امروز سه شنبه 25 مرداد 1401

نمایش جزئیات

روضه حضرت قاسم ابن الحسن (ع) شب ششم محرم۱۴۰۰ به نفس حاج میثم مطیعی

روضه حضرت قاسم ابن الحسن (ع)  شب ششم محرم۱۴۰۰ به نفس حاج میثم مطیعی

شب عاشورا شد، حسین بن علی مقابل سپاه کم تعداد خودش ایستاد ..فرمود:" فَاِنَّ الْقَوْم اِنَّما یَطْلُبُونَنى..."اینا من رو میخوان..." وَلَوْ اَصابُونى لَذَهَلُوا عَنْ طَلَبِ غَیْرى ..."اگر دستشون به من برسه با دیگران کاری ندارند.." وَالیأخذ کلُّ رجلِِ منکم بید رجل من أهل بیتی.."هر کدوم از شما بیاد دست یکی از زن و بچه من رو بگیره...
" و تفرّقوا فی سوادِکُم و مَدائنِکُم..."یه نفر بلند شد،سوال کرد و نشست.گفت:"نَفعَل ذلک؟ "ما برای چی این کار رو کنیم؟" لِنَبقى بَعدَکَ لا أرانا اللّه ذلک أبدا.‌‌‌.."
خدا اون روز رو نیاره...دونه دونه اصحابش بلند شدند...زهیر بلند شد...سعیدبن عبدالله بلند شد...مسلم بن عوسجه بلند شد...یه نوجوون دید ای بابا...انگار ما داریم جا می مونیم...عمو منم فردا کشته میشم؟جواب صریح نداد...کار رو براش تموم نکرد...فرمود:برادر زاده مرگ در دیدگان تو چگونه است؟صدا زد:"اَحلی من العسل..."
شاید آقای ما گفت:به به...ولی جواب نداد..روز عاشورا شد...عباس رفت...علی اکبر رفت...خیلی از بنی هاشم رفتند...بنی عقیل رفتند...خوارزمی نوشته:"خَرَجَ قاسمُ بنُ الحسن و هو غلام صغیر لم يَبلُغِ الحُلمَ ..."هنوز بالغ نشده بود..(هیچ حرفی به امام حسین نزد...)"فَلَمّا نَظَرَ إلَيهِ الحُسَينُ عليه السلام اعتَنَقَهُ..."تا امام حسین چشمش به این نوجوون افتاد،قاسم رو در آغوش گرفت... "وجَعَلا يَبكِيانِ حَتّى غُشِيَ عَلَيهِما.. "انقدر عمو و برادرزاده گریه کردند،بی حال شدند...(خوب که گریه کردن گفت:)
 "ثُمَّ استَأذَنَ الغُلامُ لِلحَربِ..."عمو اجازه میدی من برم میدان.. "فَأَبى عَمُّهُ الحُسَينُ عليه السلام أن يَأذَنَ لَهُ.."آقا اجازه نداد..."فَلَم يَزَلِ الغُلامُ يُقَبِّلُ يَدَيهِ ورِجلَيهِ..."
هیچی نگفت...اونقدر دستای امام حسین رو بوسه زد...افتاد به پاهای امام حسین..." ويَسأَلُهُ الإِذنَ ..."هی گفت:عمو بذار من برم..."حَتّى أذِنَ لَهُ..."رفت میدان...
کفنی که نبود...زرهی که نبود...لباس عربی به تن داشت...یه وقتی آمد میدان..."فَخَرَجَ ودُموعُهُ عَلى خَدَّيهِ..."اشکای چشمش روان بود...
 

برای جبهه اذن از امام می‌گیره
ولی خواهش‌هاش انگاری بی تأثیره
هرچی میگفت، عمو میگفت نه!
اما قاسم ادب کرد ایستاد
دست و پای عمو رو بوسید، به گریه افتاد

میون آغوش هم از حال رفتن
انگاری که یه روح توی دوتّا تن
گرفت اذنش رو
سینه‌اش به سینه‌ی عمو چسبیده
جای زره ببین کفن پوشیده
گرفت اذنش رو
«علی اکبر ِحسن، قاسم جان...عزیزم قاسم»
تو صحرا مثل قرص قمر میمونه
"وقتی آمد میدان،راوی میگه:"کَأنَّ وَجهَهُ فِلقَةُ قَمَرٍ..."صورتش مثل ماه پاره بود.

"وعَلَيهِ قَميصٌ وإزارٌ ونَعلانِ ..."کفش جنگی هم که نداشت...نعلین پوشیده بود..." قَدِ انقَطَعَ شِسعُ إحداهُما..."بند یکی از نعلین  قاسم باز بود.یه نفر کنار من بود گفت من داغ این رو به دل عموش بگذارم امشب...*
تو صحرا مثل قرص قمر میمونه
مثه حیدر شمشیرش رو میچرخونه
چشماش بارونی بود وقتی که
مثل باباش رجزخون اومد
انگار شیر جمل شد زنده، به میدون اومد
با نعره‌هاش لشکرو می‌ترسونه
یلای شامو سر جا می‌نْشونه
به باباش رفته...
چه ضربه‌های کاریِ شمشیری...
صداش میاد چه نغمه‌ی تکبیری...
به باباش رفته...
«علی اکبرِ حسن، قاسم جان، عزیزم قاسم»
*اومد میدون..."و دمعه علی خدیه..."همونطور که گریه می کرد،صدای حیدریشو بلند کرد..."وهُوَ يَقولُ:انْ تَنْکُرونى فَانَا فرعُ الْحَسَن سِبْطُ النَّبِىِّ الْمُصْطَفَى و الْمُؤْتَمَن..."اگه من رو نمیشناسید من پسر حسنم...رجز خوند..."هذَا حُسَیْنٌ کَالاسیرِ الْمُرْتَهَن"عموی من رو اسیر کردید...جنگ نمایانی کرد....اون نامردی که گفت من داغش رو به دل عموش میگذارم...راوی میگه من بهش گفتم: ما تُريدُ بِذلِكَ؟ "چرا میخوای همچین کاری بکنی؟!" يَكفيكَ هؤُلاءِ الَّذينَ تَراهُم قَدِ احتَوَشوهُ... "همینا که دورش رو گرفتند کافی اند..‌گفت:"قالَ: وَاللّهِ لَأَفعَلَنَّ! "من این کار رو میخوام بکنم..."فَما وَلّى حَتّى ضَرَبَ رَأسَهُ بِالسَّيفِ..."یه ضربه ای به سر قاسم زد... " فَوَقَعَ الغُلامُ لِوَجهِهِ..."نوجوون با صورت به زمین افتاد...صدا زد: "يا عَمّاه! "(حسن جان یادت میاد اون روزی که با برادرت وارد خانه شدی‌‌...صدا زدیم یا عماه! ما ینیم امنا گفتید:اسماء! مادر ما این ساعت نمی خوابید...اسماء صدا زد:یابنی رسول الله ما قد فارقنی الدنیا...مادر از دنیا رفت...اسما با هزار زحمت شما دو برادر را بلند کرد...گفت برید باباتون رو خبر کنید.‌..شما آمدید..." وَ رَفَعَ اصواتهما بالبکاء..."بلند بلند گریه می کردیم...اصحاب آمدند گفتند:یابنی رسول الله چی شده؟چرا گریه می کنید؟شما بلند صدا زدید:"ماتَت اُمُّنا فاطمه..."مادرمون از دنیا رفت...امیرالمومنین در مسجد شنید..."فَوَقَعُ علیٍّ وجهِه..."علی با صورت به زمین افتاد...
قاسم با صورت به زمین افتاد..رسم این خانواده اینه...یه روز مادرش بین در و دیوار با صورت به زمین افتاده بود... وقتی به زمین افتاد صدا زد:یا عَمّاه! عمو بیا...عمو آمد...در مقاتل نوشته اند مثل باز شکاری آمد... فَانقَضَّ عَلَيهِ الحُسَينُ عليه السلام كالصَّقرِ، وتَخَلَّلَ الصُّفوفَ، وشَدَّ شِدَّةَ اللَّيثِ الحَرِبِ، فَضَرَبَ بِالسَّيفِ...اون ملعون رو به درک واصل کرد...میگه یک مرتبه دیدم...  "بِالحُسَينِ عليه السلام قائِمٌ عَلى رَأسِ الغُلامِ..." حسین بالا سر قاسم ایستاده..." وهُوَ يَفحَصُ بِرِجلَيهِ..."قاسم پا بر زمین می کشید...*

صدای زخمیش پیچیده توی صحرا
عمون جون دریاب من رو توو این واویلا
عمو جون خیلی خوشحالم من
پیغمبر رو بغل می‌گیرم
مرگو مثل عسل می‌نوشم، برات می‌میرم
اکبر که جوشن داشت شد إربا إربا
قاسم فقط با یک کفن...! آه دنیا...
شهید شد قاسم...
پاشو به سختی میکشه رو خاکا
چشماشو با گریه می‌بنده مولا
شهید شد قاسم
«امانتی محتبی پرپر شد، عزیزم قاسم»

شاعر: سید مهدی سرخان