نمایش جزئیات

ای آبروی چشم ترم ... روضه و توسل به حضرت ابا عبدالله الحسین اجرا شده شب چهارم محرم۱۴۰۴به نفسِ سید مهدی میرداماد

ای آبروی چشم ترم ... روضه و توسل به حضرت ابا عبدالله الحسین اجرا شده شب چهارم محرم۱۴۰۴به نفسِ سید مهدی میرداماد


ای آبرویِ چشمِ همیشه ترم حسیـن
ای سرِّ نينوایی تو در سرم حسیــن 

عطر شهادت است که دل می‌برد ز من 
نام تو را همین که به لب میبرم حسیـن

هر سال بیشتر شدم مَحرمِ غمت
اما امسال از همیشه شکسته ترم حسیــن

لبیک گوی توست نه تنها لبان من 
لبیک گوی توست رگِ حنجرم حسیـن

هفتاد بار بر سرِ کوی تو گر مرا 
آتش زنند باز در این لشگرم حسیــن

*این رجزِ زُهیره شب عاشورا وقتی ابی عبدالله فرمود: بیعتم و برداشتم همه برید، 
از تاریکی شب استفاده کنید یکی یکی اومدن جلو زهیر گفت:اگه هفتاد بار من و بسوزونی خاکسترم و به باد بدی ،از خاکسترم باز صدای حسین برمی‌خیزه*

خاکسترم به باد رود گر هزار بار
گوید به شوق و هلهله خاکسترم حسیـن

از پیکرم اگر که سرم را جدا کنند
گوید سرم جدا و جدا پیکرم حسیـن

از دامنِ تو، دست نخواهم کشید نه
آخه نذر تو کرده است مرا مادرم حسیـن

من غم و مهرِ حسیـــن با شیر از مادر گرفتم 
روز اول کآمدم دستور تا آخر گرفتم

*دوتا شهید داریم ۱۲ ساله عَمرِابنِ جُناده 
ابن مسلم ابن عوسجه هر دو فرزند شهید بودن قبل از این که ۱۲ ساله ها شهید بشن پدراشون به شهادت رسیده بودن اجازه نداد امام فرمود : پدران شما رفته اند شما برید حواستون به مادراتون باشه کنار مادراتون باشید.گفتن: آقا جان مادرمون ما رو فرستادند اصلا مادرمون کفن تن ما کردند 
گفتن" برید برا حسین فدا بشید.مقتل میگه :هر دو سراشون از بدن جدا شد دشمن  آنقدر پست و حرامزاده بود می‌خواست کاری کنه لشکر بهم بریزه نمی‌دونست اینا زیر پرچم زینبن سر این دوتا نوجوون پرت کردن جلو خیمه هایکی از مادر سر بچه اش رو بغل کرد هی قربون صدقه اش رفت:یا قُرة عینٖی وثَمرةَ فوادیٖ باریکلا روسفیدم کردی.مادر وهب هم نقل شده سر و برگردوند طرف دشمن گفت :ما چیزی که در راه خدا دادیم پس نمی‌گیریم ای جانم فدای این مادرا یه شهید داریم ۱۴ ساله" عبدالله بن مسلم ابن عقیل "پسر مسلمه عجب نسلیه نسلِ عقیل پیغمبر فرمود: من عقیل رو دوست دارم نوجوان ۱۴ سالشه باباش مسلم ابن عقیله شهید شده ،حضرت فرمود: برگرد پیش خواهرت.خواهرزاده ی سیدالشهدا میشه امام فرمود :شما سهمتون رو دادید بعداز شهادت بابات و عموهات تو دیگه برگرد فرمود: آقا جان چجوری برگردم دنیا برا من ارزشی نداره حیاتِ جاودان ،شهادت در رکاب شماست.

این نوجوون چهارده ساله  نوشتن سه مرتبه حمله کرد به دل دشمن زد نوهٔ علیه به دل لشکر زد. نوشتن" نود نفر از دشمن رو به هلاکت رسوند آخر سر هم حریفش نشدن دورش محاصره کردن مثل باباش که محاصرش کردن، مقتل میگه: ایستاد تشنه اش شد آفتاب شدید، ایستاد عرقش رو پاک کنه به پیشانیش تیر زدن ،هم تیر به قلبش زدن هم نیزه به سینه اش زدن.یه شهید داره کربلا زیر ده سال "هفت سالشه نام این شهید تو زیارت رجبیه تو زیارت ناحیه هم اومده  "محمد ابن ابی سعید ابن عقیل" بازم از نسل عقیل،نوه ی عقیل میگن: بعد از شهادت سیدالشهدا همه چی تموم شده بوددید زن و بچه رو بلندی دارن ضجه میزنن، زنها لطمه میزدن خاک میریختن رو صورتشون
این بچه ی هفت هشت ساله رو پا بلند شد دید عموش قطعه قطعه دید سیدالشهدا رو زمینه رفت چوبه ی خیمه رو کند اسلحه نداشت شمشیر نداشت،لباس رزم نداشت کلاه خود نداشت زره نداشت تیرک خیمه را کند دوید وسط میدان تا بجنگه اینقدر کوچک بود رفت زیر دست و پای اسبها ریختن سرش ،مقتل میگه: جلو چشم مادرش قطعه قطعه شد.دوتا شهید هم عقیله ی بنی هاشم داده محمد و عون وسط راه رسیدن به قافله از باباشون عبدالله جعفر دست خط آوردن عون بیست ساله،محمد هیجده سالش بود حضرت زینب دو تا شیر نر داشت دو تا جوان داشت. چند بار رفتن و اومدن به پای داییشون افتاد دست و پاشو بوسیدن تا اجازه گرفتن رفتن میدان اینا نوه ی مرتضان  اینا نوه قهرمان خیبرن..غوغا کردن هر دو جنگیدن تا به شهادت رسیدند 
مادر مگه میتونه از عاطفه ی مادری ش بگذره اسماعیل رفت قربانگاه برگشت جای چاقو روی گلو اما نبرید.هر کاری کرد ابراهیم چند بار چاقو رو برد و آورد اما چاقو نبرید قربانی آمد قصه تمام شد برگشتن پدر و پسر به خانه دید هاجر منتظره 
دید اسماعیلش داره میاد اما جای چاقو رو گلوشه میگن مادر یه هفته تاب نیاورد،بابا مادرای کربلا غوغا کردن نجمه،رباب،زینب 
سلام خدا بر آنها، "سلامٌ علی قلب زینب صبور"مادرای شهدا بچه هاشون و بغل میکردن اما خانم زینب حتی از خیمه بیرون نیومد نوشتن: رفت عقب خیمه نشست خبر دادن زینب بیا بچه هاتو دارن ازمیدون میارن.اول سوال کرد به من بگیدحسینم زنده است یا نه...*

 سر حسینم سلامت
 سر خم می سلامت 
شکند اگر سبویی

*بچه هام رفتن, فدای یه تار موی حسین 
چرا نمیای بیرون؟به کسی حرفی نزد نیومد بیرون خود ابی عبدالله این دوتا آقا زاده رو برد تو خیمه ی دارالحرب پیش خودم میگم خوب شد شهید شدن, نبودن روز عاشورا، شام غریبان عصر روز یازدهم نبودن اون ساعتی که دشمن ریخت تو خیمه ها طاقت نمی‌آوردند اگه میدیدن ببینن دور مادرشون یه مشت نامحرم...سنان و حرمله و اخنس و شمر و عمر سعد یه جا دیگه هم خوب شد نبودن شاید سراشون بالای نیزه بود و دید کجا؟همه روضه ها یه طرف 
هزار بار بگو :"جالِسُ علیٰ صدره" ولی نگو؛
"دَخَلت زینب و علی ابن زياد" 

منی که نام شراب از کتاب می شستم
نبودن ببینن یه سر طناب به دستم بستن

*شب اصحاب سیدالشهدا فرمود:" اِنّی لا اَعلم اَصحاب‌ ابَرُّ و اوفی من اصحابی " فرمود :من ندیدم از اصحاب خودم با وفاتر*

نظرات

در حال بارگذاری...