امروز یکشنبه 23 مرداد 1401

نمایش جزئیات

روضه و توسل ویژۀ شهادت امام هادی(ع)با نوای حاج محمد رضا طاهری

روضه و توسل ویژۀ شهادت امام هادی(ع)با نوای حاج محمد رضا طاهری

    آمده جان من از زهر کینه بر لب روزِ من در غریبی تیره تر بود از شب خسته بال و پرم ، کنج قفس می میرم   *این جمعیتی که امشب اومدن غربتِ شهادت امام هادی رو بیرون آوردن ...گفتن اگه الان سامرا زائر نداره ، ما میریم به آقامون امام زمان تسلیت میگیم ...میگیم آقا جان سرت سلامت آقا ..*   آمده جانِ من از زهر کینه بر لب روز من در غریبی تیره تر بود از شب خسته بال و پرم ، کنج قفس می میرم گریۀ نورِ چشمم کرده از جان سیرم در طول عمرم ، جز غصه و غم ، هرگز ندیدم ویرانه دیدم ، زخم زبان و ، طعنه شنیدم   *عجیب داستانِ امام هادی شبیه سرگذشتِ امام سجاد بوده،روضه ها به هم شبیه اند،لذا در ارشاد شیخ مفید نوشته وقتی آقا رو از مدینه به سمت سامرا می آوردند،مثلِ امام سجاد که سه روز و سه شب پشت دروازه ساعات آقا رو نگه داشتند ...امام هادی هم در یک خرابه ای جای دادندفسه روز بیرون از شهر امام هادی رو نگه داشتند ...این یه روضه است شبیه امام سجاد ... یه روضه دیگه هم وقتی آقا رو واردِ بزم شراب کردند،نانجیب حرام زاده ، جام شراب به امام هادی تعارف کرد ...فبگم صدای ناله ت بلند شه ... می خوام بگم آقا جانم...،اما در هر دو روضه یه فرق بزرگ بین روضه شما و امام سجاد بود،درسته شما رو هم در خرابه جای دادند ...اما دیگه ناموستونُ با دستایِ بسته وارد نکردند ...جلو چشمت ناموستُ با تازیانه نزدند ...آقاجان .. آقا شما رو هم وارد بزم شراب کردند،اما جلو چشمت سر باباتُ داخل تشت نگذاشتند ...با چوب خیزران به لب و دندان بابا نزدند ..*   در طول عمرم ، جز غصه و غم ، هرگز ندیدم ویرانه دیدم ، زخم زبان و ، طعنه شنیدم کربلایم سامراست ، بر لبِ من یا زهراست نیمه شب بود و از غم خاطرم آزردند بی عمامه مرا از خانه ام می بردند   *دامنۀ روضۀ امام هادی زیاده،هم امام هادی هم امام صادق رو نیمۀ شب از خانه بیرون بردند،ما بی عمامه ، بی ردا ...وقتی خوب توجه میکنی فاطمیه تموم شده ، اما مگه میشه روضه هایِ فاطمه تموم بشه ...(میخوام یه چیزی بگم ردشَما) اینکه امام هادی و امام صادق رو بی عمامه بردند،شاید دلیلش این باشه : شیخ جعفر مجتهدی میگه تو حرم امیرالمومنین گفتم آقاجان،می خوام ببینم اون صحنه ای که شما رو از خونه بیرون کشیدند ...در کتابِ مرحوم آشیخ جعفر نوشته این قضیه رو،در عالم مکاشفه امیرالمومنین فرمود شیخ جعفر ، طاقت نمیاری ببینی ...رها کن این خواسته رو ...می گه عرض کردم آقا جان به من اجازه بدین ببینم چه خبر بوده مدینه ...بی شرمی این قوم رو می خوام بفهمم ..آقا فرمود: شیخ جعفر حالا که اصرار داری ببین بسم الله یه مرتبه پرده از جلو چشمم افتاد،دیدم در خونۀ امیر المومنین باز شد عمامۀ امیرالمومنین رو دور گردنِ آقا انداختند دارند از خونه بیرون می کشند مولا رو ...*   نیمه شب بود و از غم خاطرم آزردند بی عمامه مرا از خانه ام می بردند در غریبی ز ظلم و کینه آبم کردند وایِ من وارد بزم شرابم کردند جام شراب و لبخند دشمن آن نیمۀ شب لرزیدم و آه از دل کشیدم با یادِ زینب   *حالا امام هادی میخواد برات روضه بخونه ..* سر خونین تشت زر ، چوب و لبهای دلبر   *تو مجلسِ یزیدِ ملعون سر داره قرآن می خونه ...یه وقت نانجیب شروع کرد با چوب خیزران بر لب و دهان ابی عبدالله ...یه وقت دیدند بینِ این زن و بچه ، یه نازدانه رویِ پا بلند شده ...هی میگه عمه جان این سرِ بابایِ منه؟...بگو به چه جرمی دارند با چوب خیزران می زنن .. حسین ...* آن شبی را که مرا خواند سوی بزم شراب گشت از شدت غم مرگ عیان در نظرم زهر نوشیدم و راحت شدم از عمر ولی ریخته خاک یتیمی به عُذار پسرم