نمایش جزئیات
هوای کربلا... روضه و توسل به حضرت عباس علیه السلام اجرا شده شب نهم محرم۱۴۰۴به نفسِ حاج حسن شالبافان
*شب تاسوعاست شب باب الحوائجه عباس بعد از پدرش امیرالمومنین هرچی داره از مادرش ام البنین داره مادری که سراپاش ادب بود وفا بود غیرت بود. مادری که وقتی شب عروسی می آوردنش سمت خانهٔ امیرالمومنین یه وقت دیدن خانم دستش و آورد بالا اشاره کرد:دیگه کسی هلهله نکنه، دیگه کسی کِل نکشه اومدن گفتن: چی شده؟ گفتن: اینجا محله بنی هاشمه،شنیدم زهرا همین جا زمین خورد ، شنیدم اینجا فاطمه رو دوره کردن.لذا دم در که رسید دیدن وارد خونه نمیشه صدا زد: بگین زینب دختر امیرالمومنین بیاد زینب تا اومد خانم خودش رو روی دست و پای زینب انداخت صدا زد :زینب جان فکر نکنی من اومدم خانم خونواده بشم خانومِ خونه شمایید من کنیز شمام وارد خانهٔ مولا شد. آنقدر این خانم مهربان بود آنقدر باوفا بود آنقدر باحیا بود بچه های امیرالمومنین, امام مجتبی امام حسین جان و زینبین ،این خانم رو گاهی مادر خطابش میکردند هی زینب میگفت: مادرجان وقتی کاروان بعد از عاشورا رسید. امام سجاد فرمود:بشیر بلدی مثل بابات در رسای ما روضه بخونی؟آره آقاجون..برو مدینه همه رو خبر کن بگو زینب از کربلا برگشته.لذا امام اجازه ندادن این کاروان آخرای ماه صفر به مدینه وارد بشه شاید اولین خیمه های عزا همونجا برپا شد به دستور امام سجاد.همه از مدینه آمدند بیرون... نگاهها به زینب بود یک وقت دیدن خانم از جا بلند شد دستش و باز کرد.یک خانومی بغلش گرفت. هی گریه میکرد هی میگفت: مادر جان نبودی تو کربلا..صدا زد: زینبم ..چی شده عزیزدلم؟ یک نگاه تو صورتش کرد چرا اینقدر پیر شدی دخترم؟صدا زد مادرجان .. نبودی خودم اومدم بالای بلندی..یعنی چی دخترم؟خودم دیدم با چکمه نشست رو سینه ش یه نگاه کرد یک وقت صدا زد: ام البنین بچه هاتو تو کربلا شهید کردن.هی میگفت فِداک یا حسین..از حسینم چه خبر ؟دونه دونه همه رو گفت علی اکبرُ گفت قاسمُ گفت یک وقت نگاه کرد گفت : زینبم میگی مردامونُ کشتن ،چرا هر چی نگاه میکنم عروس مادرت رباب و نمیبینم..یه وقت یکی صدا زد ..ام البنین ،رباب بیرون تو آفتاب نشسته..مگه رباب به بچه شیر نمیده چرا زیر آفتابِ؟گفتن: ام البنین، بچه شو رو دست گرفتن ام البنین، علی اصغرم ازش گرفتن.خوب که گریه کردن یک وقت یه نگاه کرد گفت زینب جان چرا هرچی نگاه میکنم اون دختر کوچولو رو نمیبینم چرا رقیه بین بچه ها نیست..وقتی داشتید میرفتید رو شونه عباسم بود هی برمیگشت برام دست تکون میداد گفت :ام البنین, نبودی, یک شب از ناقه افتاد *
همه ش منو کشید
شبیه وحشی ها
همه ش میگم عمو جونم
زجر و نبخشی ها
گرفتارم گرفتارم ابالفضل
گره افتاد در کارم ابالفضل
دوباره چند وقتی ایست ای آقاجان
هوای کربلا دارم ابالفضل
سقای دشت کربلا اباالفضل
سالار دست از تن جدا اباالفضل
ما را رسان به کربلا
اباالفضل اباالفضل
*پیشنمازِ حرم حضرت ابالفضل، نماز و که خوند رفت تو حرم آخرای منبر مرسومه روضه میخونن شروع کرد به روضه،روضه رو برد جلو عباس وارد شریعه شد مَشک و پر کرد،دستهاشو زدن اینقدرصدای گریه و شیون تو حرم بلند شد.روضه رسید به این جایی که تیر به چشمش زدن دیگه مردم اجازه ندادن..از منبر اومد پایین عالمِ وقت, مرحوم آقا سید ابراهیم قزوینی آمد جلوش و گرفت یه نگاه بهش کرد صدا زد..فلانی از این به بعد تو حرم عباس روضه ای که سند نداره دیگه نخون این حرف و زد و رفت میگه: این روضه خون به قول ما به هم ریخت برگشت یه نگاه به حرم عباس کرد میگن:سید ابراهیم شب در عالم رویا عباس و در خواب دید. جناب عباس ابن علی صدا زد : سید ابراهیم مگه تو بودی کربلا؟مگه تو بودی ببینی مشک و پر آب کردم سوار بر ناقه شدم ؟سید ابراهیم اول دست راستم و زدن،سید ابراهیم دست چپم و زدن مشک و به دندان گرفتم.سید ابراهیم چهار هزار تیرانداز اجیر کرده بودن ،یه وقت یه تیر به مشک آب زدن (این و از من بشنوید )
عباس تا مشک آب داشت مسیرش خِیام حسین بود اما همچین که آب رو زمین ریخت دیگه نرفت سمت خیمه ها میدان مشک اونجاییه که قبر عباسه دقیقا محل شهادت عباس، همون جاست،میدون مشک قدیم بیرون حرم چند متر جلو تر از باب القبله است. دیدن عباس داره میره تو دل لشگریک وقت شمر دید همه دارن فرار میکنن یه دونه رو گرفت گفت: کجا داری میری ؟این که دیگه دست نداره گفت: امیر یه جوری نگاه میکنه همه دارن از ترس زیر دست و پا له میشن گفت: برگرد دیدن شمر هی میگه; حرمله ،حرمله رو بگید بیاد،چه کنم گفت: زود باش چشمش رو بزن*
*گفت: سید ابراهیم یه تیر به چشمم زد
سید ابراهیم دست تو بدن نداشتم هر چی سرم و تکون میدادم تیر بیرون نمیاومد سید ابراهیم، سرم و خم کردم تیر و با دو زانو بیرون بیارم یه حرامزاده چنان یه عمود به سرم زد.همه دیدن عباس با صورت خورد زمین*
ماه تموم و روشنِ، قبيله ام
دل نگرونِ معجرِ عقیله ام
خودت میدونی بعد من که قطعا
خلخال دخترامون و میدزدن
*حضرت فرمود: از رو اسب بی دست....
سوالم اینه ؟آیا تیر از چشمش بیرون اومده بود یا نه ؟تا خورد زمین داداشش و صدا زد
ابی عبدالله رسید بالا سرعباس تا رسید دید عباس هی شانه هاشو تکون میده هی میخواد جلو داداشش بلند شه بشینه
نشست دستشو برداشت*
پاشو علمدارِ حرم
هنوز علمداری
پا شو آوردم دستاتو
علم رو برداری
*نشست کنار عباس سرش و آروم از زمین برداشت گذاشت رو زانوش اول از همه صدا زد : داداش میشه این خون و از رو چشم پاک کنی میخوام یه بار دیگه ببینمت حسین هی نگاه تو صورتش میکرد دید ابی عبدالله داره گریه میکنه از کنار چشمی که سالم بود دید خونابه واشک داره میادگفت: عباسم تو چرا گریه میکنی؟گفت داداش الان تو سرم و به دامن گرفتی حسین جان دارم برا اون موقع گریه میکنم *
گوداله سنان
همه گریه میکنن
خوشحاله سنان
برا اون موقع که شمر با چکمه میشینه رو سینه ات خبر شهادت آوردن خیلی سخته
یه نگاه کرد گفت: داداش پاشو برگرد گفت کجا برم؟ گفت اینها فهمیدن من زمین خوردم صدای پای اسبهاشون داره میاد پا شو برو زینب تو خیمه تنهاست الانه به خیمه حمله کنن.اینی که بدن عباس میون صحرا موند خود عباس از امام خواست صدا زد:داداش من و برنگردون خودت برگردچرا؟
گفت: من وقتی میخواستم بیام دیدم یکی هی لباس من و میکشه برگشتم دیدم رقیه است، دستم و گرفت گفت: عمو بیا یه لحظه کارت دارم،من و برد دم خیمه ی مشکها،دیدم بچه ها پیرهن هاشون بالا زدن گفت:عمو من به اینها قول آب دادم
بغلش کردم گفتم عزیزم الان برات آب میارم من و برنگردون به بچه ات قول آب دادم.خانم زینب دل تو دلش نبود یه وقت دید از علقمه داره میاد یه دست به عنان ذوالجناح گرفته دیدم با یه دست اشکهاش و پاک میکنه هی برمیگرده علقمه رو نگاه میکنه خانم دید دیگه رنگ تو صورت امام نیست دوید دخترش و صدا زد :عزیزم برو از بابات سوال کن اومد جلو صدا زد بابا میشه بغلم کنی؟ نشست بغلش کرد دید با گوشه چارقد اول خونها رو از صورت بابا پاک کرد
گفت: ابتا أینَ عمی العباس ؟ابی عبدالله یه نگاه بهش کرداین عمی العباس؟ امام رفت تو خیمه ی عباس دیدن عمود خیمه رو خواباند. امان از اسیری زینب*
دامن کشان رفتی دلم زیر ورو شد
بیا برگرد خیمه ای کس و کارم
آب به خیمه نرسید فدای سرت
حسین قامتش خمید فدای سرت
آقا جان رفتی و بی سر و پاها همگی شیر شدن
با من و عمه سر پوشیه دیگر شدن
عباس نیزه از حنجر آشفته ی تو کار کشید
رفتی و کار عقیله سر بازار کشید
*امان از اون ساعتی که یه دختر شهید رفت تو گودال*
مونده رو زمین پیکر تو رها
«السلام علی من دفنه اهل القری»
برچسب ها
- عید عدالت
- روضه جانسوز
- دانلود متن روضه
- دانلود متن مداحي
- روضه و توسل
- شعر روضه
- متن روضه شب9 محرم
- متن روضه
- متن روضه حضرت قمر بنی هاشم
- گريز مداحي
- تنظیمات
- متن روضه حضرت اباالفضل
- Core.DashboardMenu.Save
- متن شعر مداحي
- مدح و توسل_میلاد مولای عالم حضرت علی ابن ابیطالب علیه السلام _ کربلایی محمدحسین پویانفر
- گريز روضه
- Core.FaqItem.Save
- متن روضه تاسوعا
- حاج حسن شالبافان
- حسن شالبافان
- شالبافان
