امروز یکشنبه 23 مرداد 1401

نمایش جزئیات

مدح خوانی زیبا _ ویژۀ میلاد حضرتِ زهرایِ مرضیه سلام الله علیها _ حاج سعید قانع

مدح خوانی زیبا _ ویژۀ میلاد حضرتِ زهرایِ مرضیه سلام الله علیها _ حاج سعید قانع

شبی باز دلم مثل کبوتر شد و پرواز کنان بر سر بامت زدم دم زتو و دادم از اعماق دلِ خسته سلامت ادب کردم و بر روی دو زانو بنشتم و با رخصت حیدر دوباره به دل افتاد کمی مدح بخوانم ز تو یا حضرت مادر و از هرچه به جز توست بریدم خیالی زتو بر سینه ی تف دیده کشیدم به سرای تو دلم خاک نشین شد خلاصه همه ی آنچه که از معنی زهرا بلد بودم این شد

تو زهرائی و حق سوره‌ی کوثر، فرستاده برایت نه کوثر، که فرود آمده قرآن، زتعریف تو و مدح و ثنایت و فرموده پیمبر به تو جانم به فدایت علی خلق شده تا بشود یار برایت بوَد روح الامین خادم و دربان سرایت توئی آنکه بوَد حضرت مریم یکی از قابله‌هایت توئی آنکه بود سرمه‌ی جبرییل، غبار کف پایت توئی آنکه به او ناز کند حضرت معبود زمانی که به تسبیح بلند است صدایت

تو زهرائی و از هر چه بدی هست به دوری تو زهرائی و یک پارچه نوری و سر تا به قدم شور و شعوری تو حتی به خدا مایه ی فخری و غروری از ان اول خلقت تا صبح قیامت تو تنها بشری،بودی و هستی که انسیه و حوری علی همسر تو معنی صبر است تو هستی به علی سنگ صبوری

تو زهرائی و عالم همه سودازده‌ی لحظه‌ی لبخند تو هستند و حوران بهشتی همه در بند تو هستند به مدح تو همین بس که امامان همه فرزند تو هستند

تو زهرائی و عالم همه در تاب و تب توست سخنهای خدا چشمه‌ی جاری ز لب توست و هر حرف قشنگی که خدا خلق نموده لقب توست علی شیفته‌ی عشق و وفا و ادب توست کرم عادت هر صبح و شب توست مسیحا یکی از منتظران بهر شفا در مطب توست تویی فاطمه و علقمه ی شاه یکی از شعب توست دل هر که خدائی‌ست در عالم به خدا در طلب توست تو زهرائی و از سبزترین قوم و قبیله نسب توست

تو زهرائی و نامت به روی خاتم دل نقش نگین است و عالم همه در سایه‌ی آن چادر تو سایه نشین است که هر رشته ی آن چادر تو حبل متین است و دامان تو مهدِ همه خوبان زمین است حسین و حسن و زینب و کلثوم مگر ماحصل خوردن شیر تو جز این است؟! که فرزند تو اربابِ سماوات و زمین است و پسر خوانده ی تو شیر یَل اُم بنین است

تو زهرائی و از وصف تو عاجز شده الفاظ و معانی و اندازه‌ی این نیست زبانی که از مدح تو شرحی دهد و حرف و بیانی و این کار بشر نیست خدا هر چه که فرموده همانی منم خارِ لب جو، تو چون آب روانی خدا داند و تو نیز بدانی که در بند توأم فاطمه جان گر که به خاکم بنشانی و یا اینکه به خونم بکشانی نه اندازه‌ی آنم که برنجم نه تو آنی که برانی...

تو زهرائی و چشمان همه بر کرم توست دل شیعه‌ی تو غرق غم توست عزادار تو و عُمر کم توست امید دل شیعه به ظهورٍ پسر توست و همه آرزویش ساخت و ساز حرم توست...