امروز یکشنبه 23 مرداد 1401

نمایش جزئیات

روضه حضرت اُم البنین سلام الله علیها به نفس حاج سعید حدادیان

روضه حضرت اُم البنین سلام الله علیها به نفس حاج سعید حدادیان

گویند فقیری به مدینه به دلی زار آمد به در خانه ی عباس علمدار   زد بوسه بر ان درگه و استاد مؤدب گفتا به ادب با پسر حیدر کرار   کی صاحب این خانه یکی مرد فقیرم بیمار و تهیدست و گرفتار و دل افکار   هر سال در این فصل از این خانه گرفتم بر خرجی یکسالۀ خود هدیۀ بسیار   گفتا به زنان اُم بنین مادرِ عباس با سوزِ دلِ سوخته و دیدۀ خون بار   کز زیور و زر هر چه که دارید بیارید بخشید بر این مردِ فقیر از ره ایثار   خود سائل هر سالۀ عباس من است این عباس دل آزرده شود گر برود زار   دادند بدو زیور و زر هر چه که می بود از لطف و کرم عترت پیغمبر مختار   سائل که نگاهش به زر و سیم بیفتاد بگذاشت ز غم گریه کنان چهره به دیوار   گفتند همه هستیِ این خانه همین بود ای مرد عرب اشک مَیَفشان تو به رخسار   آن سائلِ دلباخته با گریه چنین گفت: کی در همه جا بوده به خیل ضعفا یار   بر من در این خانه گدائیست بهانه من عاشقِ عباسم ، نه عاشق دینار   من آمده ام بازویِ عباس ببوسم من در پی گل روی نهادم سوی گلزار   هر سال زدم بوسه بر آن دستِ مبارک هر بار شدم محو رخِ صاحب این دار   یک لحظه بگوئید که عباس بیاید باشد که برم فیض از آن چهره دگر بار   ناگاه زنان شیونشان رفت به گردون گفتند : فروبند لب ای مرد گرفتار   ای عاشق دلسوخته ، ای محو رخ دوست ای سائل دلباخته ، ای طالب دیدار   دستی که زدی بوسه جدا گشت زِ پیکر ماهی که تو دیدی به زمین گشت نگونسار   آن دست کزو خرجی یکساله گرفتی شد قطع زِ تیغ ستم دشمن خونخوار   سر بر سر نی، دست جدا، تن به روی خاک لب تشنه، جگر سوخته، دل شعله ای از نار   این طایفه هستند در این خانه سیه پوش این خانه بود در غم عباس عزادار   این مادر پیری که قدش گشته خمیده سر تا به قدم سوخته، چون شمع شب تار   این مادر دلسوختۀ چهار شهید است گردیده دو تا قامتش از ماتم آن چهار   این مادر عباس همان اُم بنین است دادند بنینش همه جان در ره دادار   *کاروان رسید مدینه ، اینجور نقل کردن یه بچۀ خردسال داره عباس این آقازاده سوارِ بر دوشِ اُم البنینِ .. کنارِ قبرِ پیغمبر شلوغِ مردا یه طرف ، زن ها یه طرف یه وقت دیدن این خانم آمد .. زن ها این صفوف رو شکافتند همه کنار رفتن یه عده ای اشاره می کنن بَشیر .. مراعات کن ...   اومد مقابلِ بشیر ، بشیر یه بشارتُ مژده بده یه خبرِ خوش بده .. بشیر حسینم برگشته ؟ خیلی وقته چشم به راهشم از حسینم چه خبر ؟ اُم البنین خبر داری عون رو کشتن ؟_فدایِ حسین از حسینم بگو ..جعفرت رو کشن ؛ _فدایِ حسین میگم از حسینم بگو ..عثمانتُ کشتن ؛ _میگم فدایِ حسین از حسین بگو ..   دید هرجوری حرف میزنه حماسه در حماسه متجلی ست .. گفت بزار براش روضه بخوانم .. اُم البنین خبر داری عمودِ آهنین به فرقِ عباست زدن ؟.. ناراحت شد ، بشیر میدونی داری چی میگی؟ پسرِ من قدِ رشیدی داشت ، دست هایِ بلند و قوی داشت ، مگه کسی میتونست انقدر بهش نزدیک بشه ؟.. عمود به فرقش بزنه ؟.. اگه بگی تیر باران شد کشته شد قبول میکنم .. پسرم یَلِ بی نظیرِ عربُ و عجمِ .. یه وقت دیدن شونه هایِ بشیر داره میلرزه .. صدا زد اُم البنین راست میگی به خدا ، اما اول کمین کردن پشتِ نخل هایِ علقمه .. دونه دونه دستاشُ بریدن .. تیر به چشمش زدن .. خبر داری رفته بود آب برا بچه هایِ حسین بیاره؟ .. تیر به مشکش زدن .. دیگه اینجا بود عمود به فرقش زدن .. یه دفعه همه زن هایِ مدینه صدایِ شیونُ و گریه شون بلند شد .. دیدن اُم البنین سلام الله علیها با همون جلالتُ جبروت ایستاده ، خم به ابرو نیاورده فقط نگاه کرد به بزرگانِ زن ها ؛ دیدید ، میبینید چی داره میگه:   دیگر مرا اُم البنین مخوانید زیرا که من دیگر پسر ندارم   همه گریه کردن ، اُم البنین هنوز اشک نریخته .. تو احوالاتِ امام راحل هست وقتی خبر آقا مصطفی رو بهش دادن دیدن امام اصلاً گریه نمی کنه (این شوکت و بزرگیِ یه نفر) گفتن می خواید گریه کنه ؟یکی بیاد روضه بخواند.. تا اسم امام حسین اومد دیدن به پهنایِ صورت گریه می کرد این درسیِ که ما از اُم البنین یاد گرفتیم .. فرمود بشیر پسرام روگفتی ، منو پسرهامُ و هر کسی زیرِ این گنبد کبوده ، همه فدایِ حسین .. دیگه بیا از حسین بگو .. همچین که گفت بینِ دو نهرِ آب ذبح الحسین من القفا .. قتل الحسین عطشانا ..* ای حسین ..