نمایش جزئیات

شب هشتم دلم بدجور... روضه و توسل به حضرت علی اکبر علیه السلام اجرا شده شب هشتم محرم۱۴۰۴به نفسِ سید مهدی میرداماد

شب هشتم دلم بدجور... روضه و توسل به حضرت علی اکبر علیه السلام اجرا شده شب هشتم محرم۱۴۰۴به نفسِ سید مهدی میرداماد

من این شبها مهمونتم آقا 
راهم دادی بازم تو این خونه

حتما خودت فکری به حالم کن
حال دلم خیلی پریشونه 

بار گناهم گر چه سنگینه 
برگشتم امشب با پشیمونی 

آی مهربون ،جونِ علی اکبر 
از نوکرت رو برنگردونی 

هر وقت گناه کردم خودم دیدم
حال بُکاء و گریه هام میره

خیلی خجالت میکشم وقتی
تو روضه ها گریه ام نمیگیره 

*امشب شب گریه کردن حسینه ها اصلا روضه ،روضهٔ گریهٔ حسینه*
 
شب هشتم دلم بدجور 
خورده گره با روضه ی اکبر

امشب میخوام با هم بخونیم از
اون روضه ای که دوست داره مادر 

*مادرت چی دوست داره؟؟ چه روضه ای دوست داره؟ اول شهیدِ بنی هاشمه، اصحاب همه رفتن اومد محضر باباش 
"إستأذَن اَبٰا"بی معطلی، فَاَذِن الحُسین 
 معطل نکرد، تنها شهیدی که معطلش نکرد  وَ اِلّا ابی عبدالله به این راحتی به هیچکی اجازه نداد،حتی غلام  سیاه رو رد کرد اما با علی اکبر فرمود :برو پسرم, اما قبلش برو با عمه ها و خواهرات خداحافظی کن.رفت تو خیمه ,دل تو دل ابی عبدالله نیست, دید دیر کرد دیگه یه خداحافظی مگه چقدر طول میکشه؟؟
 رفت تو آستانهٔ خیمه وایستاد دید همه دورش دارن ضجه میزنن ،لطمه میزنن
 یکی میگه: ارحم به غُربَتنا یکی ميگه: ردنا الی حرم جدنا صدا زد :رها کنید علی رو 
"علی مِن ممسوس فی الله‌"دستش رو گرفت, از خیمه ی زنها اومد بیرون نوشتن; وقتی از خیمه پدر و پسر اومدن بیرون چند قدم کنار هم راه رفتن هی راه میرفتن ابی عبدالله نگاهش میکرد,خرامان خرامان اینجا بود که برا اولین بار ابی عبدالله گریه کرد" فَبَکَالحسین"، گریه کرد برا علی اکبر
 بابا ابی عبدالله پنجاه و هفت سالشه محاسن سفید شده اصلا بنی هاشم زود پیر شدن اصلا پنجاه و هفت سال نباید همه موهاش سفید بشه هر چی سفید شد تو داغ علی اکبر سفید شد دست گرفت به محاسنش هی علی رو نگاه کرد دستش رو آورد بالا : خدایا تو شاهدی من شبیه ترینِ خلق تو به پیغمبر، دارم میفرستم میدان 
برو بابا رفت میدان چه میدان رفتنی ، چه رجز خواندنی چه جنگی ، روایت می‌کنه :
بعد از نبرد برگشت دوباره به طرف خیمه ها 
عطش رو بهانه کرد " العطش قد قتلنی "
سوال دارم؟ مگه علی اکبر نمیدونست آب نیست تو خیمه ها ؟پس برا چی برگشت
آبی نیست که بخواد رفع عطش کنه اینجا چند جور نقل است بعضی ها میگن :تشنه ی آب حیات بود امام  آب حیاته،امام ماء مَعینِ دیدن امام خودش آب حیاته..اهل عرفان میگن: شمشیر میزد مبارزه می‌کرد میدید شمشیر بهش نمیخوره  میزنه ولی بهش نمیخوره تعجب کرد با خودش گفت چه خبره!!؟ همینجوری رو اسب برگشت نگاه کرد طرف خیمه.  دید باباش داره نگاهش میکنه فهمید هنوز بابا دل نکَنده ازش لذا عطش رو بهانه کرد برگشت یه بار دیگه باباش و بغلش کنه آروم اومد جلو ابی عبدالله فرمود :بابا "هاتَ لسانک"
 بیا بابا...دوتایی همدیگه رو بغل کردن زبانش رو حسین گذاشت تو دهن علی
 تا زبان خشک بابا رو چشید خودش رو جدا کردنوشتن برا بار دوم سیدالشهدا گریه کرد
"فنظر الیه نَظَر عایسٍ منه "یه نگاه نا امیدانه انداخت :خوب سیر نگات کنم حالا برو بابا رفت میدان چه کرد بماند، زخمی شد شمشیر زدن اول فرق سرش و زدن فرق شکاف خورد خودشو انداخت گردن اسب،اسب حیوان باهوشیه عرب به اسب میگه فَرَس ،یعنی با فراست بلده ،اسب جنگی تعلیم دیده اگه سوارت خودش و بندازه رو گردنش یعنی زخمی شده،کار اسب اینه برگرده عقب علی اکبر خودش و انداخت رو گردن اسب خون سرِ علی چشمای اسب رو گرفت به جای اینکه برگرده رفت وسط دشمن این جا است که میگن:" فقَطّعوه بِسیوف اربا اربا"حسیـــــــن

جونم فدای جوونی که شد 
اربا اربا پیکرِ پاکش 

لشگر می‌خندید و پدرگریون
افتاد کنار جسمِ صد چاکش

*اینجا اون ضربه ی آخر و که زدن صداش و بلند کرد:"ابتا علیک منِّ السَّلام"اینجا خانم سکینه نقل میکنه ميگه: من کنار بابام وایساده بودم درِ خیمه تا صدای علی اکبر اومد دیدم بابام دست و پاش و گم کرد کاسهٔ چشمش سفید شد. "قَد اشرف عَلَی الموت" مثل محتضریه جوری سوار اسب شد خودش و رسوند وسط میدون ،هفت قدم مانده تا مقتل علی نتونست پیاده شه 
نوشتن :"وسَقَط علی الفرس" افتاد با صورت رو خاک هی اومد بلند شه افتاد رو زمین زانوهاش دیگه رمق نداشت هی بلند شد هی خورد زمین دید فایده نداره با زانو اومد کنار بدن هی صدا زد: پسرم.. این سومین بار بود یه بار وقتی از خیمه کشیدش بیرون گریه کرد یه بار هم وقتی بار آخر دیدش گریه کرد اما گریهٔ سوم.. لشگر دشمن میگه: تا اون موقع کسی صدای گریه ی حسین و نشنیده بود داد میزد :ولدی بابا ،باباحسیــن یه نگاه کرد "فقطعوه بسیوف اربا اربا" ارباًاربا چیه؟
 یعنی قطعه قطعه یه جوری زدن پخش شد تو صحرا تا حالا بدنِ پخش شده تو صحرا دیدی؟معنای اربا اربا با مقطّع الاعضاء چیه؟امام زمانم تو ناحیه میگه "السلام علیک یا مُقطّع الاعضاء المقطعات" 
اربا اربا یعنی وقت نداشته باشی با عجله بزنی بدن از هم بپاشه اما مقطع الاعضاء یعنی سر صبر سه ساعت تو گودال قتلگاه هر کی رسید  یه ضربه زد."وَ جلسَ علی التراب" نشست رو خاک یه نگاه کرد
 ابی عبدالله کنارِ هرشهید چند دقیقه با شهید حرف زده ،یعنی زنده بودن که رسید کنار اصحاب‌‌ با حُر و زهیر وحبیب ومسلم بن عوسجه  سعید حرف زده کنار بنی هاشم با قاسم و عباس حرف زده .تنها جایی که دیر رسید بالا سر علی اکبر بود 
گفت: با من حرف بزن بابا سرش و بغل کرد دید دهان علی پر از لختهٔ خونِ گفت: الان راحتت میکنم..ابی عبدالله نگاش کرد گفت: میدونم زنده ای ابی عبدالله نگاش کرد و‌ گفت: یه بابا بگو دوباره بخواب
 انگشت کرد دهان علی لختهٔ خون و در آورد. تا لخته رو در آورد علی دست و پازد
ابی عبدالله بدن و جمع کرد خودش و انداخت رو بدن.صورت رو صورتش گذاشت همه گفتن ؛کار حسین تمومه این هلهله و کف زدن برا کشتن علی نبود. برا این بود که گفتن ما با یه تیر دو تا نشون زدیم یه کاری کردیم حسین هم کارش تموم شد هر چی صبر کردن ,حسین تکون نمیخوره بدن رو بدن صورت رو صورت، گفتن: کار حسین تمومه یه دفعه دیدن یه خانم بلند قد رشیده از خیمه زد بیرون هی به صورت میزنه، وای داداشــــم حسیــــنــــم..چجوری خودش و رسوند!!! تا دست زینب رو شونه اباعبدالله نشست .. یه مرتبه حس کرد بوی مدینه اومد آخه علی اکبر نیزه به پهلوش زدن یاد مادرش افتاده بود دید بوی مدینه میاد سرش و آورد بالا یهو دید زینب وسط نامحرمهاس تو میدون بلند شد: پاشو خواهر..دیگه علی رو یادش رفت ،داغ علی کنار رفت گفت :یه بار مادرم بین نامحرمها گیر کرد بسمه، بچه بودم نمیتونستم کاری کنم دست بابام بسته بود پنجاه نفر دور مادرم، میزدن زیر بغلهاشو گرفت: بریم خواهر اینجا جای زن نیست اینها به زن رحم نمیکنن.خواهرتو بردی نذاشتی یه دقیقه تو نامحرمها بمونه کجا بودی حسین اونجا اون مجلسی که همه شراب میخوردن همه با دست نشون میدادن کف میزدن میرقصیدن خواهرت تنهای تنها ای حسیـن...ابی عبدالله یه جوری گفت: علی, دیگه بعد علی اکبر با اشاره حرف میزد دیگه صدا نداشت گفت: خدا هر چی پسر بده میذارم علی میخواستم عالم پر از نام علی باشد.حالا به روی خاک یک عالم علی دارم
خدا رحمت کنه حاج آقا احمدشمس میگفت: وقتی از میدون برگشت به خیمه اونقدر گریه کرده بود چشماش تار میدید هر کدوم ازجوونا رو میدید میگفت علی؟ بابا تویی؟ علی بابا تویی...

 

نظرات

در حال بارگذاری...