نمایش جزئیات

روضه ویژهٔ شهادت پیامبر صلوات الله علیه اجرا شده به نفسِ سید رضا نریمان

روضه ویژهٔ شهادت پیامبر صلوات الله علیه اجرا شده به نفسِ سید رضا نریمان

*آخه پیغمبر تو حالت احتضاره بی بی دو عالم انقدر بی تابی میکرد گریه میکرد آنقدر ناله میزد ،هی صدا میزد :بابا بچه بودم مادرم و از دست دادم حالا هم دارم تو رو از دست میدم دیگه کسی برام نمیمونه ؛
دیگه کسی نیست ازم حمایت کنه پشتم و داشته باشه تکیه گاهم باشه .حالا همین آنقدر بی تابی میکرد، پیغمبر صداش زد :
بیا دخترم ، بیا کار باهات دارم چشمان گریانِ، اما تا رفت پیش پیغمبر دیدم داره میخنده بعدها ازش سوال کردم چی گفت:
 پیغمبر در گوشِت، فرموده: باشه بابام گفت زوده اما ....زیاد فراق من و تو طول نمیکشه، یه جای روضه پیغمبر و روضه امام حسن مشترک میشه  من با این مشترک ها امروز کار دارم.. اربعین دیدین کربلا چه خبر بود همه فوج فوج میرفتن سمت کربلا، آخر صفر هم که میشه همه فوج فوج میرن حرم امام رضا مشهد، این وسط یه غریب میمونه نه حرمی، نه زائری نه گنبدی، نه خادمی،فقط تو گریه کن نیستی ،امروز امام زمان گریه میکنه مادرش گریه میکنه،امیرالمؤمنین، همه عباس ،زینب ،همه برای امام حسن گریه کردن ،همه برای  این آقا گریه کردن پیغمبر وقتی به به دخترش گفت خوشحال شد گفت :علی جان تو هم بیا حالا با تو هم کار دارم ،امیرالمؤمنین هم گریه میکرد. چون  میدونه اگر پیغمبر بره کسی نمیمونه ، علی جان بیا کار باهات دارم همه را بیرون کرد خصوصیه فقط خودت باید بشنوی ،گوشِت و بیار جلو دهنم 
:جونم  آقا! شروع کرد با علی حرف بزنه امیرالمؤمنین هی سر تکان میداد باشه،  آقا  چشم هر چی شما بگین چشم اگه تو اینجوری میخوای چشم اگر دین خدامیخواد چشم،اگر خدا راضیِ چشم  هر چی پیغمبر گفت علی گفت باشه ،چشم. اومد اینطرف همه دیدن علی  بر افروخته شد صورتش سرخ شد چشماش مثل ابر بهاری  داره میباره، آقا یعنی اینجا هم صبر کنم ؟؟
 
در پیش من آتش مزن بال و پرت را
 
«شما ها بسوزید آنقدر بسوزید امروز  برای پیغمبر ، یه شب یه روز میخواید برای امام حسن و پیغمبر گریه کنید،به آقا بگید ۶۰ روزه دارم میگم‌حسین امروز فقط اومدم فقط بگم حسن، مادرش به اون روضه خونه گفت: به اون روضه خونه چرا روضه نمیخونی گفت من اسمم روضه خونِ من روضه خون هستم گفت نه !سه مرتبه بگو حسن .. از حسنم بگو»*
 
در پیش من آتش مزن بال و پرت را
خونین مکن جان پدر چشم ترت را
 
فردا همین که جمع کردی بسترم را
آماده کن کم کم عزیزم بسترت را
 
آماده کن از آن کفن ها دومین را
بیرون بیاور یادگار مادرت را
 
بگذار روی سینه ام باشد حسینت
بگذار بر قلبم حسن را دخترت را

* همچین ابی عبدالله خودش و انداخت تو سینه پیغمبر امیرالمؤمنین دستش را گرفت عزیز دلم الان پیغمبر تو حالتی نیست که سینه اش سنگین باشه آخه خود پیغمبر فرمود : محتضر سینه اش سنگین نباشه ، اما پیغمبر فرمود: علی جان بزار حسین رو سینه ام باشه حسین که رو سینه ام باشه راحتر جون میدم قربون اون آقایی که تا چشماش را باز کرد و شمر و ...*

*بگذار با طفلان تو قدری بسوزم
حالا بگویم حرف های آخرت را

زاری مکن بر حال من با حال و روزت

*طاقت اشک های تو را ندارم دختر گلم 
به خدا دخترا همینجورن بابای اند برای همین هم بابا هم خیلی دختری اند 
فلذا فرمود :هرکی دخترم و اذیت کرده منو اذیت کرده ،هر کی منو اذیت کنه خدا را اذیت کرده ،اونایی که دختر دارن حرف منو می‌فهمن، باباها  شاید برو نیارن اما  دخترا را یه جور خاصی دوست دارن  بین بچه هاشون *

زاری مکن بر حال من با حال و زارت
خاکی نکن دنبال بابا معجرت را

*آخی ببخشید تو رو خدا "پیغمبر داره به فاطمه اش سفارش میکنه " سادات ببخشند...روضه حضرت زهرا مقدمه نمیخواد ،چون هیچکدوم از  ... چه اونایی که تو کوچه چه اونایی که در خونه مقدمه نچیدن  اول تو کوچه تا جلو مادرم و گرفت زد اونم گه تو خونه اومدن همچین که دیدن فاطمه پشت دره  هیچ فقط لگد زدن ..*

تو بار شیشه داری و می ترسم از تو
خیلی مواظب باش طفل دیگرت را

وقتی که می ریزند هیزم روی هیزم
وقتی که می سوزاند آتش سنگرت را

بابا حواست باشد آنجا ، محسنت را
بابا مواظب باش پشت در ،سرت را

 خیلی سخته،که خاکِ مصیبت بشینه سرت

*عرض کردم یه جای روضهٔ این دو بزرگوار مشترک میشه که من امروز با این مشترکِ کار دارم چون هم پیغمبر با این روضه گریه کرد هم امام حسن فلذا با همین  مشترکه میریم جلو ...گفت: اصلا حواسم نبود سر قبر نشستم همینطوری زمزمه میکردم دیدم خلوته می‌خوندم دیدم تو اون حال یهو یکی محکم زد پشت سرم .تاسرم و برگردوندم دیدم دو تا شُرطه به جرم نشستن سر خاک ام البنین منو هی میزنن بدون سوال میزنن بدون اینکه با من حرف بزنن منو زدن فقط به جرم اینکه سر قبر بانو ام البنین سلام الله علیها زمزمه میکردم با خودم میگم کاش ان شاء الله اینا همه شون باهم نابود شن بعد باهم بریم مدینه با همدیگه بشینیم بخونیم*

 

نظرات

در حال بارگذاری...