امروز سه شنبه 25 مرداد 1401

نمایش جزئیات

قسمت اول روضه حضرت علی اکبر علیه السلام شب هشتم محرم۱۴۰۰ سید مجید بنی فاطمه

قسمت اول  روضه حضرت علی اکبر علیه السلام شب هشتم محرم۱۴۰۰ سید مجید بنی فاطمه

شرافت، ماتِ تشریفات والای علی اکبر
تعالی شمه ایی از شأنِ اعلای علی اکبر

*شب جوانانِ، امشب علی اکبر رو صدا نزنی کی صدا بزنی؟...*

شرافت، ماتِ تشریفات والای علی اکبر
تعالی شمه ایی از شأنِ اعلای علی اکبر

مُعادِ پیچش زلفش نمادِ محشر کبری 
قیامت جلوه ایی از  قد و بالای علی اکبر

*جای همه‌ی شهدا خالی اونایی که سربند بسته بودند،،: یا علی اکبرِ حسین*

تجلی های پیغمبر در این آیینه بی وقفه 
حرم را میکند محو تماشای علی اکبر

*ان شاءالله بریم کربلا پایین پای ابی عبدالله، خدا قسمت کنه...*

هماوردی ندارد شیر حق در جنگ رو در رو 
هزار الله اکبر، کیست همتای علی اکبر

به یک جولان چشمش، قلب اردوگاه دشمن ریخت
عجب شوری به پاکرد است غوغای علی اکبر

نه تنها بهر استقبال از او پیغمبر آماده است
خدا آغوش وا کرده مُحَیای علی اکبر

*جانم علی اکبر، همچین که میومد جلو خیمه،  همه خانواده دورش رو میگرفتن، خواهر و عمه ها دورش رو میگرفتن، عمه قربونِ قد وبالات بره...*

نه تنها بهر استقبال پیغمبر آماده است
خدا آغوش وا کرده محیای علی اکبر

اگرچه حسرت عُمر حسین از دست رفت اما 
به رسم صبر تاب آورده تا پای علی اکبر

*حالا میخوام بی مقدمه برات روضه بخونم،  امشب پدرا برا پسرا دعا کنن، پسرا هم امشب اونایی که باباهاشون سایشون بالا سرشونه قول بدن هر طور شده دست بابا هارو ببوسن،  اگه بابا سوال کرد بگو: آخه امشب شب علی اکبرِ، منم از علی اکبر یاد گرفتم دست بوس بابام باشم... یا علی اکبر!...*

میروی میبَری از سینه دلِ خونِ پدر
زخمی سوخته ات را کمی آهسته ببر

*ای جانم! اومد مقابل بابا، سر پایین، بابا جان! اجازه به من میدی برم میدان؟ حرف علی تموم نشده بود، فرمود: علی جان! برو.. همچین که علی اومد بره میدان، یه وقت دیدن ابی عبدالله صدا زد: علی! صبر کن، همه گفتن: حتما میخواد ممانعت کنه بگه نرو میدان،  حسین! حرفش رو عوض میکنه...
صدا زد: علی جان! قبل از رفتنت بابا چند قدم جلو من راه برو میخوام قد و بالات رو ببینم...*

شانۀ صبر دلم پشت سرت میلرزد 
چه کنم پیر شدم چاره ندارم دیگر

به پدر حق بده که این همه بی تاب شده 
به خدا دیدن این منظره سخت است پسر

که ببینم نفست بین گلو ذبح شده است
یا که افتاده گلویت سر راهِ خنجر 

ناخودآگاه تمام بدنم تیر کشید
به گمانم باید دست بگیرم به کمر

عمه ات را پسرم گرم در آغوش بگیر 
شاید آرام شود در بغلِ پیغمبر