امروز جمعه 11 آذر 1401

نمایش جزئیات

روضه و توسل شهادت امام هادی علیه السلام_ حاج حیدر خمسه_قسمت پایانی

روضه و توسل شهادت امام هادی علیه السلام_ حاج حیدر خمسه_قسمت پایانی

آقا اگرچه سینه ات از غم کباب بود

اما همیشه مشک شما پر ز آب بود

بردند اهل سامره فیض از دعای تو

اما همیشه خوبی تو بی جواب بود

آن لحظه ای که پای برهنه دواندنت

آقا گمان کنم که به دستت طناب بود

*"یه گریز بزنم روشن بشه جلسه*دست شمارو هم بستن،شمارو هم پای برهنه بردن،اما یه مرد کامل بودی،اما اگر کشوندنت زمین نخوردی، تو روز بردنت، الهی بمیرم،برا عمه جانتان،صبح روز یازدهم دید اومدن دستارو ببندن،چادرش رو بست دوید،برید کنار،اینا محرم نامحرم سرشون میشه،خودم دستاشون رو می بندم،خودم سوار ناقه شون میکنم،"بگم یانه؟ شتر رو مرد تنها نمیتونه سوار شه،باید کسی کمکش کنه"همه رو سوار کرد،رباب هم سوار شد، امام سجاد رو هم سوار کرد، یه وقت نگاه کرد دید کسی نیست خودش رو کمک کنه، برگشت دید کوفیا دارن نگاش میکنن، روش رو کرد سمت گودال،علی اکبر!قاسم!حسین! دید جواب نمیآد،روش رو کرد سمت علقمه،خوش غیرت،رکاب زینب،علمدار!پسر اُم البنین!پاشو ببین لاتای کوفه،اراذل کوفه اومدن،منتظرن خواهرت زمین بخوره،خواهرت رو تماشا کنند،حسین....ناله...حسین...*

چون یا کریمِ خسته و بی بال و پر شده

در حجره ای که بسته درش محتضر شده

*"دلم کجا رفت؟خدا به خیر کنه"اباصلت میگه: دیدم امام رضا نفسش بالا نمیآد،"اسم حجره اومد"دویدم آب آوردم،آقا بد نگام کرد،آقا چی شده؟ اباصلت یادت رفته، کربلا جد ما با لب تشنه..*

در حجره ای که بسته درش محتضر شده

برگـشته رنگ و روش تنش تیر می کشد

وقتــی كه زهــر بر بــدنــش كــارگر شده

*خدا نکنه گیر غربت بیوفتی،تاریخ آورده: یکی از اون ائمه ای که، خیلی به این آقا دشنام دادن،آزار دادن،آقا امام هادی علیه السلام است،اینقدر به این اقا حرامیابی احترامی کردن، کار به جایی رسید،مست لایعقل،تو مهمونیش آقارو آورد،جلوی همه به آقا تعارف شراب کرد،نگاش کرد،گفت: "اَنا بن فاطمةالزهراء، اَنا بن رسول الله، اَنا بن امیرالمؤمنین" ما گوشت و استخونمون بری از این حرامی هاست،چنان در مذمت دنیا آقا اشعاری رو ایراد کردن،تاریخ نوشه ظرف شراب از دستش متوکل افتاد،پشیمان،آقا رو با احترام برگردوند،اما نمیدونم چرا اسم مجلس و شراب و اینا میاد بچه شیعه ها حالشون خراب میشه،ای کاش اون مجلس شراب هم همین جور تموم میشد، بگم یانه؟ داشت شطرنج بازی میکرد،وقتی بازی رو باخت،نوشتن چنان به این تشت طلا لگد زد،سر از بالا افتاد،دیدن رباب دوید،بدو اومد بالای سر،سر رو گرفت به دامن،صدا زد: چشمات رو وا کن،ببین زن و بچه ات را کجا آوردن،صدا زد حسین با همه خداحافظی کردی کربلا،اما من با تو وداع نکردم، سر رو چسبوند به سینه اش" ابد والله ما ننسی حسینا"حسین...*