امروز یکشنبه 23 مرداد 1401

نمایش جزئیات

توسل به حضرت زهرا س با نوایِ حاج سید مجید بنی فاطمه

توسل به حضرت زهرا س با نوایِ حاج سید مجید بنی فاطمه

السلام علَی الجوهرةِ القُدسیَّة فی تعیُّنِ الإنسیّة ،

صورةِ النَّفسِ الکُلیّةِ ، جوادِ العالمِ العَقلیّةِ ، بِضعَةِ الحَقیقةِ النَّبویّةِ ،

مطلع الأنوارِ العلویّةِ ، عینِ عیونِ الأسرارِ الفاطمیّة ،

النّاجیةِ المُنجیّةِ لِمُحبّیها عن النّار ، ثمرة شَجَرة الیقین ، سیدة نساء العالمین ،

المعروفة بالقَدْر ، المجهولةِ بِالْقَبرِ ، قُرّةِ عین الرَّسولِ ،

الزَّهراءِ البتول ، علیها الصّلوة و السّلام

ای آسمان عاطفه ؛ پرواز بی کران

بعد از تو ناتوان شده بالِ کبوتران

خیر النساییُ به خودت می شناسمت

دنیا نداشت غیر خودت از تو بهتران

دینم حرام اگر که به غیر تو رو کنم

تو مالِ ما بهشت خدا مالِ دیگران

شایسته است بعد بیابان نشینی ات

گوشه نشین شوند تمام پیمبران

دستش شکسته باد هر آنکه تورا شکست

نانش حرام باد هر آنکه تورا در آن ..

.. کوچه فقط بخاطر یک قطعه خاک زد

باید از این به بعد بمیرند نوکران

*من زود میگم رد میشم .. چون شماها خیلی غیرتی اید ..*

این روز ها که حرمت رویت شکسته شد

خوب است گوشواره درارند مادران

*آخه گفت یه جوری زد گوشواره شکست ..*

اینها تورا زدند ، غرورِ علی شکست

آری شکستنی است غرور دلاوران

بعد از تو احترام ندارد قبیله ات

مادر که رفت وای بر احوال دختران

*من نمیدونم سِرِّش چیه عزیزانم ،

برادرانم سِرِّشُ نمیدونم ماهِ محرم ده شب مقدمه داری تا میرسی به عاشورا یا شب تاسوعا ،

اما فاطمیه شب اول وقتی شروع میکنی باید روضۀ در و دیوار بخونی ..

نانجیب برای شیرین کاری نامه نوشت برای معاویه ،

گفت همچین که در و آتش زدیم .. (آی بچه سیدا ، غیرتیا ..)

گفت صدایِ فاطمه رو میشنیدم ،

صدای نفس هاشو دیگه میشنیدم به قدری نزدیک شدم گفت مگه منو یادتون نیست؟

بابام چقدر بالا منبر از من حرف زده ؟..

گفت یه طوری فاطمه سخن میگفت گفتم الان دلم نرم میشه ..

به محض اینکه قلبم داشت نرم میشد یادِ کینه ای که از علی داشتم افتادم ..

گفت همچین که یاد علی افتادم چنان لگد به در زدم صدای شکستن استخوانشو شنیدم ..

چنان صدا زد مادر .. چنان باباشُ صدا زد ..

یه وضعی درست شد که فاطمه صدا زد یا فضه خُذینی ...

بین در و دیوار افتاد

*از اینجا به بعد روضه زنانه ست ..

همچین که اومدم بالاسرش آروم آروم چشماشُ باز کرد نگفت محسنم ..

نگفت بازوم .. نگفت صورتم .. فقط یه نگاه کرد گفت علی رو کجا بردن؟..

گفتم علی رو بردن ، گفت مگه زهرا مرده علی رو پا برهنه ببرن؟ ..

علامۀ امینی یه عمر گریه میکرد وقتی سوال کردن علتُ ؟..

یه مرتبه دیدن به سر و صورت میزنه ؛ گفتن آقا چیشد؟

فرمود الان تو این فکر بودم اگه یه اتفاق برا مادر بیفته بچه ها پناه میبرن به بابا ..

اگه برا بابا اتفاق بیفته بچه ها پناه میبرن به مادر ..

(متوجه شدی چی گفتم؟) بچه ها تو کوچه به کی پناه بردن؟..

یکی میگه بابامُ نبرید .. یکی میگه مادرمُ نزنید ..

یه بیت بخونم صدا ناله ت بلند بشه ..*

میزد مرا مغیره و یک تن به او نگفت

زن را کسی مقابلِ شوهر نمیزند ..