امروز یکشنبه 23 مرداد 1401

نمایش جزئیات

نوایِ پر سوز و گدازِ مرحوم حاج کریم ابراهیمی اعلم

نوایِ پر سوز و گدازِ مرحوم حاج کریم ابراهیمی اعلم

برادرا دلم از رفتنت قرار ندارد

چرا که گردشِ ایام اعتبار ندارد

چو مقابل شدی به لشکرِ دشمن

بگو که خواهرِ من تابِ انتظار ندارد

به خیمه منتظرِ تو نشسته عابدِ بیمار

میانِ بسترِ تب غیر گریه کار ندارد

گرفتم آنکه پس از تو رضا شود به اسیری

توانِ آنکه به اُشتر شود سوار ندارد

مبر به جانبِ میدان علیِ اصغر خود را

که طفل تابِ پیکانِ آب دار ندارد

سکینه را بنشان در کنارِ خویش زمانی

که طفل تابِ دوری بابِ بزرگوار ندارد

*یک وقت دید دیگه اسبش قدم برنمیداره .. وقتی نگاه کرد دید دخترِ کوچکش دستایِ ذوالجناحُ بغل گرفته ..

بابا نمیگذاری به میدان روم ؟.. گفت بایستی از اسب پیاده شوی بابا .. ا

بی عبدالله از اسب پیاده شد .. گفت بابا دلم میخواد به رویِ زمین بنشینی بابا ...

امام حسین نشست به رویِ زمین ، این دختر نشست بالایِ زانویِ باباش.. ای دختر دارا .. دختر به پدر خیلی علاقه منده ..

این دختر نشست به رویِ زانویِ بابا گفت منزلِ زباله یادم نمیرود ..

خبرِ شهادتِ مسلم رو به شما دادن ، شما دخترِ کوچکه مسلمُ صدا زدی ..

به رویِ زانو نشاندی .. دستِ یتیمی به سر و صورتش کشیدی ..

بابا دلم میخواد با همون دست ها به سر و صورتم من بکشی بابا .. بابا میدانم دیگه بعد از این یتیم شدم بابا ..

دیگه کسی نیست از من دلجویی کنه .. این پدر گریه کرد ، دختر گریه کرد ..

آمدن به هر نحوی که بود این دخترُ از بغلِ بابا جدا کردن ..

اما دیگه این دختر باباشُ ندید .. (تا چه وقت؟!) تا اون وقتی که آمد کنارِ گودیِ قتلگاه ..

وای دید عمه ش یه بدنِ پاره پاره ای رو در بغل گرفته .. داره گریه میکنه ، اشک میریزه ،

ناله زنه .. صدا زد عمه بدنِ کیست داری گریه میکنی ؟! ..

فرمود عزیزم حق داری نشناسی .. بدنِ بابایِ غریبت حسینِ ..

ای مظلوم حسین ...

ای غریب حسین ...

خودشُ انداخت رو بدنِ بابا ، گفت بابا به خدا یتیمی ام زود بود بابا .. بابا بی پدری ام زود بود بابا .. گفت بابا :

به فدایِ این تنِ بی سرت ، اَبا یا اَبا ..

بشود سکینه ی دخترت ، اَبا یا اَبا ..

اگر امشب من از تو جدا شوم

به سیاهیِ شب به کجا روم

اَبا یا اَبا ... اَبا یا اَبا ...

یه دخترِ پدر از دست داده رو میان دلداری میدن ، تسلیت میگن .. نمیزارن گریه کنه ..

اما آمدن با تازیانه بر بدنش زدن .. هی صدا میزد بابا ببین دارن منو کتک میزنن ..*

مزنیدم ، مبریدم که در این دشت مرا کاری هست

گرچه گل نیست ولی صحنه ی گلزاری هست

ساربانا! مزنید این همه آواز رحیل

آخه این قافله را قافله سالاری هست

دریغُ درد که نگذاشتند ای جناب پدر

کنار نازنین بدن یک شبی بمانم من

دریغ و درد که نگذاشتند جان پدر

تن مبارکت از آفتاب برادرم

نداد شمر امان کز رخت نگاهی سیر

برای توشه ی شام خراب بردارم

شاعر : صامت بروجردی