امروز یکشنبه 23 مرداد 1401

نمایش جزئیات

مناجات و دعا _ سید مهدی میرداماد

مناجات و دعا _ سید مهدی میرداماد

وقت هلال ماه خدا آشکار شد

ماه خدا ، امام زمان روضه دار شد

 

*یه سلام بدیم به اون آقایی که روضه دار واقعی ماه رمضانه،این شبا سلام بدیم به اون مولایی که به نگاه آون روزی ماه رمضان ما امضا می شه،یا صاحب الزمان آقا التماس دعا ..." خوش به حال اونایی که با امام زمانشون نجوا می کنن*

 

وقت هلال ماه خدا آشکار شد

ماه خدا امام زمان روضه دار شد

طوبی خیرو برکت شعبان به گل نشست

قرآن شکوفه داد و زمان بهار شد

 

*بهار،بهار بندگی و عبادته*

 

ماه ضیافت است بیایید بندگان

امروز سمت بنده ، خدا بی قرار شد

فرمود مصطفی که در این ماه بندگی

شیطان به دست حضرت رحمان مهار شد

 

*پیغمبر فرمود:خوش به حال اونایی که برا این ماه لباس نو به تن می کنن،لباس توبه و استغفار،فرمود:خدا شیطان رو مهار می کنه در این ماه ، دست و پاش تو زنجیره،فرصت،فرصت خیلی خوبیه برا توبه و عنابه"*

 

فرمود مصطفی که در این ماه بندگی

شیطان به دست حضرت رحمان مهار شد

خمسه عشر،دعای ابوحمزه،افتتاح

بنده چقدر محرم پروردگار شد

با ذکر یاعلی و عظیم پس از نماز

ذکر علی علی دلم ، بیشمار شد

 

*همین امشب دستمو بلند می کنم،به شهید این ماه،امیر المومنین الهی العفو ...*

 

با ذکر یاعلی و عظیم پس از نماز

ذکر علی علی دلم ، بیشمار شد

 

*قطعا اونی که تو این ماه رمضان خیلی به چشم میاد ، عطش این ماهه ، تشنگی ماه رمضانه ، خوش به حال اونایی که تشنگیشون اونا رو به کربلا وصل میکنه، خوش به حال اونایی که تو اوج عطش ، چشمشون تشنه نیست،چشمشون خشک نیست ..." خوش به حال اونایی که لبشون خشک میشه ، چشماشون خیس میشه ..." کافیه لبان خشکشو تو آیینه ببینه ، همچین که نگات به لبه خشکت افتاد بگو ...

 

صل الله علیک یا اباعبدالله ...

ای حسین ...

داغ حسین با عطش روزه گر گرفت

عطشان شدیم ، سینه ی ما داغدار شد

 

*شبای اول این حرفا رو میشه زد ،شاید شبای دیگه نتونیم اینطوری حرف بزنیم یاد اون لحظه ای ناله بزنیم که :*

 

لب تشنه بود ، از فرس افتاد ...

 

*شما تشنه میشی ، دستتو به آب میزنی، صورتتو آب میزنی، میری تو سایه ، تشنه میشی استراحت می کنی ... اما یه آقایی با لب تشنه از بالای ذوالجناح ... با صورت رو خاک کربلا ...*

"حسین ..."

 

لب تشنه بود ، از فرس افتاد و بعد از او

 

*سادات منو ببخشن ...*

 

زینب به روی ناقه ی عریان سوار شد ...

 

ای حسین ...

*به یاد اون لحظه ای که یه نگاه کرد ، شبای اول ماه مهمانیه، بزار اینجوری روضه بخونم،همه خوشحالن، همه به تکاپو افتادن، میگن مهمونی خداست، هر کی بخواد بره مهمونی خوشحاله، بچه ها رو دیدی چه ذوقی می کنن؟!! من روی حرفم با بچه هاست ... دیدی بچه ها کافی بفهمن امشب میخوان برن مهمانی، همین کلمه ی مهمانی ببین بچه ها رو به چه تکاپویی وادار می کنه" لباس نوشو میاره کفش نوشو میاره خودشو مهیا می کنه ؛ هر مهمانی خبر خوشه ، آدم برا مهمانی رفتن ذوق داره ..." قربون اون بچه هایی برم که رسیدن کربلا دیدن همه جا بیابونه ... یه نگاه کردن به عمه ، یه نگاه کردن به بابا،عمه مگه نگفتی داریم میریم مهمانی ، معمولا آدم داره میره مهمونی با گل با شربت با شیرینی ازش استقبال می کنن ، بمیرم برا اون مهمانی که با نیزه و خنجر ..." آخ سرش رو به نیزه زدن ..." خواهرش رو به اسارت بردن ..." حالا دستتو بیار بالا همین امشب امان نامه ی ما رو امضا کنن ، همین امشب مولا نظر کنه ، بالحسین الهی العفو ...*