نمایش جزئیات
رخت سیاه نوکری ام ... روضه و توسل به حضرت قاسم ابن الحسن علیه السلام اجرا شده شب ششم محرم۱۴۰۴به نفسِ حاج محمد رضا بذری
در مجلس عزای تو تا سینهزن رسید
حس کرد یک غریب به خاک وطن رسید
هرکس به حق وُسع ز داغ تو سهم بُرد
از هُرم یاحسین به ما سوختن رسید
تا عِطرِ سیب می شنوم ، آه میکشم
بو برده عاشق تو که، وقت سخن رسید
سنگ تو را به سینه زدم قیمتی شدم
قلبم به دلبریِ عقیق یمن رسید
مالِ حسینی قیمت داری
مالِ حسینی آبرو داری
*یکی از اصحاب سیدالشهداء عبدالله ابن عُمیر کلبیِ، تو راه لشکر ابن زیاد رو دید، پرس وجو کرد چه خبره این لشکرکشی، گفتند: ما به جنگ حسین ابن علی میریم، همونجا اراده کرد خودشو به حسین برسونه یاری اباعبدالله کنه لذا با همسرش درمیون گذاشت، همسرش گفت: منم با خودت ببر،عبدالله بن عمیر هم معروف به عبادت بود هم معروف به جنگاوری و شجاعت،روز عاشورا وقتی میخواست بره میدان، دیدند همسرشم یه عمودِ خیمه رو گرفت و اومد، گفت: منم میام باهات خیلی عبدالله اصرار کرد، گفت :زن برگرد، دامن همسرشو گرفته بود میگفت: خداخیرت بده" داری پسر زهرا رو یاری می کنی،" منم تا نفس آخر میخوام بیام بجنگم یاریت کنم" چون پسر زهرا رو داری یاری میکنی ببین کار به کجا رسید؟ زنها برای یاری حسین میومدند نَقل روایت اینه خودِ ابی عبدالله اومد این زن رو به خیمه ها برگردوند*
سنگ تو را به سینه زدم قیمتی شدم
قلبم به دلبری عقیق یمن رسید
اثبات قِدمت غم تو اشک آدم است
تاریخ روضه به عهد کهن رسید
کفارهی گناه مرا اشک روضه داد
این دستمال اشک به فریاد من رسید
*هنوزم خیلی از بزرگان هستند یه دستمالی با خودشون دارند، نه فقط بزرگان، علما بلکه هیئتیها گریهکنا یه دستمال اشکی با خودشون دارن، هر وقت اشکی از چشمشون سرازیر بشه پاک میکنن ،میگن اون لحظهای که دارن ما رو تو قبر میذارن ...به سرازیریِ باب القبله تو سرازیریِ قبرم آقا مرا تنها مگذار *
کفارهی گناه مرا اشک روضه داد
این دستمال اشک به فریاد من رسید
مجموعهی کرامت آلِ عبا تویی
رزق از تو خواستم کرمِ پنج تن رسید
بانیِ نذر مجلس تو شخص مجتبی است
نان گدا به لطف مُضیف حسن رسید
رَخت سیاه نوکری ام کار فاطمه است
از رشته های چادر او پیرُهن رسید
*این شبا هرچی جلوتر میریم باید اُنسِ ما با روضه بیشتر بشه "بی قراریِ ما برا ابیعبدالله بیشتر بشه، دیگه خیلی دنبال بهانه نباید باشیم برای گریه، با ناماباعبدالله باید اشکهامون سرازیر بشه*
مولای من ...
رخت سیاه نوکری ام کارفاطمه است
از رشته های چادر او پیرُهن رسید
ای تشنه غیر آب لبت خواهشی نداشت
آمد سنان و پاسخ دندان شکن رسید
هنگام ذبح هوش و حواست به خیمه بود
هرکس نشد حریف تو زورش به زن رسید
صداتو همین که شنیدم عزیزم
ندیدی چه جوری دویدم عزیزم
صدات بود، خودت رو ندیدم عزیزم
ای ماه پشت ابرِ من چه بی صدا شدی
شبیه آخرایِ عمر مجتبی شدی
تنِ تو با خاکای کربلا یکی شده
شبیه خوشه هایِ گندم آسیا شدی
صورت ماهتو با عذاب گرفتن ازت
ببین چه جوری گلم ,گلاب گرفتن ازت
بدم چی جواب باباتو عزیزم
که کاری نکردم برا تو عزیزم
نکِش روی خاکا پاهاتو عزیزم
گفتی میخوای شبیه من شی باورم شده
تازه قدِ تو از عمو بلندترم شده
صدای خِس خسای سینهی شکستته
نفس کشیدنت شبیه مادرم شده
آتیش زدی به دلم با دست و پا زدنت
چه کرده سنگ جفا با صورت و بدنت
پاره های جگرم در دلِ دشت افتاده
آه باید چه کنم با تو برادرزاده
همه با کینهی جدّت سرِ تو افتادند
یاعلی گفتی و با سنگ جوابت دادند
عرش از طرزِ تقلایِ تو بیچاره شده
پا نَکش روی زمین، بند دلم پاره شده
تیغ ها توشه گرفتند ز اعضات عمو
دست و دلبازی تو رفته به بابات عمو
قاب عکس حسنی جسم تو پاخور شده است
مثل موم عسل از حفره تَنت پُر شده است
دادِ اُماه تو تا خیمهی زنها آمد
نیزه تا خورد به پهلویِ تو زهرا آمد
قاسم جانم ...
چشمم از دیدن درهم شدنت جا خورده
کمرم تا شده از بس بدنت تا خورده
حتم دارم که محال است خودت برخیزی
هر طرف دست به جسمت ببرم می ریزی
بی عبا مینگرم لاله ی پرپرشده را
من چگونه ببرم قاسمِ اکبر شده را
*خیلی تقلّا کرد ابی عبدالله اجازه بده، مگه آقا به این سادگیا اجازه میداد، "نقل روایت اینه به دست و پا افتاد، شروع کرد دست ابی عبدالله، پای ابی عبدالله رو بوسیدن عمو بذار برم علی اکبر رفت، منم باید برم خیلی التماسِ عموش رو کرد" ابی عبدالله راضی نمیشد، به هر نحوی که بود اذن رو گرفت، حالا میخواد روانهی میدان بشه قاسم چه قاسمی..پنج تن یا خودشون کربلا بودن یا اشبه الناس بهشون تو کربلا بودن خودِ ابی عبدالله که از پنج تنه،پیغمبر نبود، اشبه الناس خُلقاً و خَلقاً و منطقاً کهغ علی اکبر باشه، بود امیرالمؤمنین نبود، اباالفضل بود کربلا،مادرِما زهرا نبود، زینب بود کربلا،امام حسن نبود اما اشبه الناس به امام حسن قاسم ابن الحسنه، عزیز دردونهی امام حسن تو کربلا بود.ابی عبدالله هر وقت قاسمو میدید یاد برادرش امام حسن میافتاد به هر نحوی که بود اجازه گرفت، وداعِ قاسم آدمو بیچاره میکنه, تا اذن گرفت ذوق کرد، عمو به من اجازه داد آقا صدا زد: عباس براش زره بیار، قاسمو مهیای جنگ کنم اما هرچی زره میارن اندازهی قاسم نبود.نقل اینه آقا عمامهی سر قاسمو به دو قسمت تقسیم کرد، یه قسمتو به سر و صورت قاسم پیچوند، فقط چشمای قاسم معلوم بود، یه قسمتم مثل کفن کرد، وسطشو سوراخ کرد کشید به سر قاسم اینجوری قاسمو آماده کردشمشیر به کمر قاسم بست، قاسم شب قبل پرسیده بود: عمو من چی؟ فردا سهم دارم یا نه؟ بالاخره حسن زاده است، باباش قهرمان جَملِ حالا میخواد سوار بر مرکب بشه، دیدن پاش به رکاب نمیرسه حسین جان چقدر مظلومی کیا اومدن دارن کمکت میکنن.پاش به رکاب نمیرسید، دیدن ابی عبدالله اومد زیرِ بغلشو گرفت، عمو قربونت بره به هر نحوی که بود قاسم سوار بر مرکب شد.شبِ عاشورا قاسم صدا زد: آیا سهمی از شهادت دارم؟ فرمود: "در ذائقهی تو کیفَ الموت؟ احلی من العسل" رو گفته بود صدازد : نه تو بلکه شیرخوارهی منم میکُشن قاسم یهو تعجب کرد، طفل شیرخواره وسط جنگ چه ربطی داره؟ یهو اومد به ذهنش مگه بناست اینا سمت زنها بیان؟خیلی گریه کرد قاسم ...اینجا قاسم داره میره سمت میدان، راوی میگه دیدیم قاسم داره گریه میکنه شاید این گریه اش برا همون حرف دیشبِ ابی عبدالله ست که بناست اینا سمت خیمه ها بیان دل شکسته وارد میدان شد، خدا نکنه یه یتیمی دل شکسته بشه.غوغایی کرد قاسم تو میدان، رجز میخونه "إن تنکرونی فَأنا بن الحسن! سبط النبی المصطفی المؤتمن" اول خودشو معرفی کرد، بعد اشاره کرد:
نامردا مهمون دعوت کردید اما الآن مثل اسیر بین شماست.چنان رجز خواند، چنان زد به دل لشکرخیلی ها رو به درک واصل کرد، اَزرَق شامی، بچههاش، یکییکی اومدن نیومده بعضیا به درک واصل شدن درسته سیزده سالشه اما باباش همونیِ که استاد قمر العشیره اباالفضل عباسه.از زخمهایی که به بدن قاسم رسید، یکیش معروفه عمرسعد ملعون گفت: من داغشو به دل عموش میذارم لشکر رو دور زد، اومد از پشت چنان با شمشیر به فرق قاسم زد چهار تا زخمِ کاری به بدن قاسم قبل اینکه زمین بیفته وارد شده سعیدابن عمیرملعون باسلاحش شکم قاسمو درید، عین مقتل هست یحی ابن وهب ملعون نیزه به پهلوی قاسم زد، شیبت ابن سعد یه نیزه به پشتش زد از شکم بیرون آورد، قاسم با صورت به زمین افتاد*
*این با صورت افتادن ها تکراریه، قبلاً سابقش داشتن، یه روزی هم پشت در، مادر با صورت زمین افتاد، یه روزی هم خبر شهادت بیبی رو آوردن، مولا با صورت زمین افتاد تو مسجد، وقتی دیدند حریفش نمیشن، گفتند دورش رو بگیرین بسم الله سنگ بارانش کنین سه نفر تو کربلا سنگ باران شدند، یکی قاسم یکی عابس یکی هم ارباب من و شما حسین رو با سنگ زدن قاسم با صورت به زمین افتاد، ابیعبدالله هم با صورت به زمین افتاد
نامرد اومد رو سینهی قاسم نشست، کاکل قاسمو به دست گرفت، قاسم عمو رو صدا زد ابی عبدالله نوشتند مثل بازِ شکاری باسرعت خودشو رسوند، دید نامرد میخواد سر از بدن قاسم جدا کنه آقا شمشیرو حواله کرد، دست اون ملعون جدا شد، اهل قبیلهشو صدا زد، اومدن دور بدن قاسم جنگی در گرفت .شهید مطهری میگه : دویست نفر دور بدن قاسم بودن، هرکی داشت جون میداد یه بار حسین و صدا زد اما قاسم هی میگفت یا عمّاه یا عمّاه گاهی هم میگفت یا امّاه ...هر سُم اسبی که رو بدنش میخورد هی عمو روصدا میزد سخت ترین لحظهی روضهی حضرت قاسم اینجاست .وقتی آرام آرام غبارِ جنگ خوابید آقا یه صحنه دید بندِ دلش پاره شد، دید قاسم داره هِی پاشو رو زمین میکِشه اومد سرشو به دامن گرفت، صدا زد: بخدا برام سخته منو صدا می زنی نمیتونم کاری برات کنم میگفت: ابی عبدالله صورت به صورت قاسم گذاشت، سینه به سینهی قاسم، میخواد برادرزاده رو ببره دیدن داره میاره اما پاهای قاسم کشیده میشه.. شیخ جعفر دو تا مطلب میگه :یا قاسم زیرِ سُم اسبا قد کشید.یا نه خودِ حسین قدش خمید.علی اکبر جان داد زینب اومد بیرون ولی قاسم که جان داد همه زنها اومدن، گفتن یتیمه، بریم یتیم نوازی کنیم بدن قاسم و کنارِ بدن اکبر گذاشت، خودش بین بدن دو آقازاده نشست هی به دلش میزد، گاهی اکبرو میدید میگفت پسرم، گاهی قاسمو میدید میگفت پسرم... ای حسیـــــــــــن ...*
برچسب ها
- دانلود روضه
- آموزش مداحی
- سرود_امام جواد علیه السلام و حضرت علی اصغر علیه السلام _ بنی فاطمه
- Core.Menu.GetHtmlMenu
- متن روضه
- زمینه بسیار زیبا_باب الحوائج حضرت امام موسی بن جعفر_کربلایی حنیف طاهری
- روضه جانسوز
- متن شعر مداحی
- دانلود مداحی
- روضه و توسل
- Core.Menu.Add
- Core.Menu.GetAll
- آمد آمد حجت داور
- گریز مداحی
- شعر روضه
- گریز روضه
- متن روضه قاسم بن الحسن
- سیستم آموزش
- روضه قاسم بن الحسن
- مداحی محدرضا بذری
- محمد رضا بذری
- حاج محمدرضا بذری
- حاج محمد بذری
