خودش خوُد به سر علی اکبر گذاشت خودش شمشیر به کمرِ علی بست.*

*برو بابا قربونت بره،امام سجادمیگه: یه لحظه دیدم یکی داره کف پاهامو می بوسه چشامو واکردم دیدم برادر بزرگترم علی اکبره پام و به زحمت جمع کردم داداش چه می کنی ؟صدا زد :داداش, حبیب رفت زهیر رفت یکی یکی رفتند منم باید برم این دوتا برادر چنان همدیگر رو بغل گرفتند آنقدر گریه کردند بغل هم..شیخ جعفر میگه:  اولین لحظه احتضار ابی عبدالله، لحظهٔ رفتن علی اکبر بود سوارمرکب شد داره میره کارهای عجیبی دیدند حسین میکنه،  شیخ جعفرمیگه: نمیدونم بی قراری پدر برای پسر بیشتربود یا بیقراری پسر برای پدرابی عبدالله داره علی اکبر رو از دست میده،علی اکبرم نگران تنهایی باباست کدومشون بی قرارتره،حالا علی اکبر داره میره راوی میگه:
دیدیم کارهای عجیبی میکنه حسین صدا زد: ای قوم شخصی فرستادم میدان خلقا و خُلقا شبیه رسول الله بود.دیدند همچین که علی اکبرچند قدم دورشد اشک مُتصلا بدون قطع شدن داره می ریزه  ازمحاسن ابی عبدالله دیدیم حسین گاهی دستشو بالا میبره گاهی پشت سرمرکب میاد یه وقت دیدیم دست به محاسن گرفت اومدجلو تاجایی که صداشو بشنون:یا ابن سعد خدا رحم ات روقطع کنه داری علی اکبرمو ازم میگیری جنگ نمایانی کرد شجاعتی از خودش نشان داد یاد رسولِ خدا زنده شد همه محو سیمای نبوی علی اکبرند یاد امیرالمومنین زنده شد برگشت صدازد، ابا العطش.بابا تشنگی داره منو از پا درمیاره سنگینیِ سلاح از این طرف، اگه آبی هست به من برسون بچه بود ابی عبدالله ، مادرش پیش پیغمبرآورد حضرت فرمود :حسین جان زبان منو بمک حسین زبان پیغمبر رو مکید فرمود:بمک تاسیراب بشی رفع عطش کرد اینجا یاد پیغمبر افتاد آقا فرمود: هر وقت ما مشتاق پیغمبر می شدیم علی اکبر رونگاه میکردیم مث پیغمبر زبانتو به من بده چنان کامی گرفت از پسرش گفت برو به میدان پسرم, ان شاءالله کارت خیلی طول نکشه.جنگ نمایانی کرد زخمها داره زیاد میشه مرة ابن منقذ ،خدالعنتش کنه گفت: اثام عرب به گردن من اگه داغشو به دل باباش نذارم ازپشت با شمشیر زد به فرق علی اکبردور مرکب علی اکبر روگرفتند راه رو بر مرکب علی اکبر بستندباالاجبار مرکب رفت تودل لشکر،نه توان ایستادن داره علی اکبر نه غیرتش اجازه میده خودشو بندازه رو زمین لذا دوتا دستاشو انداخت گردن اسب،اسبم رفت تو دل لشکر
کوچه واکردند یه روزی هم برامادرش کوچه وا کردند هل من معین ...وای وای قطعه قطعه کردند بدنشو  تا ابی عبدالله برسه فرصت پیداکردند نیزه دارا مشغولند شمشیردارا مشغولند ابی عبدالله خودشو رسوند تاحسین اومد  فرارکردند صدازد:
 کجا؟کنار هر بدنی هر شهیدی رسید ابی عبدالله پا به رکاب اسب گذاشت پیاده شد اما تابه اکبر رسید انگار رکاب رو گم کرد خودشو ازاسب به زمین انداخت اومد بلند شه دیدن این زانو تا میخوره دیدن بازانو قدم برداشت هی میگفت ولدی ولدی ولدی
 قبل اینکه حسین گریه کنه دید مادرش داره گریه میکنه یه کاری کرد حسین نشست روخاک صورت به صورت علی گذاشت با انگشت خون از دهان علی پاک کردن دید هرکار می‌کنه صدا از نفس علی بالا نمیاد شروع کرد هی بوسیدن علی*
 
جوانهای فامیل به دادم برسید
 عبایی بیارید به دادم برسید 
زمین گیر شدم ای داد وبیداد

جوانا یواش برداریدتن غرقه 
به خون رو یواش بردارید 

همه صحرا پر شده ازخون تازه 
بنی هاشم بیایید تشیبع جنازه 

شنیدم محاصره شدی علی 
دیگه محتاج زره شدی علی 

توخودت گره گشای عالمی 
بمیره گره گره شدی علی

کار تطهیر تو یک روز زمان خواهدبرد
همه از خیمه ها بیایید که من یک نفرم 
بغلت میکنم و ازبغلم می ریزی

*سردار شهید پوررجبی چیزی ازبدنش نموند وقتی پیکرشو آوردند دخترش میگفت چرا بدن بابام کوچیک شده... هرکی یه گوشه عبا رو‌گرفت بدن علی اکبر رو توعبا گذاشتند اباالفضل زیربغل ابی عبدالله جعفر زیربغل ابی عبدالله انگارپای حسینو میکشند سمت خیمه میبرند*

نظرات

در حال بارگذاری...