نمایش جزئیات

شب مصیبت اعظم... روضه و توسل به حضرت علی اکبر علیه السلام اجرا شده شب هشتم محرم۱۴۰۴به نفسِ حاج‌ حسن شالبافان

شب مصیبت اعظم... روضه و توسل به حضرت علی اکبر علیه السلام اجرا شده  شب هشتم محرم۱۴۰۴به نفسِ حاج‌ حسن شالبافان

*به ناله های ابی عبدالله کنار بدن اربا اربای علی وقتی نگاش افتاد دید هر جا رو نگاه میکنه علی اکبر رو زمین ریخته ...آی مردم بلند گریه کنید که به آقای ما بلند خندیدند 
که به آقای ما بلند بلند خندیدند..*
.
نگاه کن دل ما را تکان بده آقا 
بیا و رزق فراوانمان بده آقا

چه می‌شود که شبی در کنار تو باشم
بیا و خیمه ی سبزت نشان بده آقا

تو از همان شبِ اول مراقبم بودی
 برای توبه نمودن ,زمان بده آقا

من از تو غیر خودت را دَمی نمی‌خواهم 
صلاح هر چه که باشد همان بده آقا 

به این سیاهی بیرق تو رو سفیدم کن  
اگر چه نامه عملم سیاهه امان بده آقا

حسین در همه احوال فکر وذکر من است 
بیا و به سینه زنانت توان بده آقا

شب مصیبت اعظم به وقت کرب و بلاست 
بیا به گوشِ دل ما اذان بده آقا

خدا کند که در این روضه جان بدهیم
اما برای آنکه بمیریم ،جان بده آقا

سفارش است که امشب بلند گريه کنیم
زبان بگیر و به ما هم زبان بده

 حسیــــــــــن...آرام جانــــــــم......
حسیـــــــــــن روح و روانـــــــم 

تنها گر ماندم، ندارم غمِ،  علی دارم 
حتی اگر باشد سپاهم کم،  علی دارم 

شکر خدا که قلب اهل خیمه آرام است 
وقتی که هم عباس دارم، هم علی دارم

شکر خدا که پرچمم در دست عباس است
از دست او افتاد اگر پرچم، علی دارم
 
آری عصای دست دارم، قامتم روزی 
از داغ عباسم اگر شد خم،  علی دارم

با خویش میگفتم اگر روزی نباشم هم 
زنها نمیمانند بی مَحرم، علی دارم

دور و برم کم کم شد از اصحاب هم خالی 
اما دلم خوش بود میگفتم : علی دارم

*اصحاب همه جمع شدن گفتن تا ما هستیم از بنی هاشم نباید کسی بره لذا دونه دونه همه رفتن به شهادت رسیدن قاسم هی از صبح می‌اومد:عمو بزار برم جونم و فدات کنم.. ابی عبدالله میفرمود: عزیز برادرم برگرد خیمه..اما بعد از اصحاب, علی اکبر اولین نفره تا اومد جلو باباش احترام کرد، بابا اجازه میدی برم؟ بدون درنگ فرمود:آری علی اکبرم برو میدان. فرمود: پسرم قبل از اینکه بری ,برو با مُخدّرات، عمه ها و خواهرات وداع نما علی اکبرم. یکی از سخت‌ترین وداع ها بعد از وداعِ امام حسین، وداع علی اکبره لذا رفت تو خیمه ی محارم یه وقت امام دید علی از خیمه بیرون نمیاد همه خواهرها و عمه ها دورشو گرفتن هر کی یه جور باهاش حرف می‌زد یه وقت دید یکی پایین لباس علی رو میکشه برگشت یه نگاه کرد دید خواهر کوچولوئه رقیه خانم، یه نگاه کرد تو صورت داداشش صدا زد: داداش میشه بغلم کنی میگن؛ علی اکبر زانو زد خواهرش و بغل کرد یه حرفی دم گوشش زده صدا زد:یا علی"اِرحَم  لِغُربتنا" داداش اگه میشه نرو میدان هر کی از صبح رفته دیگه برنگشته اینقدر دور علی اکبر خواهر ها و عمه هاش گریه کردن ابی عبدالله آمد داخل خیمه، دست علی رو گرفت فرمود: رهاش کنید. "انت مَمسوس فی ذات الله" علی تون غرق در شهادته، بزارید بره علی رو از خیمه آورد بیرون یه علاقه ی خاصی این کاروان به علی اکبر داشتن.علی اکبر برا این زن و بچه غذا می‌پخته همه نمکِ دستِ علی رو چشیده بودن سفره دار بود. 

علی اکبر،بعد از عمو جانش امام حسن تنها کسی که مشعل رو تو خونه ش روشن میکرد که سائل راه پیدا کند جناب علی اکبر بود.لذا تو این سفر غریب به پنج ماهی که باهم بودن  از بیست وهشت ماه رجب که حرکت کردن کاروان ،آشپزِ کاروانِ امام حسین علی اکبره لذا وقتی میرفت خیلی زنها و محارم گریه کردن اما نوشتن مادرش نبود کربلا‌ وقتی آوردش از خیمه بیرون دیدن عباس داره میادمرکب علی اکبر و آماده کرده بود, آمد جلو یه نگاه به باباش کرد تا اومد راه بیفته برگشت پشت سرشو نگاه کرد دید، ابی عبدالله محاسنش و تو دست گرفته عباس یه نگاه کرد گفت: علی پیاده شو یه خُرده دیگه جلو بابات راه برو بزار یه کم دیگه قد و بالات و ببینه..اینی که علی برگشت گفت : بابا تشنه ام.مقام جناب علی اکبر هم طراز امام سجاد و امامت بود،  این نیست که ، جناب علی اکبر میدونست آب تو خیمه ها نیس بعضی میگن آب طلب کرد.بین بابا و جوونش یه پرده ی حیایی میاد از سنی به بعد ،بابا نمیتونه جوونش و بغل کنه،من میگم علی اکبر برگشت یه بار دیگه باباش و بغل کنه علی سوار مرکبش شد رفت دوباره حمله کرد اینها رو به درک واصل کرد خودش رو معرفی کرد:من علی ام من علی ام..یه حرامزاده گفت؛ الان داغش و به دل باباش میزارم بعضی ها میگن :با شمشیر،با آهن تیز و بُرّنده از پشت، یکی زد به فرقِ علی..اینجا علی اکبر خُود از سرش افتاد. خودش و انداخت رو گردن اسب ،اسب تو عرب تعلیم میبینه، وقتی سوار خودش رو، رو گردنش میندازه باید برگرده اما خونِ فرق علی ،جلو چشمانِ عقاب و گرفت، اشتباه رفت تو دل دشمن از یمین و یسار علی رو میزدن یه نفر گفت خودش داره میاد یه کوچه باز کنید اسمش علیِ.. دهنه ی اسب و گرفت کشیدن وسط لشگر یه حرامزاده ی دیگه یه نیزه زد به پهلوش علی رو از روی اسب انداختن زمین یه عده وحشیانه "نَزَل عَلیٰ راسه ونْکَشف الشرحِ"موهای علی اکبر بریده شد اینجا صدا زد:"ابتا علیک منی السلام"ابی عبدالله تا صداش و شنید 
خانم سکینه نقل میکنه: میگه تا صدای داداشم رو شنید دیدم دیگه بابام چشماش جایی رو نمی‌دید هی دنبال رکاب اسب می‌گشت دویدم عمو عباسم و صدا کردم
 دیدن عباس، حسین و سوار مرکب کرد رفت وسط لشگر یه وقت دید یه جا هی شمشیر ها بالا میره هی پایین میاد.تنها بدنی که امام حسین براش حریم قائل شده بدن علی اکبره..* 

*روز عاشورا کنار هر شهیدی میرفت با اسب میرفت امام نوشتن هفت قدمی بدن علی ذوالجناح رو نگه داشت.عبارت مقتل عوض شد دیگه نیاورده 
"فنزل مِن الفَرَس"شیخ حر عاملی مینویسه یه وقت نگاش افتاد به علی اکبر"فسَقَط من الفَرَس"اینجا حسین از رو اسب خورد زمین تا بلند شد اومد یه قدم راه بره دیدن دوباره خورد زمین، دیدن با دو زانو داره میاد جلو یه نگاه کرد هر چی هی میگفت: بابا یه بار دیگه باهام حرف بزن..آروم انگشتش رو انداخت تو حلق علی اکبر این خونابه ها رو کشید بیرون هی میگفت: بابا یه بار دیگه لبهات و تکون بده، یه بار دیگه بگو اَبَ، یه بار دیگه بابا رو صدا بزن. شیخ عباس مینویسه جان از بدن علی رفته بود راوی میگه: اینجا حسین یه کاری کرد ،دیدن سر علی رو گذاشت رو زمین خود ابی عبدالله کنار علی دراز کشید همه گفتن حسین کارش تمام شد.دیدن ابی عبدالله بلند نمیشه دیدن صدای یه خانمی داره میاد برگشت حرم نگاه کرد دید زینب هی زمین میخوره هی بلند میشه تا نگاش به زینب افتاد انگار تازه چه کنم چه کنم حسین شروع شد.تا خواهرش و دید یاد اون شب مدینه افتاد که باباش هی میرفت تو قبر و می‌اومد بالا.هی یه نگاه به زینب میکرد علی اکبر و نشون میداد.هی میگفت چه کنم خواهرم..یه نگاه به علی اکبر کرد وگفت: علی جان!..* 

خیز و از جا آبرویم را بخر 
عمه را از بین نامحرم ببر 

*بعضی ها میگن اگه خواهر نیومده بود ابی عبدالله کنار بدن علی اکبر ،جون میداد لذا اینی که فرمودند :جوانان بنی هاشم بیایید علی رو برگردونید تا من خواهرم و برسونم به خیمه ای وای..هی میگفت:
 اصلا باورم نمیشه علی اکبرم..علی رو چیدن رو عبا برگردونن خیمه ها.یه وقت خواهر کوچولوئه نگاه کرد دید چهار طرف عبا رو گرفتن داره از عبا خون میریزه*

ریز ریزی ولی عزیزی تو
چه کنم علی اکبرم
چه کنم از عبا نریزی

*میگن؛ تو مجلس نامحرمها نانجیب هی چوبدستی شو می‌برد زیر موهای ابی عبدالله صدا زد؛ حسین چقدر زود پیر شدی یه وقت خانم زینب بلند شد صدا زد: میدونی داداشم کجا پیر شد. اون موقعی که رسید بالا سر علی اکبرش همه موهای حسین سفید شد.*

نظرات

در حال بارگذاری...