نمایش جزئیات

روضه و توسل ویژهٔ شهادت ابا المهدی آقا امام‌حسن‌عسکری علیه السلام اجرا شده به نفسِ سید مجید بنی فاطمه

روضه و توسل ویژهٔ شهادت ابا المهدی آقا امام‌حسن‌عسکری علیه السلام اجرا شده به نفسِ سید مجید بنی فاطمه

هر شب به دل غم زده غوغای تو دارم
نقشی به دل از قامت رعنای تو دارم

گر پیش نظر باشی و در قلب هویدا
اما چه کنم میل تماشای تو دارم

ای یوسف زهرا سر بازار محبت 
با رشته کلافی سر سودای تو دارم

*خودمونی حرف بزنیم یابن الحسن نکنه بمیریم نبینیمت آقا..از قدیم یه بیتی  در گوشمون همیشه گفتن..*

 لب تشنه اگر آب نبینم سخت است 
نوکر رخت ارباب نبیند سخت است

* آجرک الله یا صاحب الزمان شب شهادت بابای مظلومش هرجا نشستی صدا بزن یابن الحسن...*

 آنکه بر محضر شما نرسد 
مطمئناً که تا خدا نرسد

بهتر است این که زیر خاک رود
 آن سری که به سامرا نرسد

نرسد عطر سرداب را نفهمیده
 آنکه بر سُرِّ مَن رایٰ نرسد

 چشم بر خاک آن اگر بکشی 
آسمان هم به گرد ما نرسد

سامرا رفته ها به من گفتند 
هیچ جایی به کربلا نرسد

 از کفن کردنی دوباره بخوان
 تا که روضه به بوریا نرسد 

با حسینیم با حسن هستیم
ما گدای دو تا حسن هستیم 

 نام ما را که از قدیم نوشت
 از گدایان این حریم نوشت
 
تا خدا حال روز ما را دید
بعد نام حسن کریم نوشت

 تا که پیش تو درد دل کردی
 نام ما را خدا کلیم نوشت

 دل ما را اسیر کرد آن که 
بال جبرئیل را گلیم نوشت

 رفته بودیم مشهد و آقا 
باز هم روزی عظیم نوشت

 سامرا واجبیم امام رضا 
نه کبوتر که یا کریم نوشت

با حسینیم با حسن هستیم
ما گدای دوتا حسن‌ هستیم

این طرف صحن صاحب کرم است
آن طرف یک غریب بی حرم است

 این طرف هرچه هست زائر هست
 آن طرف بی چراغ بی عَلم است

 این طرف احترام میبینی
آن طرف ناسزا که دَم به دَم است

*یادته خراب کرده بودن چه حالی شدی..*

سامرا تا شد خراب فهمیدم
چقدر روضه‌ها شبیه هم است

مادری اند هر دو تا آقا 
مو سفید است هر که غرق غم است

 پیش هر دو به گریه می‌شنوی
 روضهٔ پهلویی که محترماست 

با حسینیم با حسن هستیم
ما گدای دوتا حسن‌ هستیم

کاش پلکت کمی تکان بخورد
به زمین ورنه آسمان بخورد

 پسرت آمده است تا جگرت 
زخم کمتر از این و آن بخورد

 *آقا یا امام عسکری! آخرین ساعتا همشون یا یاد مادرشون افتادن. یا یاد جدشون افتادن. امام رضا هفتاد بار هی میشست رو زمین بلند می‌شد.. والله تو کوچه دو نفر بودن هی میشستن بلند می‌شدن یکی امام رضا یکی مادرش فاطمه.. امام عسکری هم هی می‌گفت جیگرم..گاهی می‌گفت مادرم ..*

 پسرت آمده است تا جگرت 
زخم کمتر از این و آن بخورد

 ظرف آبی به دست‌هایش
 تا پدر آبی نفس زنان بخورد

فرمود: جیگرم داره می‌سوزه لبا خشکه..آقا حجت بن الحسن العسکری خودشون ظرف آبی رو آوردن مقابل دهان بابا گرفتن. همه بچه‌ها زودی میان بالا سر باباشون اگه کاری داشته باشه. همه ی بابا هم عشق میکنن میگن موقع جون دادن بچه‌مون بالا سرمون باشه.. تشنه بودی می‌دونم اما مهدی برات آورد. یه نفرم گفت من آب ببرم سپرشو آب کرد تا رسید نزدیک گودال دید شمر داره بیرون میاد. گفت: بگو ببینم هلال کجا میری؟ گفت می‌خوام حسینو سیرابش کنم. یه وقت نگاه کرد گفت من حسینو سیرابش کردم..*

زهر افتاده به جان جگرم مهدی جان
لرزه افکنده ز پا تا به سرم مهدی جان

به لب خشک پدر جرعه آبی برسان
که من از سوز عطش شعله‌ورم مهدی جان

 قبل از آنی که به دل زهر اثر بگذارد
کشته از صحنهٔ دیوار و درم مهدی جان

لحظه‌ای نیست عزیزم که تداعی نشود واقعهٔ کرب و بلا در نظرم مهدی جان

 قدح آب روان تا به لبم شد نزدیک
عطش اهل حرم زد شررم مهدی جان

بشکند دستی که با بغض علی سیلی زد 
به رخ عمه نیکو سیَرم مهدی جان

  *بازم بی‌حرمتی کردن به حضرت چند تا از این بچه‌های حضرت زهرا بوده ریختن تو خونَشون به هم زدن اما آقای من شما رو آزار دادن خونه زندگیتونو به هم ریختن ریختن تو خونَتون، امام صادقم به همین شکل، امام عسکری هم به همین شکل، اما فقط یه در خونه رو آتیش زدن.یا امام عسکری خیلی اذیتت کردن ی ابن الحسن خیلی غربت شنیدی و غربت کشیدی آقا جان.. درسته شما چهار ساله بودید باباتونو شهید کردن بارها و بارها حرمت باباتونو نگه نداشتن.. اما من بمیرم برای اون بچه‌های قد و نیم قدی که بعد پیغمبر همه دور مادر و گرفتن برا پیغمبر عزاداری می‌کنن که ریختن تو خونه در خونه رو آتیش زدن دستای باباشونو بستن.
علامه امینی گریه می‌کرد. گفتن آقا چرا این‌جور گریه می‌کنی؟ گفت الان تو این فکر بودم.. اگه برا مادر اتفاق بیفته بچه‌ها پناه می‌برن به بابا، اگه برا بابا یه اتفاق بیفته بچه‌ها پناه می‌برن به مادر. تو کوچه بچه‌ها به کی پناه بردن؟ یکی علی رو میکشه یه عده حرومی خانمی رو می‌زنن.. جانم بعضی روضه‌ها گریه داره اما بعضی روضه‌ها داد داره بلدی داد بزنی یا نه چرا داد نزنم، چرا فریاد نزنم، یه کاری کردن مادر هجده ساله امون مثل پیرزنا راه می‌رفت. یا الله می‌دونی چرا مثل پیرزنا راه می‌رفت؟ الان یه بیت می‌خونم..*

 
از آن روزی که سیلی خوردم دشوار می‌بینم
به چشم نیمه باز خود جهان را تار می‌بینم

 دلم می‌خواست چشمانم نمی‌دیدن جایی را 
که خون محسن خود بر در و دیوار نمی دیدم

« آخ مادر...»

 *بی‌ادب میگه بچه ای که به دنیا نیومده مگه میشه براش روضه بخونن الان یه روضه فقط برای زنا می‌خونم مردا رو نمی‌دونم چیکار می‌کنن..اما بدون زنی که می‌خواد بچه به دنیا بیاره قبلش براش لباسا آماده می‌کنه..بعد در و دیوار نیمای شب هر وقت بچه‌ها می‌خوابیدن مادرمون لباس بچه‌ اشو بغل میگرفت هی می‌گفت: محسن مادر خیلی دوست داشتم ببینمت اما این مغیره تو کوچه امون نداد...شبیه  این مادر فقط یکیه، تو شام یه وقت زینب نگاه کرد دید رباب دستش رو تکون‌میده چی شده عروس مادرم ؟ گفت خانوم مابین این زنا دیدم زنی بچه‌ اشو بغل گرفته یاد علی اصغرم افتادم..*