نمایش جزئیات
خانه بودم فاطمه آورد ... روضه ویژهٔ اربعین حسینی اجرا شده کربلای معلی به نفسِ کربلایی مجید رضا نژاد
خانه بودم فاطمه آورد تا اینجا مرا
هرکجا مادر بفرماید گذر دارم حسین
روضه را جارو زدن، قلب مرا جارو زدی
حالِ دیگر داشتم، حال دگر دارم حسیـــــــن
هرچه که دارم نگیری، هرچه که دارم تویی
من بجز عشق شما چیزی مگر دارم حسیـــــــن؟
بشنود هرکس که میخواهد ز تو دورم کند
مــــــــــرگ بر من لحظهای دست از تو بردارم
حسیــــــن
پیش بابایم برایت گریه کردم، زود گفت
نذر موی اکبرت هرچه پسر دارم حسیـــــــن
تو ته گودال رفتی و من شدم بالانشین
از تو دارم آبرویی هم اگر دارم حســـــــیـــــن
*همه که از هاشمیا نبودن، یه غلام سیاه،هم آقا داشت بنام جُؤن، هر بدنی زمین افتاد خود ابی عبدالله میرفتن
سرش رو به دامن میگرفتن، جون هم رفت دل میدان، زدنش، زمین افتاد، هی تو دلش میگفت یعنی آقا میاد سر منم به دامن میگیره؟ بخودش نهیب زد بابا تو کجا؟ اون زانوها جای اکبره، اون زانوها جای عباسه، تو کجا این قابلیت کجا؟ تو همین فکرا بود، یوقت دید دوتا دست سرش رو از زمین بلند کرد رو زانوهاش گذاشت، چشم باز کرد، جمال مبارک حضرت رو دید. هی سرش رو میکشید. چه میکنی جون؟ آقا! ارباب! این زانوها جای اکبره، جای قاسمه، جای عباسه، هی دست میکشید رو سرش.
( اوصاف حال من و شماست ) به پهنای صورت گریه میکرد هی میگفت آقا از من راضی بودی یا نه؟ اصلا من بدرد تو خوردم یا نه؟ما هم اینجوری بگیم، بگیم آقاجان اصلا ما نوکر خوبی برات بودیم یا نه؟ اصلا ما به کار تو اومدیم یا نه؟ اصلا برات خوب نوکری کردیم یا نه؟*
آقاجان ...
چیزی از دستت نمیخواهم خجالت میکشم
آخر از انگشت و انگشتر خبر دارم حسیـــــــن
*طول سال میگفتیم ان شاءالله اربعین قسمت بشه بیایم، دیدین شلوغی حرم و؟ از دور ضریح آقا رو میبینی، دست بلند میکنی یعنی آقا منم ببین، منم اومدم
حسیـــــــن....*
کاش میشد بنویسند دروغ است دروغ
رفتن عمه ی ما بر سرِ بازارِ شلوغ
چه کسی داشت گمان از سرِ ایوان بلند
عده ای بی سر و پا سنگ به زینب بزنند
*لذا اربعین اومدن کربلا، یه چند روز دیگه میرسه کاروان راوی میگه :مثل برگایِ پاییزی خودشونو انداختن از ناقه ها رو زمین، مستحبه رو قبر آب میپاشن، هی آب میپاشید میگفت فدای لب تشنهت حسیــن داداش اگر نامحرمی نبود لباسمو کنار میزدم ببینی چه به روز زینبت آوردن، خم شد لبها رو گذاشت رو تربت ابی عبدالله،
مبادا امام سجاد بشنوه *
گفت: داداش!
بهاری داشتم بی تو خزان شد
عقیق تو به دستِ ساربان شد
طلای من ب دست کوفیان شد
*روشو کرد سمت امام سجاد، یه نگاهی سمت علقمه گفت آهای خوش غیرت! *
خبر داری مرا بازار بردن؟
مرا در مجلس اغیار بردن؟
*تو همین اوصاف یه وقت دیدن یکی بلند شد گفت: عزیزِ برادرم کجا میری ؟( سکینه خانم سلام الله علیهاست ) گفت :عمه بابام بقدر کافی تو کربلا گریه کن داره، دارم میرم سرِ خاک عموجانم رفت زودی برگشت، هی میزد رو تربت بابا، بابا اینا چی میگن؟ یه قبر کوچیک به من نشون دادن میگن قبر عموجانته*
مزارت عشق را بی تاب کرده
فلک را بنده ی سرداب کرده
گواهی میدهد این قبرِ کوچک
که مردی را خجالت آب کرده
*چه خجالتی؟اونجایی که عمه جانِ سادات اومد وسط نامحرما، یه نگاه کرد سمت علقمه، آهای خوش غیرت! مگه بابام علی منو دست تو نسپرد؟*
خاک عالم بر سرم دورم همه نامحرمن
من عزیزِ همه بودم چه حقیرم کردن
اگر اینست تأثیر شنیدن
شنیدن کی بود مانند دیدن
حسیـــــــن ...
خداحافظ ای برادرِ زینب
خداحافظ ای جوانیِ زینب
*شب ازدواج بیبی زینب، زن آرایشگر رو آوردن گفت خانم شب عروسیته گفت: نه کسی دست به این صورت نمیزنه
گفت چرا خانم؟ گفت آخه همه میگن شبیه حسینم...کار به یه جایی رسید نقلِ
خانمه اومد تو گودال گفت حسین *
از این نامرتب سلام علیک مسیحایِ زینب سلام علیک زیارت شدی و زیارت شدم مهیّای ذکر مصیبت شدم سرت بود سمتِ حرم کج حسین * از قصد سرش رو کج کردن سمت خیمه ها ببینه چه بلایی میخوان سر مخدرات بیارن* سرت را نخست از حرم غصب کرد سپس بین خورجین یک اسب کرد سپس بر روی شاخه ای نصب کرد سپس بابتش جایزه کسب کرد کشتی نجات یا اباعبدالله جانها به فدات یا اباعبدالله لعنت به جماعتی که منعت کردند از آب فرات یا اباعبدالله «صلی الله علیک یا اباعبدالله ...» *بزرگان میگن اگه جلسه یهویی رفت سمت علی اصغر بدون گرفتار تو جلسه هست ... * بیای پایین زِ نی دورِت میگردم سرت خاکی و خونی و کبوده زَنای شام ببین چی میگن؟ نمیگن مادرت مادر نبوده *هرکس رأس تو را به نیزه دید آهی کشید و گفت که بیچاره مادرش شامیان در پیشِ چشمان رباب کودکان را شیر میدادند و ... *شب و روزایِ آخر هی زانو بغل میکرد میگفت بابا !* کفن نمودنِ اولاد گردن پدرست جواز دفن مرا ز یزید میگیری؟ هنگام غسل زهرایِ کوچک است ما بی کَسیم، گریه کنمان عروسک است زخم تن مرا به سکینه نشان نده تلقین بخوان و شانهی من را تکان نده *کار از کار گذشت ...این بدن رو چطور تو خاک گذاشتن؟ بماند یا اباعبدالله ...مگه تو خرابه بیل و کلنگ داشتن؟ شروع کردن با دست خاک کندن همچین که خواستن بدنو تو خاک بزارن دیدن یکی دوید زد پشت زینب گفت زینب! از همه کبودی هاش خواهرِ تو خبر داره مثل تو دست و به رو کمر داره رباب از رو تجربه بهش میگفت قبرشو عمیق بکن خطر داره «یا حسیـــــــن ... »
نظرات
در حال بارگذاری...
