امروز جمعه 11 آذر 1401

نمایش جزئیات

قسمت پایانی روضه اُم البنین سلام الله علیها به نفس حاج محمدرضا طاهری

قسمت پایانی روضه اُم البنین سلام الله علیها به نفس حاج محمدرضا طاهری

گفت: اومد تویِ خیمه ی خانوم زینب،تا چشمِ بی بی افتاد به اُم البنین، دیدن خانوم از جا بلند شد دوان دوان اومد جلویِ در...مادر رو بغل گرفت...مادر! نبودی ببینی چه به سرم آوردن کربلا... میگه: از هر کدومِ بچه هاش که ام البنین سئوال کرد،زینب گفت: " قُتِلَ" کُشتنش...اما تا  صدا زد: " اَینَ اَبَاالفَضل؟.."یه وقت دیدن پاهایِ زینب لرزید،افتاد رویِ زمین،... اُم البنین سرش رو انداخت پایین،از خیمه اومد بیرون...گفتند: خانوم! از عباس که چیزی نگفت...فرمود: نه من خودم فهمیدم چی شده،عباسِ من نیرویِ پاهای خواهر بود...تا صدا زدم: " اَینَ اَبَاالفَضل؟.." کجاست اباالفضلم؟ دیدم زینب رو زمین افتاد... یه جا هم وقتی بشیر یکی یکی داره میگه، هر کدومِ پسرهاش رو گفت، ام البنین فرمود: فدایِ سَرِ حسینم...مثل کوه رو پاه ایستاده...ظاهراً یکی از بچه های عباس، تویِ آغوشِ ام البنینِ...بشیر گفت: اگه از اباالفضل بگم،شاید این خانوم دیگه اینجوری رویِ پا نَایسته،بِهَم بریزه،به اصرارِ بی بی، عرضه داشت: خانوم! شنیدم عباست رو هم کربلا کشتن، باز مثل کوه ایستاده...فرمود: گفتم فدایِ سَرِ حسینم...عباس،جگر گوشه ی من بود اما فدایِ حسین...از حسین برام بگو...تا گفت: "قُتِلَ الحُسین بِکربلا... ذُبِحَ العَطشانُ بِنینوا..." میگن دیدن دستای اُم البنین سست شد، این بچه رویِ خاک افتاد، خودش هم رویِ خاک نشست، هی صدا میزنه: ای غریبِ مادر...حسین... یه حرفِ دیگه زد،گفت: اُم البنین! شنیدم تو علقمه با عمود آهن به فرق پسرت زدن...فرمود: بشیر هر چی گفتی باور کردم، اما مگه کسی جرأت داشت بیاد  مقابل پسرم بایسته،بخواد با عمود آهن به فرقش بزنه؟ عرضه داشت: بی بی! حق باشماست،من بد گفتم،آخه اول دستای پسرت رو از بدن قطع کردن... آقا امام زمان فرمودند: اگه خواستید روضه ی عموم اباالفضل رو بخوندید،اینطور بگید: هر سواری میخواد از رو اسب بیوفته،اول دستاش رو جلو میاره...اما عمویِ من دست در بدن نداشت... هر چقدر کار دارید با ام البنین،اسم رمز اینه،زن و مرد، هر چقدر امشب چشمت به دستایِ خانوم ام البنینِ،چشمت به عطایِ دستِ ام البنینِ، دستِ گدایت رو بالا ببر،یک نفس،یک صدا،بگو: ای حسین