نمایش جزئیات

روضه و توسل به ابن الکریم‌حضرت عبدالله ابن حسن علیه السلام اجرا شده شب پنجم محرم۱۴۰۴به نفسِ سید مجید بنی فاطمه

روضه و توسل به ابن الکریم‌حضرت عبدالله ابن حسن علیه السلام اجرا شده شب پنجم محرم۱۴۰۴به نفسِ سید مجید بنی فاطمه

روی دشتی از خون روی تلی از خاک
ایستاده به تماشای عمو

می‌وزد باد و رخ سوخته ای می‌سوزد 
می‌وزد باد و ترک های لبش شعله ور است
 
ولی انگار خبر از عطش و تشنگی اش هیچ نداشت 
ولی انگار ز خود یا ز حرم بی خبر است
 
چقدَر میل پریدن دارد
ولی افسوس که بالش بسته ست
دست او دست بزرگ حرم بی علم است 
دست زینب، ای وای

می‌وزد باد و تب خاطره ها می آید
پرده ها می افتد باز در خلوت شهر یثرِب
باز در تنگ غروب
سمت یک قبه ی نور، سمت دیوار بقیع
دست در دست برادر میرفت 
زائرانی کوچک، که بزرگی ز قد و قامت شان می‌بارید 

دو مَه بدر تمام، دو پرستوی یتیم
فاتحه می‌خوانند سر قبر بابا
زیر لب می‌گویند
جای خالی تو اینجاست ولی پر شده است

چه عمویی داری، مهربان‌تر ز همه
سایه اش از سر ما کاشکی کم نشود 
گفت قاسم که بیا برخیزیم
که عمو چشم به راه من و توست
نکند دیر شود 

ایستاده به درِ خانه که ما را بیند
جانِ من عبدالله! نرود از یادت
که اگر با تو نبودم روزی
نفسی دور نگردی از او و چنین شد
عمریست که دامان عمو بالش اوست
شانه اش پنجه ی او جای خوابش آغوش 
بر سرش دست نوازش هر روز

گاه میگفت عمو گاه پدر
ولی ارباب فقط جان پدر میگفتش 
به خودش آمد و دید
همه رفتند و کسی نیست کسی غیر از او
قاسم از دستش رفت یا علمدار که رفت

به حرم پای جسارت وا شد
به خودش آمد و دید
پیش رویش همه ی لشکر دشمن جمعند
همه در یک نقطه 
دشتی از لشکر و از نیزه و تيغ و شمشیر 
دشنه و سنگ و عمود و آهن
همه در یک گودی متراکم شده اند 

جان به لب‌هایش بود
نفسش بند آمد 
چشم هایش شد تار
گرد و خاک سرخی از افق تا به افق می‌پیچد 
مردن آسان اما، ماندن اینجا چقدَر دشوار است 

دست لرزانش را عمه با دستی که سر و پا میلرزید
می‌فشرد از سر احساس امانتداری 
دید هر قدر که بشتابد زود، باز هم دیر شده 

*امام حسین حضرت عبدالله بن الحسن رو سپرد به حضرت زینب، فرمود خواهر جان این تنها یادگار حسن منه، دستش به دستای زینبه*

تشنه ای می‌سوزد 
خواهری می‌نالد 
طاقت از دستش رفت
گاه بر پنجه ی پا قامتش میکِشد و می‌بیند

گاه بر روی زمین می افتد
و به دستی که هنوز آزاد است 
به سر و سینه ی خود می‌کوبد

ناله اش گم میشد 
بس که فریاد و صدا می‌آمد 
هلهله می‌پیچید 
گوئیا ناله ی او سمت عمو، نه..
که به زینب حتی نرسید و گم شد

آن طرف زخم زنان، این طرف لطمه زنان 
آن طرف بارش زخم، این طرف ناله و آه
وای عمه به نگاهی دریاب

اولین جاست که در پیش عمو نیستم و میمانم
چقدَر سنگین است غم این لحظه ی تلخ
جای هر لحظه که بر پیکر او می‌آمد
زخم سرخی به رخش جا میکرد 

هر چه جان داشت به دستانش داد
دست خود را طرفی برد و رها شد از بند
آستین پاره ای از او به کف زینب ماند

یادگاریِ یتیمی تنها 
گوئیا عمه ی سادات صدای حسنش را بشنید
خواهرم! ممنونم
بگذار او برود، بگذار او بپرد
که گر این جا ندهد جان، دم آتش زدن و سوختن اهل حرم می‌میرد
 
لحظه ای که تو و طفلان همگی شعله ورید
چادری نیست که بر سر گیرید
غیرتش را بنگر، بگذار او برود
میدوَد ناله کنان، تشنه تر
عبدالله جانب قربانگاه

پیش رویَش همه ی لشکر دشمن جمعند
همه در یک نقطه
می‌رود می‌بیند
 آنچه را که نتوانست ببیند جبریل

مادرش می‌بیند ذوالجناحش سرخ است 
نیزه ها رو به زمین، تيغ ها رو به هوا
باز فواره ی خون

یک نفر خُود ز سر می‌دزدد
یک نفر می‌خواهد زره از تن بکشد
ناکِسی بر بدنش نیزه را می‌شکند
مادرش می‌بیند 

لب او خشک شده
سنگ پیشانی او می‌شکند
یک نفر نیت انگشتری اش را دارد 
دشنه ای می‌چرخد باز فواره ی خون

من مگر مرده ام اینجا که به او میتازید؟
به سرش میچرخید چکمه پوشی آمد
تيغ خود بالا برد، آخرین ضربه ی خود را آورد 

*دوید بغل عمو، دید گرد و خاک بلند شده، اگه بقیع باشی نمیتونی گریه کنی، امشب برا یتیمش سرو بالا بیار داد بزن*

چکمه پوشی آمد
تيغ خود بالا برد، آخرین ضربه ی خود را آورد 
دید چشمان حسین، سپری را پیشش
دستهایی کوچک که به مویی بند است 

باز هم مثل قدیم سر عبدالله است،
 روی دستان عمو
باز هم مثل قدیم خنده ای زد به رخش
 کودک آرام گرفت 

لحظه ی آخر گفت ای عمو اما باز
لب ارباب به هم خورد و شنید
از لبش جانِ پدر...

نظرات

در حال بارگذاری...