نمایش جزئیات

قسمت اول روضه حضرت زهرا سلام الله علیها با نوایِ حاج حسن خلج_سال97

قسمت اول روضه حضرت زهرا سلام الله علیها با نوایِ حاج حسن خلج_سال97

شفیعه ا ی که شفا می دهد، جواب شده است

فَلَک به رویِ سَرِ مرتضی خراب شده است

نفس کشیدنِ زهرا، چقدر قیمتی اَست

که قَدرِ جانِ علی، هر نفس حساب شده است

*گفتن:بابا! مادر مُرد...روای میگه: از خونه تا مسجد راهی نبود،

اصلاً تو هم بوده،هی علی می خورد زمین، هی بلند میشد...

وارد حجره ی فاطمه شد،دید پارچه ای کشیدن رو صورتِ زهرا...

زینبین هر کدوم گوشه ای نشستن،زینب و اُم الکلثوم دارن میلرزن...

اومد بالا سر زهرا نشست،پارچه رو کنار زد...فاطمه جان!...*

برای صورتِ او بَرگِ گُل ضرر دارد

همان کسی که به او حورا خطاب شده است

از امام صادق علیه السلام پرسیدند:آقاجان! چرا به مادرِ شما گفتند: اِنسیَّةَ الحورا ؟

فرمود: حوریه توی بهشت اگر برگ بهشتی از درخت جدا بشه،تو آسمون بچرخه...

از کنارِ صورتِ حوریه رد بشه،صورت حوریه کبود میشه...

چقدر لطیفِ...اون وقت اون نامرد سیلی هاش مشهور بوده،

در عرب میشناختنش،اون وقت شما تصور کنید این نانجیب،

دست های بلند،قلبش پر از کینه، حالا زهرا رو تنها گیر آوُرده...*

مهریه ی فاطمه را شَرمِ مرتضی پرداخت

برای دادن مهرش، چقدر آب شده است

دلیل شرم علی، بال زخمی زهراست

دلیل شرم علی، قصه طناب شده است

#شاعر محسن حنیفی

*همچین که پارچه رو کنار زد،زینب داره می بینه،

دو تا دستای کوچیکش را گذاشت رو صورتِ مادر تا بابا صورت رو نبینه،

هفتاد و چند روزِ زهرا رو گرفته...دستای کوچیک زینب رو علی گرفت،

عزیزِ دلِ بابا، تو فکر کردی بابا خبر نداره؟

 علی سَرِ فاطمه رو گذاشت رو زانوش،دخترِ رسول الله!

دید جواب نمیآد...مادرِ حسن و حسین! دید جواب نمیآد...رمز و کلیدِ قفلِ زبون فاطمه یه کلمه است،زهرا! من علی ام....

تا گفت: من علی ام،چشمای زهرا باز شد...دید علی نشسته،قطره قطره اشک های چشمِ علی رویِ صورت فاطمه...

زهرا با همون دستِ شکسته، که جون نداره بالا بیاره،هی دست رو میخواد بالا بیاره،

اما دست می اُفته،بار دوم،بار سوم،امیرالمؤمنین فرمود: فاطمه! میخوای چه کنی؟ این دستِ شکسته رو اینقدر بالا نیار...

دست رو برد زیرِ دست زهرا،دست رو بالا بیاره...

اینقدر زهرا خانومِ،اینقدر علی دوستِ،یه بار نگفت:علی تو صورتت رو پایین بیار،

اصلاً نمیخوام ببینم سرت پایین باشه،علیِ من همیشه باید سرش بالا باشه،

دستِ زهرا رو آورد بالا،بالا،مقابل صورت،یه وقت امیرالمؤمنین دید انگشتای بی رمق زهرا حرکت کرد،

اشکایِ صورتِ علی رو پاک کرد،علی جان!جلویِ من اینجور گریه نکن...

شبِ شهادتِ مادرِ،اما بی حسین نمیشه،بی کربلا نمیشه،

رفقا وقتی علی گفت:زهرا! من علی ام،زهرا چشماش رو باز کرد،شروع کرد با علی حرف زدن،

اما...

" لا یوْمَ کیوْمِک یا ابا عبدالله  " ابی عبدالله هرچی صدا زد:علی اکبر! من باباتم...*

ای پسر من پدرِ پیرِ تو هستم

پدرِ پیر و زمین گیرِ تو هستم

سخنی گوی  دلم را خوش کن

 تو که آتش زده ای خاموش کن